|
رمان با من حرف بزن
یک داستان موزیکال
|
اگه نقد و نظری راجب داستان با من حرف بزن دارید، و یا مشکل تایپی، غلط املایی و سوتی دید؛ خوشحال می شیم در قسمت نظرات همین پست برامون بفرستید تا رسیدگی بشه. ممنون از همتون... موضوعات مرتبط: رمان با من حرف بزن [ چهارشنبه 12 بهمن1390 ] [ ] [ Hiva.b ]
[ ]
این فصل ادامه داره و در دو قسمته... همانطور که از کنار دختر و دوستِ دیگرش می گذشت نگاهش را روی چهره ی رنگ پریده ی او چرخاند. این دختر چادری او را یک جورهایی یاد گمشده اش می انداخت. همان صورت گرد و سفید، چادر، و همان تصویری که همیشه در رویاهاش می ساخت. اما خود بهتر از هر کس دیگری می دانست که همه ی آن ها رویایی بیش نیست. پس نگاهِ کنجکاوش را گرفت و از کنارشان گذشت. - با این حال و اوضاع که نمی تونی بری سر کلاس! - چیزی نیست آتنا خوبم... می خوام... - دِ... اِ... ببین! سرت گیج میره! فرشته دیوونه بازی درنیار بیا بریم! دو قدمی بیشتر دور نشده بود که با شنیدن آن نام از زبانِ دوستِ دخترک سرجایش میخکوب شد. بعد از گذشتِ چند ثانیه روی یک پا چرخید و نگاهِ خیره اش را به نیم رخ فرشته دوخت که همچنان با دوستش سر و کله می زد. فرشته با گفتن: «چیزی نیست.» چرخید تا به سمت راهرو برود. مردمک چشمانش با نگاه کردن به زمین به رقص درآمد. با یک دستش به ستون دیوار فشار آورد، سعی داشت تعادل خود را حفظ کند، ولی برایش سخت بود. با اولین قدم سرگیجه به سراغش آمد و همانجا روی زمین نشست. آتنا اخمو و بدخلق کنار دوستش نشست و شانه هایش را در دست گرفت: - دیوونه! با این حالِ خرابت بدتر کلاس و بهم می زنی... بیا بریم یه سر درمانگاهی جایی اینجوری... همچنان به پر حرفی هایش ادامه می داد که با افتادن سایه ی سنگینی روی سرش سکوت کرد و سر به بالا گرفت. نورِ خورشید مانع از دیدِ درستش می شد و نمی توانست چهره را واضح ببیند. فرشته نیز بعد از چند ثانیه برای لحظه ای به بالای سرش نگاه کرد. اما با سرگیجه ی خفیفی که به سراغش آمد مجبورش شد دوباره به زمینِ زیر پایش خیره شود. صدای گرمِ و دلچسبِ پسر جوان قلبش را لرزاند: - به نظر میاد حالتون خوب نیست. دوست داشت سر بلند کند و صاحبِ آن صدا را ببیند. اما نمی توانست. به غیر از سرگیجه حالت تهوع نیز حالش را بدتر می کرد. به جای فرشته آتنا از جا برخاست و با رویی گشاده جوابِ کوروش را داد: - بله می بینید که اصلا حالش خوب نیست! کوروش بعد از مکثِ کوتاهی با انگشتِ شستش به درِ خروجی اشاره کرد: - من ماشین دارم. اگه بخواید... نیم نگاهی به جسمِ بی حرکتِ فرشته کرد و ادامه داد: - می رسونمتون. آتنا با لبخندی درشت خم شد، به سرعت شانه های دوستش را چسبید و او را مجبور کرد از جایش بلند شود، در همان حال با هیجان گفت: - اگه این کار و بکنید که خیلی ممنون می شیم! کوروش سری به معنای فهمیدن تکان داد و به سمت در خروجی اشاره کرد: - از این طرف... و دوباره چشمانِ باریک شده اش را به چهره ی رنگ پریده ی فرشته دوخت که کنارش ایستاده بود و با بی حالی نگاهش می کرد. فرشته بالاخره توانست چهره ی پسر را ببیند. حتی چهره اش هم مانند صدایش گرم و دلنشین بود. چه احساس عجیبی داشت وقتی به این مسئله فکر کرد که رنگِ صدایِ این پسر همانندِ رنگِ چشم هایش چیزی شبیه میشی است. آنقدر در فکر و خیال بود که حالِ خرابش را فراموش کرد. با فشاری که آتنا به بازویش آورد نگاهش را به پایین دوخت و پاهایش روی زمین قفل شد: - نه آتنا... ما... ما مزاحم این آقا نمی شیم. به سمت کوروش چرخید و لب های خشکش را از هم باز کرد: - خیلی ممنون آقایِ... - کامران. - بله... من حالم خوبه. شما می تونید به کارتون برسید. - واقعا اینطور فکر می کنید؟ سر بالا گرفت و با تعجب به پسر خیره شد. او با اعتماد به نفس زیادی نگاهش می کرد و سعی داشت با نگاهش بفهماند بهتر است دست از کله شقی بردارد و همراهش برود. نفهمید چه پیش آمد که راضی به انجام چنین کاری شد. اما برای اولین بار به خاطر حالِ خرابش سوار ماشین یک پسر جوان و غریبه شد تا او را به منزل برساند. پسری که از آینه ی جلویی مدام چهره و حرکاتش را می پایید و بیش از پیش معذبش می کرد. * * * * * قبل از اینکه کاملا از محوطه ی اطراف خانه مهر دور شود، از آینه ی جلو شاهد کمکِ زنِ عابر به فاطمه بود. لحظه ی آخر متوجه ی نگاه متعجب و ناراحتِ او شد. در طول مسیر مدام نگاه او مقابل چشمانش می آمد و آزارش می داد. با خود فکر کرد: «یعنی توقع داشت کمکش کنم؟» پوزخندِ محوی زد و نزدیک خانه نگه داشت: - احمق! دو بوق پشتِ سر هم زد تا مثل همیشه آقا رحیم در را برایش باز کند. اما خبری نشد. به ناچار از ماشین پیاده شد و به سمت در رفت، دست به جیب برد و خواست با دسته کلیدش در را باز کند که صدای تلفن همراهش بلند شد. بدون اینکه به شماره نگاه کند جواب داد. - بله؟ - !!Cyrus با شنیدن صدای پر از التهاب نینا متعجب بر جای ماند، چیزی نگفت و در سکوت به ادامه ی حرف های او گوش سپرد. - Hey Cyrus... - ... - baby is that you? - ... - why you don't answer؟صدای گریه ی دختر جوان بلند شد، همانطور که هق هق می کرد به حرف زدن ادامه داد: - I miss you... Please... please ..... say something بالاخره کوروش لب باز کرد تا حرفی بزند، اما تنها یک کلمه گفت: - نینا! - Oh... Oh my God... Where are you... همانطور که کوروش به حرف های بی سرو ته نینا گوش می کرد، دَر عمارت باز شد. چهره ی خسته ی رحیم را دید، قبل از اینکه او چیزی بگوید دستِ آزادش را به معنای سکوت بالا برد، پشت به در کرد و خیلی محکم و با اراده گفت: - Nina it's over between us.don't call me anymore صدای خشمگین نینا در سرش پُر شد: - bastard اما قبل از اینکه بتواند به بد و بیراه هایش ادامه دهد، کوروش تماس را قطع کرد. به تلفن همراهش خیره شد و در فکر فرو رفت: - شماره ی منو از کجا گیر آورده! نفس عمیقی کشید و به سمت در برگشت. رحیم را دید که با قیافه ای متعجب براندازش می کند. گوشی را سر جایش گذاشت و در حالی که به سمت ماشین می رفت با لحنی آمرانه گفت: - منتظر چی هستی؟ در و باز کن. رحیم که هیچ از حرف های اجنبی وار کوروش سر درنیاورده بود، با شنیدن لحنِ دستوری او به خود آمد و عجول و سربه هوا دست به کار شد، در همان حال که در را باز می کرد هیجان زده گفت: - بله آقا... بفرمایین... خوش آمدین... شرمنده آقا دستم بند بود... بعد از سوار شدن، گاز داد و به سرعت وارد عمارت شد. ماشین را پارک کرد و بی توجه به رحیم که می خواست چیزی بگوید به سوی ساختمان اصلی رفت. به سمت پله ها می رفت که با صدای آشنای پدرش در وسط سالن متوقف شد. - کوروش! روی یک پا چرخید و نگاه خیره اش در نگاهِ شاد و شنگولِ او گره خورد. - چطوری پسرم؟ مثل همیشه شیک و اتو کرده همراه کت و شلواری خوش دوخت با فاصله ای زیاد مقابلش ایستاده بود و لبخندزنان نگاهش می کرد. بدون اینکه تغیری در چهره اش ظاهر شود به حرف آمد: - خوبم. کی اومدین؟ همایون که حرکتی از جانب کوروش ندید، خود را به او رساند و خیلی آرام در آغوشش کشید. کوروش بدون هیچ حرکتی در آغوش پدرش ماند تا زمانی که او رهایش کرد، اما همچنان دستانش را روی شانه های کوروش نگه داشت. نگاهِ موشکافانه ای نثارِ چهره ی بی احساسِ پسرش کرد: - چقدر تغیر کردی! بازم لاغرتر شدی! مگه اینجا بهت نمی رسن؟ خنده ی شیطنت آمیزی کرد و ابرویی بالا انداخت: - ظاهرا اینجا مثل اونجا خیلی برات دلچسب نیست! - خیلی دیر کردین. دستانش را برداشت و نگاهش را از نگاهِ پر از سوء ظن کوروش دزدید: - آره... می دونی که؟ کارم طول کشید. پوزخندی زد و نگاهِ پر از طعنه اش را از همایون گرفت، در حالی که به سمت پله ها می رفت گفت: - می دونم. - کجا؟! پدرت تازه برگشته نمی خوای کنارش بمونی؟ - کار دارم. باید برم. چنین توقعی از کوروش داشت. می دانست اینگونه به استقبالش می آیند. تنها افرادی که مثل همیشه وفادارانه برای بازگشتش انتظار می کشیدند هما و همسرش رحیم بودند، به اضافه ی دختر جوانی که تازگی ها برای کمک به هما آمده بود و ظاهرا حسابی قصد خوش خدمتی داشت. * * * * * تا وارد اتاقش شد آینه ی قدیِ جدیدی را دید که همان جای قبلی نصب کرده بودند. این یکی دورکاری چوبی به سبکی مدرن داشت که جلوه ی خاصی به اتاقش می بخشید. بعد از گرفتن دوش مقابل آینه ی قدی ایستاد. با حوله ی کوچکش سرش را خشک می کرد که به یاد تماس بهرام افتاد. «مصاحبه رو به خاطر تو عقب انداختم... ولی طرف واقعا ناراحت شد... باید درک کنی رفیق این یه مجله ی زرد و مزخرف نیست! ازت خواهش می کنم دیوونگی نکن و آماده باش کوروش!» نفس عمیقی کشید و به سمت تخت رفت. حوله را از سرش برداشت و روی بالش انداخت. صدای چند تقه ای که به در زده شد توجهش را جلب کرد. به سمت در چرخید: - بله؟ - آقا... صدای الهه را تشخیص داد. - شام حاضره! تشریف میارین پایین یا براتون بیارم بالا؟ برای اولین بار بعد از بازگشتش به شدت احساسِ ضعف و گشنگی می کرد. فکر کرد شاید به خاطر انرژی است که هر روز سر صحنه فیلمبرداری به خرج می دهد. باز هم فکر کرد با برداشت های زیادی که به خاطر خرابکاری های آیدا دارد باید هم یک چنین انرژی از دست بدهد. به آرمی پاسخ داد: - میام پایین. الهه که پشت در ایستاده بود و می دانست تا زمانی که کوروش اجازه ی ورود ندهد حق ندارد خلوتِ آقای خانه را برهم بزند، با شنیدن آن دو کلمه حسابی تعجب کرد. اما از روی بی خیالی شانه ای بالا انداخت و به سمت پله ها رفت. کوروش نیز بعد از یک ربع بالاخره خود را به سالن رساند و پشت میزِ بزرگ و مستطیل شکل نشست. قبل از اینکه مشغول خوردن شود فضای حاکم در سالن را تیره و تار یافت. به نظر می رسید باز هم بین آذر و همایون جروبحث بی پایانی شکل گرفته. خوشحال بود که موقع جروبحث در کنارشان حضور نداشته. هیچ وقت حوصله ی بحث های بی مورد و تکراری این زن و شوهر را نداشت. غذایشان را در سکوت خوردند، البته به جز موراد کمی که همایون چند کلمه ای به قصد شوخی بر زبان آورد. اما او هم وقتی متوجه شد این کلمات هیچ نتیجه ای جز همان سکوتِ تو خالی و گه گاه نگاه های توبیخ آمیزِ آذر ندارد، پس مانند آنها با بی خیالی مشغول خوردن شد. بعد از صرف غذا، قبل از اینکه قصد رفتن کند، آذر او را مخاطب قرار داد و با همان لحنِ شمرده ی همیشگی پرسید: - امروز یه تماس از خارجه داشتی... موقع پرسیدن این سوال نگاهش همچنان به ظرف غذایش بود، برخلاف کوروش که صاف و مستقیم به چشمانش نگاه می کرد. سرش را بالا گرفت و جمله اش را اینگونه کامل کرد: - درسته کوروش؟! نگاهشان در هم قفل شد. کوروش به میز مقابلش خیره شد و با خود نجوا کرد: - اینجا همه جاسوسن. و بدون دادن هیچ جوابی از جا برخاست. می دانست با این کارش صدای آذر را در می آورد، همینطور هم شد: - کجا؟ جوابِ من و بده! قدم هایش را کمی بلندتر برداشت. از اول هم قصد نداشت با بی خیالی از کنار این جاسوسی های بی مورد بگذرد. قبل از اینکه غرغرهای آذر شروع شود با چند قدم خود را به آن طرف میز رساند و در یک قدمی اش ایستاد. یک دستش را تکیه گاه میز کرد و نگاه خیره اش را به نگاهِ مشکوکِ آذر دوخت. با لحنی خونسرد و خالی از هر گونه احساسی به حرف آمد: - دوست دختر سابقم بود... نینا... یه بازیگر تازه کار... شیش ماه با هم بودیم... با هم زندگی کردیم... با هم خوردیم... با هم خوابیدیم... متوجه شد که برای یک لحظه شانه ها و پلک های آذر همانند رنگِ چهره اش پرید. حسِ خوبی به کوروش دست داد، سرش را کمی نزدیک تر کرد، پوزخندِ محوی روی لب نشاند و زمزمه کرد: - می خوای بازم بشنوی؟ پره های بینی آذر به شدت باز و بسته می شد. دست هایش که روی میز بود را مشت کرد و با لحنی عصبانی و پر از تحکم به حرف آمد: - تو... تو یه احمقی کوروش! همایون تمام مدت در تلاش بود تا جلوی خنده ی خود را بگیرد. اما اصلا در این کار موفق نبود و بالاخره بعد از گفتن جوابِ کوروش با صدای بلندی به خندیدن ادامه داد. کوروش دستش را از روی میز برداشت، همانطور که به سمت درِ سالن می رفت با خونسردی گفت: - این دیالوگ من بود...، مامان! آذر دستِ مشت شده اش را از روی میز برداشت و برای یک بار محکم به جای قبلی اش کوبید: - پسره ی وقیح! معلوم نیست توی اون کشور خراب شده چه کثافت کاری های دیگه ای که نکردی! بدون اینکه ازدواج کنی با دخترای زیادی رابطه داشتی و... حالا... خدایا! نگاهِ تیز و برنده اش را به همسرش دوخت: - تو چرا می خندی همایون؟! حقا که این پسر به تو رفته! هردو عیاش و جرت و قوز! همایون خنده ی غلیظش را قورت داد، اما لب های بسته اش همچنان می خندید. با دستمال گوشه ی هر دو لبش را پاک کرد و به چهره ی کبود شده ی آذر خیره شد. چشمانش را باریک کرد و با لحنِ پر از کنایه ای گفت: - درسته! تمام اون سال ها تلاش کردی از من دورش کنی و چیزی شبیه خودت بار بیاری... اما آخرش تویِ اون پسر... هر دو ابرویش را بالا انداخت و تکیه داد: - تو منو می بینی عزیزم! لبخندِ درشتی زد و دندان های ردیفش را به نمایش گذاشت. آذر که تمام مدت در حال حرص خوردن بود، عصایش را از کنار میز قاپید، همانطور که لب هایش را روی هم می فشرد، بدون اینکه چیزی بگوید، عصایش را محکم روی زمین کوبید و از آنجا دور شد. شاید او با زبانش چیزی نگفت، اما در افکارش جواب حرف های همایون را داد: «درسته! اون به پدر اجنبی و عیاشش رفته! خونِ اون مردکِ الدنگِ دبنگوز تویِ رگ و ریششه!» * * * * * کیفش را گوشه ای از اتاق انداخت و خودش به طرف تخت رفت. روی تختخواب نشست و در حالی که از حرص و عصبانیت تند تند نفس می کشید به روبه رو خیره شد. «واقعا که!» صحنه هایی که در مقابل کوروش ضعف و ناتوانی از خود نشان داده بود مدام مقابل چشمانش جان می گرفت و روی زخمش نمک می پاشید. با هر دو دست صورتش را پوشاند و سرش را پایین انداخت: - خدا! چرا اینطوری می شه! چرا همش باید جلوی پسر عمه ی مبینا خرابکاری کنم! دستانش را خیلی آرام برداشت و روی سینه اش گذاشت: - چی از جونم می خوای؟ اینکه وقت و بی وقت راه تنفسم و می بندی... می خوای من و از اینی که هستم ضعیف تر نشون بدی؟ فکر کردی می تونی با یکم درد و یه ذره سوزش و چندتا سرفه مثلا قدرت نمایی کنی و منو یه دختر مریضِ بی چاره نشون بدی؟ فکر کردی من کوتاه میام؟ من و دست کم گرفتی! دستانش را پایین انداخت و نفس عمیقش را بیرون فرستاد: - به خودم گفتم توقع ندارم کسی کمکم کنه. نه... ندارم... تقصیر خودم بود. حق ندارم عصبانی باشم. تقصیر خودم بود. آره! اصلا... اصلا شاید چون من بهش سلام نکردم اینجوری شد! قیافه ی نالانی به خود گرفت: - آخه نتونستم بهش سلام کنم چون از زور درد دندونام و رو هم فشار می دادم تا صدام درنیاد! اما ناگهان ابروهایش را درهم کشید و کمی به روزهای گذشته فکر کرد: - ولی... بیشتر که فکر می کنم می بینم هر وقت من سلام کردم اون جواب نداد! دستش را به چانه اش کشید: - پس فکر نمی کنم به خاطر این موضوع از دستم ناراحت شده باشه! اون کلا همیشه یه جور قیافه ی ناراضی و... چهره اش از پیدا کردن کلمه ای مناسب درهم رفت: - ناراضی و... چی می گن؟ نوچ! آها... متنفر؟ آره... قیافه ی ناراضی و متنفری داره. یه چیزی اذیتش می کنه که فکر کنم مربوط می شه به خودم! باز هم چهره ی رنگ پریده اش پژمرده شد: - از من خیلی بدش میاد. برای همین نمی خواد اونجا باشم... برای همین اون چیزارو گفته بود! نگاهش آرام شد و لبخندِ غمگینی روی لب نشاند: - یه جورایی مثل همون مزاحمه می مونه... دوتاشون سلام نمی کنن. حتی صداشونم یه کوچولو شبیه! خنده ی سرخوشی کرد و مقنعه را از سر درآورد: - دروغ گفتم... اینکه توقع نداشتم کمکم کنه... چرا... توقع داشتم بیاد و کمکم کنه... اما یادم رفته بود که این آقا یه جور عجیبیه! مقنعه را گوشه ای از تخت گذاشت، نفسِ عمیقی کشید: - به قول رکسانا... مثل آدم آهنیه! آره... توقع بی جاییه! یادم رفته بود...، اما... خود را روی تخت ولو کرد و به سقف اتاق خیره شد: - تعجب می کنم که چرا به این موسسه کمک می کنه؟ به رفتار خشکش که نمیاد بچه هارو دوست داشته باشه! برعکس... بچه ها چقدر دوسش دارن! من این همه بالا پایین می پرم تا نظرشون و جلب کنم اما ببین چی می شه؟! تک و توک ازم خوششون میاد! ولی پسر عمه ی مبینا فقط با یه آواز خوندن و ساز زدن شده محوبِ دل ِ بچه ها! بعدِ کلی تازه دو سه تا از بچه ها بهم می گن خاله... اما اون با یه اجرا شده عمو!! لب هایش را جمع کرد: - چرا دروغ بگم؟! امروز واقعا بهش حسودیم شد! خیلی! به یاد محمدرضا افتاد. وقتی که بچه ها با خوشحالی از کلاس خارج می شدند و او آخرین نفر بود، به سمت فاطمه چرخید و بعد از گذشت چند ثانیه خیلی ناگهانی زبانش را بیرون آورد و سپس با همان سرعت رفت. تنها واکنشی که فاطمه در آن موقعیت از خود نشان داد گرد کردن چشمان و باز ماندن دهانش بود. اما حالا که چهره ی بامزه ی محمدرضا را به یاد می آورد، نمی توانست جلوی خود را بگیرد و همانطور که روی تخت دراز کشیده بود شروع به خندیدن کرد. در میان خنده بریده بریده گفت: - این پسره... خیلی بدجنسِ! وای... دیوونه ی بامزه! در همان حالت که غلت می خورد، ناگهان به یاد تلفن همراهش افتاد و از جا پرید. به سرعت ایستاد و با قیافه ای وحشت زده به همان قسمت از تخت که رویش لم داده بود خیره شد. - وای! گوشی... با عجله دست به کار شد و تشک و ملحفه را کنار زد. گوشی را به دست گرفت و با دقت زیادی وارسی اش کرد. - فکر نکنم اونقدر وزن داشته باشم که تورو داغون کنم! اول نگاهی به هیکل خود کرد و سپس به تلفن همراهش خیره شد. خنده اش گرفت. به چه چیزهایی که فکر نمی کرد: - امروز حسابی دیوونه شدم! وقتی تلفن همراهش را روشن کرد هیچ خبری از مزاحم نبود. خوشحال نشد، چون تصمیمش را از قبل گرفته بود و می خواست یک جورهایی به خودِ طرف هم برساند. بعد از کلی بالا و پایین کردن و نتیجه گیری به نظرش او می توانست یکی از گزینه های مورد نظر باشد. اما هنوز مطمئن نبود. - باید مطمئن بشم! * * * * * درِ اتاقِ موسیقی را باز کرد و به آرامی داخل شد. زمان زیادی می گذشت که قدم به داخلِ این اتاق نگذاشته بود. همه چیز را مثل گذشته تمیز و دست نخورده یافت. نمایِ کلی را بارِ دیگر از نظر گذراند. یک اتاقِ مربع شکل که دیوارهایش سوسنی رنگ بود، یک قالیچه ی قدیمی وسط اتاق پهن شده و سمتِ راستِ اتاق پنجره ای وجود داشت که پرده های توری اش را کنار زده بودند. باد تورهایِ روشن که طرح هایِ ریز نقشی داشت را به بازی می گرفت و تاب می داد.در گوشه ی دیگر اتاق یعنی سمتِ چپ یک پیانوی چوبی و قدیمی قرار داشت. قدم هایش را آرام و بی صدا به سمت پیانو برداشت تا وقتی که درست در یک قدمی اش ایستاد. دستِ راستش را نزدیک کرد و نرم و آهسته روی ِ سطحِ چوبی کشید. بعد از اینکه به یاد فرشته ی کوچکِ رویاهایش افتاده بود، دلش می خواست قطعه ی Home اثر Frances Hodgson Burnett را بنوازد. این قطعه همیشه برایش یادآور فرشته بود. با شنیدنش یادِ خاطراتِ محوی که از او داشت می افتاد و احساس خوبی وجودش را پُر می کرد. روی صندلی نشست و برای نواختن آماده شد. انگشتانش را روی شستی ها گذاشت و با بستن پلک هایش شروع کرد. همان حسِ خوبی که منتظرش بود، اول در سینه و سپس در سرتاسر اعضای بدنش رشد کرد. نمی دانست نام این حس را چه می تواند بگذارد؟ اما هر چه که بود، روشنایی و آرامشِ خوبی به وجودِ ناآرامش می بخشید. همانطور که چشمانش بسته بود و انگشتانِ کشیده ی دستش روی شستی ها به این طرف و آن طرف می رفت، سعی کرد همان خاطراتِ کوتاه و محو را مرور کند. صدای خنده های دخترکِ کم سن و سال در سرش پر شد. چقدر این صدا را دوست داشت! چهره اش را خیلی کم به خاطر می آورد. صورتِ گرد و چشمانِ درشت، و آن جمله: «می خواید راهتونو روشن کنم؟» بارها و بارها در سرش تکرار شد. چقدر این صدایِ کودکانه روح نواز بود. درست مثل ملودی پیانویی که می نواخت! حتی همین حالا که فقط تصورش در سرش چرخ می خورد، غوغایی به پا می کرد و وجودِ خسته اش را به آتش می کشید. چهره ی کمرنگِ فرشته ی کوچک کم کم واضح و واضح تر شد. او را می دید در هاله ای از سفیدی که سر بر می گرداند و لبخند شیرینی می زند. اما یکدفعه همه چیز تغیر کرد. فاطمه محمدی را دید که با همان مانتو و روسری سفید سرش را این طرف و آن طرف می کند و لب هایش تکان می خورد. انگشتانش را محکم روی شستی ها کوباند و همانجا نگه داشت. صدای خیلی بدی ایجاد شد و درونِ فضایِ خالی اتاق پیچید. چشمانش تا آخر باز شده بود و به دیوارِ روبه رویی نگاه می کرد. نفس هایش به شماره افتاده و سینه اش پر شتاب بالا و پایین می شد. دستانش را برداشت و خیلی ناگهانی از جا برخاست. بدونِ اینکه متوجه باشد سوالاتش را بلند بلند بر زبان آورد: - چرا... چرا وقتی به فرشته فکر می کنم... باید اون دختره بیاد جلوی... چشمم! با هر دو دستش سرش را در دست گرفت و محکم فشرد. حسِ عجیبی داشت. نمی دانست چه مرگش شده. اما دوست داشت به سمت در برود، از اتاق خارج شود، راهرو را طی کند و روبه روی درِ اتاقِ خودش بایستد، در را باز کند، داخل شود، به سمت تختخواب برود، تلفن همراهش را از روی تخت بردارد و شماره ی او را بگیرد. و بالاخره صدایش را بشنود و یک چیزی بگوید تا شاید آرام شود. پس به سمت در رفت و همه ی آن کارها را کرد. * * * * * روی تخت دراز کشیده و در حال مطالعه ی کتاب درسی اش بود که صدای تلفن همراهش بلند شد. یک جورهایی منتظر تماسِ او بود. حسی بهش می گفت او زنگ می زند. چهارزانو روی تخت نشست و بعد از کشیدن چند نفسِ عمیق با اعتماد به نفسِ پایینی دکمه ی پاسخ گویی را فشرد. صدایِ لرزانش دراتاق پیچید: - سلام. اما کوروش سکوت کرد. حالِ عجیبی داشت. احساس می کرد دهانش مزه ی تلخی می دهد. آبِ دهانش را به زور قورت داد و روی تخت نشست. دستِ آزادش را میان موهایش کشید و باز هم به خاموشیِ اعصاب خردکنش ادامه داد. سکوت به درازا کشیده بود و فاطمه فکر می کرد تماس قطع شده که او بالاخره به حرف آمد: - می دونم. برات عجیبه. اما... امروز چیزی دیدم که من و یاد فرشته انداخت! باز هم با یک جمله ی بی سروتهِ دیگر مثل دفعات قبل فاطمه را گیج کرد. سعی کرد چیزی بگوید تا شاید از حرف های او سردربیاورد: - فرشته؟! - آره. - ه... همون فرشته؟! - نه. اون فرق می کنه. اون یه فرشته ی واقعی بود. نه... رویایی بود... یعنی... هم واقعی بود... هم رویایی... یه فرشته ی کوچولو! امروز، برای اولین بار، یه دختر، به معنای واقعی کلمه، من و یاد اون انداخت! انقدر زیاد که تونستم، چهره ی کوچولوش و کاملا به یاد بیارم. با کلافگی دستی به موهایش کشید و کمی جا به جا شد: - اما... مشکل اینجاست که من از اون دختر... خوشم نمیاد! چرا یه همچین کسی باید منو یاد دختر بچه ای بندازه که... نمی دونم! شاید... چون... نگاهشون... نه! نه... نه... فاطمه که بیشتر از قبل گیج شده بود، تلفن همراهش را از خود دور کرد و با تعجب به آن خیره شد: «یعنی چی؟ این یارو با چندتا فرشته بوده؟ کوچیک و بزرگ دیگه چیه؟ منم که شدم فرشته! من چندمیم؟ دیگه واقعا باورم شده که مشکل روحی روانی داره! یعنی این خودشه؟» گوشی را به گوشش نزدیک کرد که دوباره صدایِ گرمِ او بلند شد: - می خوام بدونم، نظرت راجب فرشته ها چیه؟ بهشون اعتقاد داری؟ - ف... فرشته ها؟ - آره. فرشته ها. من یه زمانی خیلی بهشون اعتقاد داشتم. اما... بعد از اون... دیگه ندیدمشون... و جوری که انگار با خودش حرف می زند نجوا کرد: - دیگه ندیدمش! فاطمه همانطور که با ناخن هایِ دستِ آزادش ور می رفت سعی کرد چیزی بگوید: - خب... فرشته ها... فرشته ها... به نظر من... فرشته ها هستن. می دونید!... می گن... دوتا فرشته روی ِ شونه های ِ آدماس... انگشت های دستش همانطور که روی زانوانش قرار داشت بی حرکت ماند، دیگر با ناخن هایش بازی نمی کرد، یک جورهایی بدون پلک زدن ماتِ فضایِ روبه رویش شده بود. انگار که می توانست آن دو فرشته را درونِ ذهنِ خیال پردازِ خود تصور کند. - اونی که خوبی هارو می نویسه سمت ِ راسته و... اونی که بدی هارو می نویسه... سمت ِ چپ... فرشته ی خوبی ها... حتی قبل از اینکه تو عمل ِ خوبت و انجام بدی اونو ثبت می کنه... یعنی با فکر کردن به اون عمل هم... درست مثل این می مونه که انجامش دادی... فرشته ی بدی ها... وقتی به اون عمل بد فکر می کنی صبر می کنه... حتی وقتی انجامش می دی بازم صبر می کنه... شاید... شاید که توبه کنی یا پشیمون بشی... حتی منتظر یه احساس ِ کوچولو از پشیمونیه!... فرشته ی بدی ها... خیلی صبورِ! حاله ای از غم چهره ی رنگ پریده اش را در بر گرفت، به چهره ی غمگین فرشته ی بدی ها و چهره ی خندان فرشته ی خوبی ها خیره شد و بی اختیار پرسید: - حالا شما... فرشته ی خوبی هارو بیشتر دوست دارید... یا بدی ها؟ کوروش سر به بالا گرفت و به نورِ لامپ خیره شد: - هَه... نمی دونم چرا؟ اما دلم می خواد بگم... بدی ها! تو چی؟ - من؟! خب... من... نمی دونم! شاید... شاید دوتاشون! - تو جدا شخصیت عجیبی داری! خیلی دلم می خواد بشناسمت... ولی... باز هم مثل همیشه جمله اش را نیمه کاره رها کرد و ادامه نداد. فاطمه فرصت را غنیمت شمرد و سعی کرد تا او بحثِ دیگری را پیش نکشیده سر اصل مطلب برود. - م... می دونید... من... من... می خوام... توجه کوروش به او جلب شد. - تو می خوای...؟؟ گفتن آن جمله برایش سخت بود. اما باید تمامِ تلاشش را می کرد. پس چشمانش را بست و خیلی سریع گفت: - م... من می خوام بهتون کمک کنم. آنقدر تند و پشتِ سر هم این جمله را گفت که خودش هم متوجه نشد برخی از کلمات را درست تلفظ کرده یا نه؟ کم کم از آن کلافگی و سردرگمی داشت دست از سر کوروش بر می داشت. این دختر واقعا ایده ی خوبی برای رهایی از تمام آن کابوس های خواب و بیداری بود. لبخندِ محوی روی لب نشاند و لحنش حالتِ شوخی پیدا کرد: - می خوای بهم کمک کنی؟! - بَ... بله! - چرا؟ - خب... دلیلش و... ب... ب... بعد از اینکه... مطمئن شدم... بهتون می گم! - مطمئن؟! از چی باید مطمئن بشی؟ هر چه پیش می رفتند صدای فاطمه از خجالتِ زیاد آهسته تر می شد، همانطور که با انگشت های لرزانش شلوار نخی اش را می فشرد پاسخ داد: - ب... بعدا بهتون می گم. لطفا بهم وقت بدید. من... - خیلی خب... پس می خوای بهم کمک کنی، درسته؟ فاطمه با اضطراب به در اتاق خیره شد و پاسخ داد: - بله! - حرف بزن. باز هم متوجه ی منظور کوروش نشد، برای همین با گیجی پرسید: - بله؟!!! - اگه واقعا می خوای بهم کمک کنی... فقط به حرفام گوش بده و باهام حرف بزن. باشه؟ چهره ی فاطمه کمی درهم رفت، به پایین خیره شد و بالاخره بعد از گذشت چند ثانیه گفت: - من... فقط... به حرفاتون گوش میدم. نِ... نمی تونم زیاد... حرف بزنم! کوروش یک آهِ عمیق و نمایشی کشید: - پس نمی خوای بهم کمک کنی. - چرا... م... من... واقعا همچین قصدی دارم! - خب! نشون بده. - نِ... نشون بدم؟! لب های فاطمه از هیجان زیاد خشک شده بود و لرزش نامحسوسی داشت. دستِ آزادش را مشت کرد و محکم فشرد. اینطوری نمی شد باید یک چیزی می گفت. نفس گرفت و سعی کرد با اعتماد به نفس سخن بگوید: - شُ... شما... شما شخصی به اسمِ... «محسن» میشناسید؟ ک... کسی که... جبهه رفته باشه؟ ابروهای کوروش درهم رفت: - محسن؟! این... کی هست؟ - یعنی... نمیشناسید؟ - برای چی یه همچین سوالی می پرسی؟ - خب... خُـــــب... ب ب برای... راستش... چیزه... - فامیلیش چیه؟ - ها؟! نمی دونم! - نمی دونی؟! - ن... نه... واقعیتش... اینه که... نمی دونم! یعنی... حتی... اسمِ اصلیشم نمی دونم. این... یه اسمِ مستعارِ! - اون... کیه؟ - اون... اون... آقا محسن؟! خب... یه جورایی... اون... برای پیدا کردن کلمه ای مناسب درمانده شده بود که بالاخره گفت: - گمشده ی منه! کوروش به آرامی طوری که فقط خودش بشنود زمزمه کرد: - جالبه. تو هم یه گمشده داری. و با صدای بلندتری پرسید: - دوسش داری؟ - ها؟! چ... چی؟! دو... دوس... خب... اِ... چیز... آ... آره... ولی... ولی نه اونجوری که شما فکر می کنید! - قبلا گفته بودی عاشقِ کسی هستی. اون کیه؟ فاطمه احساس کرد که مردِ جوانِ پشتِ خط یک جورهایی بدبینانه سخن می گوید. با تعجب نالید: - من؟!!! مَ... من گفته بودم؟ - آره. همون شخصِ ارزشمندی که عاشقش هستی و پیشش درد و دل می کنی. یادت نمیاد؟ - ... هیچ پاسخی داده نشد. تنها صدای نفس های سنگینِ دخترِ پشتِ خط را می شنید. - دروغ گفتی نه؟ هیچ پسری در کار نیست. - نه! من دروغ نگفتم. شما منظورِ منو بد متوجه شدید. اون شخصِ ارزشمند... کسی نیست که شما فکر می کنید! - کیه؟ - خب... اون... اون... اون... کمی مکث کرد و با لحن درمانده ای نالید: - نمی تونم بگم! - چرا نمی تونی؟ - آخه... چون... اگه اینجوری بگم... مثل این می مونه که... انگار... انگاری بخوام خودم و... - چی می خوای بگی؟ حرفت و بزن. سر به زیر انداخت و قدری سکوت کرد. داشت به او فکر می کرد. همان که هر شب با احساس خوشایندی احاطه اش می کرد. بعد از آن چند ثانیه تصمیم خودش را گرفت و با توکل به خدا به حرف آمد: - باشه. بهتون می گم. من... من همیشه باهاش درد و دل می کنم. اون همیشه به حرفام گوش میده. بدونِ اینکه ازم خسته بشه. هر وقت که احساسِ بدی پیدا می کنم، اون هست. همیشه هست. حتی توی بدترین و سخت ترین موقعیتا... اون هست. هر جا که کم بیارم... کمکم می کنه. همیشه وقتی درمونده می شم... صداش می کنم... جوابم و میده. هر وقت جواب نده... می دونم... یه حکمتی هست که نمی فهممش. می دونم واسه خاطر این نیست که سرش شلوغه. همیشه سعی کردم که فقط جلوی اون گریه کنم... چون آرومم می کنه... چون برای اشکام ارزش قائله... بی منت... همیشه و همیشه و همیشه... پیشمه! من... من... - صبر کن! هَه... انگار برای اولین بار داره حسودیم می شه! تو یه همچین کسی و داری؟ خب... معلومه که نیاز نداری با یکی مثل من حرف بزنی. اون واقعا کیه؟ به تمسخر ادامه داد: - یه قدیسه یا پیامبر!! اخم های فاطمه درهم رفت: - خودتون جواب و می دونید. خدا. فقط من نیستم که اونو دارم. همه... همیشه دارنش. همیشه می تونن حسش کنن. منم حسش می کنم... حتی همین حالا... توی این اتاق... همین حالا که احساسِ گناه می کنم... همینجا... همینجایی که فرشته ی بدی هام... روبه روم نشسته و داره با نگاهش بهم التماس می کنه! همینجا... متوجه ی بُغض و لرزشی که در صدای دختر جوان وجود داشت شد و با شنیدن آن جمله اخم هایش درهم رفت: - احساس گناه؟! برای چی؟ برای اینکه داری با من حرف می زنی؟؟ فاطمه تصمیمش را از قبل گرفته بود. اینکه وقتی به نتیجه ای نرسید این قصه ی ناتمام را تمامش کند. سر به بالا گرفت و لب از لب باز کرد: - بله. من... من یه خانواده ی مذهبی دارم. خودمم اینطوریم. پس نباید عجیب باشه اگه... احساسِ بدی داشته باشم. نباید عجیب باشه اگه وقتی با شما حرف می زنم احساس گناه کنم. کوروش گیج شده بود و هیچ سر در نمی آورد اوضاع از چه قرار است، سرش را کمی کج کرد و با سردرگمی کلماتی بر زبان آورد: - تو... تو یه... گفتی... یه... پلک هایش را روی هم فشرد و از میان دندان هایش تقریبا غرید: - تو الان دقیقا چی گفتی؟! - شما از آدمای مذهبی بدتون میاد. قبلا گفته بودین. پس الانم از من بدتون میاد. دیگه دوست ندارین پیشِ یکی مثل من درد و دل کنید تا آروم بشید. این... این... ت... تموم می شه... د... درسته؟ کوروش برآشفته از جا برخاست: - هه... تو یه... یه... مذهبی... چنگی به موهایش زد: - نگو که اسمتم مذهبیه؟ نگو که خیلی متعقدی؟ نگو که... چرخی زد و با همان لحنِ پر از تحکم و غضب ادامه داد: - چرا الان بهم می گی؟ - می خواستم بهتون بگم. اما شما بهم اجازه ندادید که... کوروش اجازه نداد او جمله اش را کامل کند و میان حرفش پرید: - چرا الان؟ چرا الان که... ادامه نداد. نمی توانست جمله هایی که در سرش فریاد می شد را برای او بازگو کند. در دل فریاد زد: «چرا الان که از صدات خوشم اومده؟ که به حرفات عادت کردم... حتی با وجود اینکه همش می گی نمی خوای چیزی بگی.... حتی با وجود اینکه کم حرفی... حتی با وجود اینکه می گی یه دختر مذهبی هستی... حتی با وجود اینکه اسم و رسم و خانواده ی مذهبی داری... چرا حرفات برام... خوبه! تو واقعا کی هستی دختر؟» بحث بیش از اندازه به درازا کشیده بود. فاطمه سعی کرد یک جوری این سکوت را بشکند: - من... اما کوروش باز هم چنین اجازه ای به او نداد، شده بود همان کوروش همیشگی، با همان لحنِ خشک و خالی از هر گونه احساس: - ازم پرسیدی پس الانم ازت بدم میاد؟ نه... من هیچ وقت از خودِ تو خوشم نیومد که حالا بخواد بدم بیاد. من و تو... همدیگه رو نمیشناسیم. خودم... تمومش می کنم. ما هیچ وقت شروعی نداشتیم. این فقط... یه بازی مسخره بود. (بوووووووووووووووــــــــ) تماس قطع شده بود اما فاطمه همچنان بدون هیچ حرکتی به صدای بوق ممتد گوش می کرد. چهره اش خسته و پژمرده تر از همیشه نشان می داد. حسِ خوبی نداشت. قلبش بی مهابا به در و دیوار سینه اش می کوفت. اصلا حسِ خوبی نداشت. احساس می کرد مانند سنگِ سخت و سنگینی شده که هر لحظه بیشتر به اعماق دریا فرو می رود. نگاهش به فرشته ی خوبی هایش افتاد که می خندید. صبر کن! حتی فرشته ی بدی ها هم می خندید. چشمانش را از روی حرص بست و سرش را به سمت راست متمایل کرد. «اون آقا محسن و نمیشناخت. پس باید تموم می شد. من نمی تونستم کمکش کنم.» سری به اطراف تکان داد و دوباره چشم باز کرد: «ولی... ولی من اسم اصلیش و نمی دونستم! شاید اونم اسمِ مستعار و نمی دونست و نمیشناخت.» به پایین خیره شد و با لحنِ نا امیدی زمزمه کرد: - نه... دیگه همه چی تموم شد. دیگه... خلاص شدم! را... راحت شدم! آره... آره... آره... از فشار افکاری که در سرش فریاد می شد، لب هایش را روی هم فشرد و پلک بست: «خدایا... چرا حسِ خوبی ندارم... خدایا... یه حسِ... بد... یه بد... یه بدِ خیلی بد... یه بدی که... بدِ... یه حسی که بدِ ولی نمی دونم چجور بدیه! یه حسی دارم که نمی تونم بهت بگم چیه! خدایا... کمکم کن! چی کار کنم؟ چی کار باید بکنم؟ چی کار...» ضرباتی به در خورد، دریا با ماسکی که به چهره زده بود وارد اتاق شد. لکه های زشتی روی پوستِ روشنِ تنش خودنمایی می کرد. فاطمه همانطور که گیج و منگ روی تخت نشسته بود سرچرخاند و به او نگاه کرد. - نمی خوای بیای یه چیزی بخوری؟ می دونی ساعت چنده؟ نگاهش همچنان خیره و مات به دریا بود، اما انگار که او را نمی دید. - گشنم نیست مامان! - یعنی چی که... گشنم نیست... نه ناهار می خوری نه شام... تازگی ها... اشتهات خیلی کمتر از قبل شده! ببینم... مشکلی که نداری؟ - مشکل؟! نه! چه مشکلی؟ دریا با تعجب او را برانداز کرد. نگاهِ فاطمه به سمتِ خودش بود، اما انگار که اصلا او را نمی دید و در جایِ دیگری سیر می کرد. - جسمی... روحی... بیشتر جسمی؟ زیر چشات خیلی گود شده. در میان سرفه هایش ادامه داد: - زیاد از اسپری استفاده می کنی؟ نگاهِ بی فروغش را از دریا گرفت و سر چرخاند: - نه مامان. همه چی مثل قبله! چیزی نیست. دریا نگاهِ ملامت گری نثار قیافه ی عجیب و غریب او کرد و بعد از گذشت چند ثانیه در حالی که پشتِ سر هم سرفه می کرد بدونِ گفتنِ هیچ حرفِ دیگری از اتاق خارج شد. فاطمه همانطور که روی تخت نشسته و پاهایش آویزان بود، دراز کشید و دستانش را از هم باز کرد. تلفن همراهش در دستِ چپش قرار داشت، سر چرخاند و از کنار تارهای بلندِ مویش به آن خیره شد. - نمی دونم خوب شد یا نه! اما هنوزم یه حسی بهم می گه... تو همونی هستی که باید کمکش کنم! نمی دونم... ما... ماهان! * * * * * پ.ن: جرت و قوز: اشخاص سبک و بی ادب که به سرو وضع و لباس خود مغرورن پ.ن: دبنگوز: بی غیرت پ.ن: آهنگ و می تونید از اینجا گوش کنید. موضوعات مرتبط: رمان با من حرف بزن [ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ ] [ Hiva.b ]
[ ]
- ماما... صدای لرزان پسرک درون اتاقِ تاریک که بی شباهت به یک متروکه نبود انعکاس زیادی داشت. درست در مرکز اتاقکِ مربع شکل نشسته بود و به روبه رو نگاه می کرد. چیزی جز تاریکی نمی دید. صداهای عجیبی در اطراف خود می شنید. صدای چِک چکِ آب، و یک صدای دیگر، این صدا را به خوبی می شناخت. صدای خرناسه های ِ خفیف و نفس نفس زدن هایی که هنگام جهش به این سو و آن سو شدید تر می شد. می دانست باز هم هیولای تاریکی به سراغش آمده. از ترسِ زیاد نفس های لرزانش را پشتِ سر هم بیرون می فرستاد. همانطور که نشسته بود کمی در خود مچاله شد، دستانش را به سینه گرفت و پاهایش را در شکم جمع کرد. لبانش از بغضی عمیق می لرزید و چشمانِ درشتش تا آخرین حد باز شده بود. فکر کرد باید از آن اتاق برود. فکر کرد این صحنه ها برایش تکراری شده، همه جا تاریک است و چیزی نمی بیند؛ و باز پشتِ سرِ هم فکر کرد و بدونِ عمل کردن بر جای باقی ماند. نورِ کمی که از مقابلش شروع به تابیدن کرد، باعث شد توجهش به آن سو جلب شود. یک نفر از سقف اتاق آویزان شده بود. یک چیزی مانند طناب دور گردنش بود و بدنش با رقصی نرم بر روی هوا از این سو به آن سو می شد. حتی قبل از اینکه طنابِ دار را ببیند می دانست که آن زن کارش تمام شده! با خود اندیشید: «مُرده!» جسدِ آویزان زن در اتاق دیگری قرار داشت که درست روبه روی اتاقِ خودش بود. هیچ دری بین این دو اتاق وجود نداشت. نور از بالایِ سر زن می آمد و پشتِ سر او باز هم تاریکی حکمرانی می کرد. او را دید. با همان چشمان قرمز که به سرعت نور از این سو به آن سو می شد. بدنش را نمی توانست ببیند تنها چشمان سرخ و ترسناک و دندان های سفید و بزرگش را می دید که در تاریکیِ اتاق لحظه ای سمتِ راست و لحظه ی دیگر سمتِ چپ و مدام این طرف و آن طرف ظاهر می شد. فکر کرد باید به سمت نور برود و خود را نجات دهد. ایستاد، پاهای کوچک و لرزانش را تکان داد و سعی کرد قدم بردارد. جسد همچنان روی هوا تاب می خورد. وقتی نزدیکش رسید توانست چهره ی زن را ببیند. با دیدن چهره ی کبود شده و چشمان از حدقه بیرون زده ی او از ترس جیغی کشید و به سمت دیگر دوید. باز هم درونِ تاریکی گم شد. به جسمِ سختی برخورد. یک جسمِ شیشه ای، روی شیشه دست کشید و خیره خیره نگاهش کرد. حالا می توانست ببیند. یک دیوار بزرگ از جنسِ آینه که مقابلش قرار داشت. اما کسی که درونِ آینه می دید با خودش زمین تا آسمان فرق می کرد. او کوروش کامرانِ 27 ساله را می دید که با چهره ای خشک، بدون هیچ حالتی نظاره اش می کند. همه چیز آن چهره برای خودش بود. اما یک چیزی فرق می کرد! چشم ها! چشمانِ کوروشِ درونِ آینه خیلی ناگهانی به رنگِ قرمز درآمد و پوزخندِ ترسناکی روی لب نشاند. از روی ترس جیغِ خفیفی کشید و قدمی به سمتِ عقب برداشت، اما ناگهان پشتِ پایش خالی شد، همانطور که صدایِ جیغِ ممتدش انعکاس داشت و دستش را به سمت آینه دراز کرده بود، درونِ گودالی از تاریکی افتاد که انتهایی نداشت. * * * * * از خواب پرید و به شدت روی تخت نیم خیز شد، تا چشم باز کرد خود را دید که روی تخت نشسته و همانطور که خیس از عرق هست و نفس نفس می زند، دستش را به سمتِ لامپِ روشنِ بالایِ سرش دراز کرده. گوشش از صدایِ نفس های خودش پر بود. اول به نورِ شدیدِ لامپ و سپس به دستِ لرزانِ خود نگاه کرد. دستش را به آرامی پایین آورد اما نتوانست نگاهِ ماتش را از نور بگیرد. چشمانش سوخت. پلک بست و سرش را میانِ دستانش گرفت. از میان دندان هایش غرید: - لعنتی... آ... آی... صحنه هایی تکراری از کابوسی که هیچ گاه رهایش نمی کرد مقابلِ چشمانِ حریصش جان گرفت. از فشار این همه اراجیف گیجگاهش به طور مرگ باری تیر می کشید و درد می کرد. همچنان که یک دستش را روی سر نگه داشته بود، به کندی از جا برخاست. به سمتِ میز کامپیوترش که در سمتِ راستِ اتاق قرار داشت رفت. بسته ی قرص را از روی میز قاپید و با دستانی لرزان سعی کرد یکی دو قرص بیرون بیاورد. دو قرص در دستش قرار گرفت و بسته روی زمین افتاد. دستانش آنقدر می لرزید که یکی از قرص ها کنار بسته روی زمین افتاد و غلت خورد. به خود لعنت فرستاد و با حرص قرصِ دیگر را بالا انداخت. اما هنوز چند ثانیه نگذشته بود که قرص را بیرون توف کرد. هیچ وقت نمی توانست این قرص های مزخرف را قورت دهد. همیشه در راه گلویش می ماند، یا مجبور می شد به زور چندین لیوان آب آنها را پایین بفرستد، یا کلا بی خیال می شد و به بیرون توف می کرد. دستی به صورتش کشید و سعی کرد فکر کند. ساعت پنجِ صبح بود، یک ساعت دیگر باید همراه سرویس به سرِ صحنه می رفت. نمی توانست با این سردرد و کابوسی که رهایش نمی کرد مقابل چشمان آن همه آدم کنجکاو ظاهر شود. روی صندلی نشست و سرش را در دست گرفت. به صدای فرشته فکر کرد، وقتی که قرآن را با آن صدای نازک و مخملی اش زمزمه می کرد. حتی همین حالا که به لحنش فکر می کرد می توانست خجالتی شیرین را درونِ صدایش حس کند. چقدر این لحن، این جنس، این مخملی که قلبِ زخمی اش را آرام می کرد، برایش آشنا بود. نمی توانست همه ی آن آیات را به یاد بیاورد. برای اولین بار یک چیزی برایش سخت بود. فقط یک آیه را آن هم پر از غلط و غلوط به خاطر آورد. با این حال90 درصد معانی را درونِ ذهنِ خود داشت. زیرِ لب تکرار کرد: - آنان را... از تاریکی... به سوی روشنایی می برد... به سستی دستانش را برداشت و سر بلند کرد. پنجره ی اتاق باز بود. زمستان کم کم تمام می شد اما سوزش همچنان از در و دیوار و پنجره ی بازِ اتاق به داخل می پیچید. هوا نیز کم کم روبه روشنایی می رفت. به آسمانِ گرفته خیره شد و لب باز کرد: - پس کی با من این کار و می کنی... صدای گرفته اش درونِ سکوتِ اتاق پیچید: - منی که... لبخندِ مرموزی روی لب هایش نشست که لبریز از حسی به نام «نفرت» بود: - بهت اعتقاد ندارم! دندان هایش را روی هم فشرد و پلک بست. بعد از گذشت دقایقی که خود را دعوت به آرامشی تو خالی کرده بود، دوشی نصفه و نیمه گرفت و برای رفتن آماده شد. اصلا دوست نداشت با سرویس رفت و آمد کند اما این دستورِ خود کارگردان بود و نمی توانست نادیده اش بگیرد. تمام مدت آینه ی ترک خورده و تکه ی رویِ زمین افتاده اش، اذیتش می کرد. به سمت آینه رفت و مقابل ترک های بی شمارش ایستاد. حالا به جای یک کوروش کامران، چندین کوروش با اخم هایی عجیب و غریب که مانند آینه شکسته و ترک خورده به نظر می رسید، می دید. به یاد کابوسش افتاد، آن چشمانِ قرمز که رهایش نمی کرد. با پیچیدن حسِ تلخی درونِ وجودش چشم از آینه گرفت و از اتاق خارج شد. الهه را دید که با ملحفه هایی تا شده رویِ دست، از آن طرف راهرو به سمتش می آید. در جایش ایستاد و گذاشت که الهه نزدیکش شود. دخترِ جوان از ترس یک سلامِ زیرِ لبی گفت و سعی کرد با قیافه ای مثلا خونسرد از کنار کوروش بگذرد که صدایِ بم و گرفته ی کوروش چنین اجازه ای به او نداد. ایستاد و باز هم بدون نگاه کردن به کوروش به سمتش چرخید. آب دهانش را به زور قورت داد: - بله آقا؟ نیم نگاهی به چهره ی رنگِ پریده ی الهه کرد و تصمیم گرفت بی خیال حرف زدن با او شود. اما اینطوری نمی شد. یکی باید به اتاقش می رسید، این را هم می دانست آن ها دیگر بدون اجازه ی خودش دست به سیاه و سفید نمی زنند. پس لب های ترک خورده اش را باز کرد و خیلی آرام اما با صلابت به حرف آمد: - بگو آینه ی اتاقم و عوض کنن. نگاه الهه به سرعت به سمت بالا کشیده شد. کوروش جدی تر از قبل ادامه داد: - یادت باشه، به هیچ چیزِ دیگه ای دست نزنن. دوست ندارم هیچی از جاش تکون بخوره. فهمیدی؟ الهه به پایین خیره شد: - بله آقا، می گم... می گم آینه رو عوض کنن. کوروش نیم نگاهِ دیگری به او کرد و وقتی مطمئن شد که او تماما متوجه ی حرف هایش شده بدونِ هیچ سخنِ اضافه ی دیگری به سمت پله ها راه افتاد. الهه همانطور که به دور شدن کوروش خیره شده بود ملحفه ها را به سینه چسباند و نفسِ حبس شده اش را بیرون فرستاد: - پوووف! این دیگه کیه؟ با این ریخت و قیافه فقط به درد فیلمای ترسناک می خوره! پوزخندی زد و با دادن نیم قری به گردنش پشتش را به کوروش کرد و به سمت اتاقِ موردِ نظر رفت. * * * * * تسبیح را مقابل ِ نوری که از پشتِ پرده هایِ نازکِ اتاق به داخل می تابید گرفته بود و خیره خیره نگاهش می کرد. دانه های فیروزه ایِ تسبیح با هر چرخش درخشش خیره کننده ای داشت که نگاهِ بی تابِ فاطمه را به دنبال خود می کشید. مثل هر روزِ دیگر هزاران چرا؟ در سرش چرخ می خورد و به دنبال جواب می گشت. پلک هایش را روی هم گذاشت و عطرِ یاس را درون ریه هایِ مریضش کشید: - چرا؟ چرا این عطر مثل دفعه ی قبل ناپدید نمیشه؟ چرا هنوز با منه؟ دستش را به آرامی پایین آورد و پلک گشود: - چرا آقا محسن؟ منظورت کیه؟ اون هدیه چیه؟ این عطر؟ برای اولین بار تسبیح را از حرصِ پیدا نکردنِ جواب سوال هایش روی سجاده انداخت و با درآوردنِ چادر نماز و جمع و جور کردنِ سجاده به سمت تخت رفت. چادر مشکی و کیفِ مدرسه اش را برداشت و از اتاق خارج شد. صدایِ سرفه هایِ چرکینِ دریا را می شنید. وسطِ هال کنار سفره ای که دریا رویِ زمین پهن کرده بود ایستاد. او را دید که با قیافه ای درهم از زخم هایِ درونِ بدنش با سینی ای در دست از آشپزخانه بیرون می آید. فاطمه را که دید سعی کرد لبخند بزند اما درد انقدر زیاد بود که لبخندش به هر چیزی شبیه بود جز خنده! سینی را روی زمین گذاشت و با دستِ به فاطمه اشاره کرد که بنشیند. یک لیوان چایی مقابل دخترش گذاشت. فاطمه با تالل نشست آن هم در حالی که تمام صورتش را نقشی از درد و اندوه پر کرده بود. می دانست باز هم دوره ی تاول ها فرا رسیده و باز هم مادرش باید مهمانِ وقت و بی وقتِ کپسولِ اکسیژن شود. چقدر فاصله ی میانِ این دوره ها کم شده بود! سرش را پایین انداخت و با تشکری بی جان لیوان را به دست گرفت. خواست بنوشد که صدایِ خش دار دریا مانع شد: - صبر کن... به سختی نفس گرفت و ادامه داد: - داغِ... خوب نیست... برات... و با دست اشاره کرد که چای را سر جایش بگذارد. فاطمه نیمچه لبخندی زد و چای را روی سفره گذاشت. با حرکت گردنش چرخی زد و به ساعت دیواری خیره شد. - زیاد وقت ندارم! برای خنک شدن چای مقدار زیادی شکر داخل لیوان ریخت و هم زد. دریا مستقیما حرکات او را زیرِ نظر داشت. حسِ مادرانه اش به او یک چیز هایی می گفت. با این بی تابی و توی فکر بودن غریبه نبود. سعی کرد در همین فرصت کم چیزی بگوید و سر صحبت را باز کند: - باز چیزی شده؟ مثل همیشه رک و بی پرده سر اصل مطلب رفت، همین باعث شد فاطمه به سرفه بیفتد. دریا با نگرانی دستِ زخمی اش را به پشتِ دخترش کشید. فاطمه با چهره ای سرخ یک دستش را به معنی لازم نیست بالا آورد و تکان داد. وقتی بالاخره توانست نفس بگیرد سر بلند کرد و چهره ی سرخ شده اش را به مادرش دوخت: - نه! چشمان دریا باریک شد و فاطمه به تندی جور دیگری ادامه داد: - یعنی آره! لبخندِ محوی روی لبان مادرش نشست. دریا به آرامی سری به اطراف تکان داد: - بالاخره... نه یا آره؟ سرش را پایین انداخت و جوابی نداد. دریا با درکِ موقعیت خود به حرف آمد: - همیشه وقتی نمی خوای دروغ بگی هم می گی نه... هم می گی آره و... بقیه رو سر دو راهی می ذاری! چته؟ - نمی دونم! نگاهِ غمگینش را به دریا دوخت تا ثابت کند که واقعا از این همه سوالِ بی جواب خسته شده. دریا سری به معنای فهمیدن تکان داد: - هنوز نمی دونی اون کسی که دوستِ پدرت می گفت کیه؟ تکان سختی خورد اما سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند. نمی توانست به دریا بگوید یک حدس هایی می زند آن هم کسی که با او ارتباط تلفنی دارد! نه به هیچ وجه نمی توانست چنین رازی را برملا کند. - نه! احساس گناه و عذابِ وجدان موجب شد هراسِ عمیقی در دلش بیفتد و برای خوردن صبحانه عجله ی بیشتری به خرج دهد. اما با آن همه عجله صبحانه اش را نصفه و نیمه بی خیال شد و ایستاد، بدون نگاه کردن به چشمانِ آبیِ مادرش گفت: - راجبِ... راجب اون قضیه بعدا حرف می زنیم. فعلا نمی تونم! یعنی... یه حدسایی زدم... اما الان نمی تونم چیزی بگم! و در دلش ادامه داد: «الان نمی دونم دارم چه غلطی می کنم! آخه من دارم چی کار می کنم؟!» با خداحافظیِ آرامی چرخید و به سمت در رفت. * * * * * کوروش همانطور که روی صندلی نشسته بود به کارگردان خیره شد، داشت با نویسنده حرف می زد. ظاهرا سر چند دیالوگ به مشکل برخورده و از ترس ممیزی در پی تغیر برخی از دیالوگ ها بودند. همینگونه بود که کلِ گروه برای ساعاتی علاف و بی کار در صحنه چرخ می زدند، کارگردان سخت گیر به هیچکسی اجازه ی رفتن نمی داد و می خواست تا ساعات آخر همه ی گروه در کنار هم باشند، همینگونه هم شد تا اینکه بالاخره دیالوگ ها تغیر کرد و عوض آن چند خط یکی دو سطر هم به دیالوگ های حامی اضافه شد. همه می گفتند کار برای کوروش سخت تر شده. کارگردان به آسمان نگاه کرد و با گفتن این جمله که هنوز نور هست دستور داد تا کار را شروع کنند. با اشاره ی دست، کوروش را نزدِ خود فراخواند و دیالوگ های جدید را نشانش داد. - ببین کامران... زیاد وقت نداریم... این قسمت و... با این قسمت... یکم تغییر کرده... کارت سخت تر شده... می خوام این سکانس و همین امروز بگیریم... این صفحه رو سریع حفظ کن... همانطور که کارگردان حرف می زد کوروش در حال خواندن دیالوگ ها بود، همش یک دقیقه طول کشید تا آن چند خط را از حفظ شود. فیلمنامه را به دستِ کارگردان داد و با خونسرد ترین لحنِ ممکن گفت: - حاضرم. و به سمتِ گریمور چرخید که پشتِ سرش بی تابی می کرد. کارگردان با بهتِ به پشتِ سرِ کوروش خیره شده بود که دور می شد. وقتی بالاخره صحنه ی مورد نظر را گرفتند، کوروش بدون دادنِ کوچکترین سوتی و اشتباهی کار را تا آخر ادامه داد. از آنجا بود که پچ پچ ها و تحسین هایِ درگوشی شروع شد. کسی جرات نداشت این گفته ها را به خودِ کوروش تحویل دهد، خیلی ها از آن قیافه ی خشک و جدی و بی احساس خوششان نمی آمد و عده ای هم تنفر داشتند. هیچکس باورش نمی شد کوروش با یک نگاه تمام آن دیالوگ های سخت را حفظ شده باشد، و با آن قیافه ی بی احساسش چنین با احساس اجرا کند. تنها کسی که در سکوت به تعریف و تمجید های دیگران گوش می کرد و حرص می خورد، آیدا بود. * * * * * وارد یک محوطه ی وسیع شد. یک پارکینگ در ظاهر عمومی که عوامل فیلم اشغالش کرده بودند. نگاهی به کارت کرد و اندیشید: «خدا خودش کمکم کنه!» فکر و خیال های واهی را پس زد. کارت را به گردنش انداخت و همراه دوربین عکاسی به صحنه نزدیک شد. - آقا... آقا... بی توجه به صدای ِ مرد قدم هایش را بلندتر برداشت. مازیار را از دور می دید که همراه الهام و جمعِ دیگری از عوامل فیلم مشغول گفتگو بودند. می دانست امروز روزِ آخر فیلمبرداری است. باید تمام تلاشش را می کرد که به درخواست مهرزاد عمل کند. یکی دست رویِ شانه اش گذاشت و متوقفش کرد. - با توام! به سمتش چرخید. قیافه ی آدم های بی خبر را به خود گرفت و لبخندی مصنوعی چاشنی قیافه اش کرد: - بله؟! مرد نیم نگاهِ متفکری به لبخندِ روی لبانِ طرفِ مقابلش کرد و با لحنِ آرام تری ادامه داد: - کجا همینجوری سرت و انداختی پایین داری میری! هیچ خبرنگاری اجازه ی ورود نداره! می دانست بعد از پخش شدن آن شایعات راجب مازیار و الهام، این گروه کمی سخت گیر تر از قبل عمل می کند. لبخندِ بی روحِ دیگری زد و برگه را از کیفش درآورد: - بله! برگه دارم. خودِ آقای سهیلی هم تایید کردن! ببینین... مرد با تعجب ابرویی بالا انداخت: - خودِ آقای سهیلی؟! و به اسمِ روی برگه خیره شد. «خسرو زارع» کمی مردد بود، اما این برگه همه ی حرفای این پسر را تایید می کرد. ناچار لبخندی زد و برگه را به صاحبش برگرداند: - خیلی خب بفرمایید. اما مشخصه که تازه کاریا! قبل از ورود بهتره یه خبری بدی و همینجوری سرت و نندازی بری تو! خسرو خندید: - باشه! پس می تونم برم؟ و به روبه رو اشاره کرد. - آره! مرد رفت و خسرو را تنها گذاشت. حالا بهترین موقعیت بود. باید قبل از اینکه چیزی خراب شود کارش را تمام می کرد. چند قدم بلند دیگر به آن سمت برداشت. به مازیار خیره شد. با الهام تنها بودند و حرف می زدند. نمی دانست این چیزِ خوبی است یا نه؟ اما خنده هایشان خیلی خودمانی می زد. ایستاد، لبخندِ شروری روی لب نشاند و از همانجا دستِ به کار شد. دوربین را مقابل چشمانش گرفت، زوم کرد. چلیک! چلیک! چلیک! دوربین را پایین آورد و با همان لبخند به آن دو نگاه کرد. همچنان مشغول ِ حرف زدن بودند. اگر خودش می خواست قضاوت کند هیچ چیزِ عجیبی در آن لبخندها و تکان خوردن لب ها مشخص نبود. - نوچ! نمیشه که! اینا که کاری نمی کن! اونم وسطِ کار و اینجا... نفسِ لرزانش را بیرون فرستاد و به دور و برِ خود خیره شد. کسی آن اطراف نبود. به غیر از یکی دو نفر از تدارکات و عوامل دیگر که مشغول جمع آوری وسایل بودند. مازیار به سرویس تکیه داده و در حالی که فیلمنامه را در دست داشت راجبِ سکانس ِ پایانی با الهام حرف می زد. بعد از تغیراتی که خودش ایجاد کرده بود، هم خودش و هم الهام هر دو هیجان زده بودند. الهام همراهِ خنده به طبقِ عادت ضربه ی آرامی به بازوی او زد: - معلومه که سهیلی خیلی دوست داره! این همه ما نظر دادیم... چلیک! مازیار یک دستش را روی بازوی سمتِ راستِ خود گذاشته بود که آن صدا را شنید. با عجله سرچرخاند و به مردی نگاه کر که خیلی دورتر ایستاده و پشتش را به آنها کرده بود. بی توجه به الهام که همچنان به حرف زدن ادامه می داد یک قدم به آن سمت برداشت. - مازیار! حواست کجاست! نگاهش را از آن مرد نگرفت. داشت دور می شد. از روی لباس ها نمی شد تشخیص داد چه کسی است. «امکان نداره یه عکاس یا خبرنگار باشه! از اون فاصله نمی تونم صدایی شنیده باشم! توهم زدم!» لبخندِ شادی زد و به سمت الهام که مشغول غر زدن بود برگشت: - چی می گی تو؟! - دو ساعته دارم باهات حرف می زنم اصلا حواست به من نیست! باید راه بیفتیم. و به ماشین اشاره کرد. به قیافه ی دلخور الهام لبخند زد و سری به معنای تایید تکان داد: - ببخشید یه لحظه فکر کردم یه... بهتر دید چیزی نگوید. «ول کن اگه اشتباه باشه واست دست میگیرن! اینم که فضول...» سری به دو طرف تکان داد و در ادامه گفت: - هیچی... بریم. بالاخره بعد از چند بوق یکی جواب داد: - چیه؟ - حله ردیف شد رفت! پشتِ خط: چی؟ چی ردیف شد؟ - همونی که می خواستی دیگه! گرفتم. پشتِ خط: خیلی خب حالا انقدر وراجی نکن. اول بیار خودم ببینم. اگه چرت گفته باشی خودت می دونی که چی کار می کنم! چکت و برگشت می زنم با مامو... خسرو به سرعت به میان حرفش پرید: - نه به جان تو! فقط باید ببینی عجب صحنه ای... عمرا کسی... بدون اینکه بخواهد ادامه ی حرف های خسرو را گوش کند تماس را قطع کرد، با قیافه ای درهم زیرِ لب گفت: - جانِ خودت نکبت! اما با یادآوری حرف های خسرو قیافه ی بدعنق و اخمویش از هم باز شد. - اگه این پسره راست بگه، این دفعه دیگه نمی تونی از چنگم در بری مازیار! کارت تمومه. به جمع ممنوع الفعالیتا خوش اومدی پسر! همه چیز برای گرفتن صحنه ای که مدت ها فکر و ذهنِ مازیار را به خود مشغول کرده، آماده بود. بعد از مدت ها برای اولین بار اضطراب عجیبی داشت. شاید اولین باری که از استرس زیاد حتی نمی توانست دیالوگ ها را به خاطر بیاورد مربوط به سالِ اولِ بازیگری و اولین سکانسِ طولانی اش می شد. اما حالا وضع فرق می کرد. خیلی وقت بود که دچار هیجان و اضطراب نشده بود. نمی دانست اوضاع دقیقا از چه قرار است. این صحنه را بارها تمرین کرده و می دانست که می تواند از پسش بربیاید. خصوصا بعد از آن روز که رکسانا را دید و ایده ی جدیدی در سرش شکل گرفت. وقتی ایده را با کارگردان درمیان گذاشت به طور ِ باورنکردنی ای قبول کرد. چون هیچ وقت سابقه نداشت این کارگردان از نظراتِ بازیگرانش در کار استفاده کند. - مازیار آماده ای؟ نگاهش به سمت سهیلی کشیده شد. کمی آن طرف تر نزدیک دوربینِ اول ایستاده بود. سری به معنای ِ جوابِ مثبت تکان داد و از جا برخاست. به سمت پیانو رفت و روی صندلی نشست. نفس عمیقی کشید. سر چرخاند و به پشتِ سرش نگاه کرد. الهام کمی دورتر ایستاده بود و با سهیلی حرف می زد. دوباره به شاسی ها خیره شد و پلک هایش را روی هم فشرد: - چته پسر؟؟ این استرس لعنتی برای چیه؟ مگه بار اولته؟ با شنیدن صدای ِ سهیلی از فکر و خیال بیرون آمد و سعی کرد روی کار تمرکز کند. بعد از آماده شدن فیلمبردار و صدابردار و دیگر عوامل کارگردان دستور حرکت داد و صحنه آغاز شد. با شروع کار حالِ مازیار بدتر شد اما هر جوری که بود سعی کرد چیزی بروز ندهد. همچنان نمی دانست مشکل از کجاست، اما مدام احساس می کرد یک چیزی جا مانده و کم است! تا رسیدن به اوج ِ کار سعی کرد به چشمان الهام خیره نشود. اما بالاخره مجبور بود که نگاهِ خیره و مثلا بی تابش را نصیبِ چشمانِ خیسِ او کند. این کار را کرد و به این نتیجه رسید اگر ادامه دهد حتما خراب می کند. پس پلک بست و تلاش کرد به شخصِ دیگری فکر کند. سهیلی با تعجب به پلک های بسته ی مازیار خیره شد. اول تصمیم گرفت کات دهد، اما وقتی متوجه شد هیچ مشکلی در نواختن و خواندن وجود ندارد و مشاور موسیقی کار را تایید می کند، بهتر دید تا آخر پیش بروند بعد نتیجه گیری کند. طولانی ترین سکانس ِ فیلم به پایان رسید آن هم در کمالِ ناباوریِ مازیار از رضایتِ کارگردانِ سخت گیر! صدای خسته نباشید ها و تعریف و تمجید ها بلند شد. مازیار در ظاهر بگو بخند راه انداخته و مثل همیشه خیلی از افراد گروه را دست می انداخت. اما در واقع تمام فکر و ذهنش مشغولِ زمانی بود که چشمانش را بست و نقشِ نگاهِ او را در ذهنش جستجو کرد. با اینکه به دنبال ِ چشمانِ معصوم و آرام ِ فاطمه می گشت، اما نگاهِ خیسِ رکسانا را دید که باریک و باریک تر می شد. یک جورهایی با یادِ چشمانِ او توانست تا آخر پیش برود و طیِ دو سکانس دکوپاژ را حفظ کند. از آن روز به بعد یک بار دیگر هم رکسانا بدونِ اینکه بداند به دادش رسیده بود. همیشه در صحنه های احساسی همراهِ الهام به مشکل بر می خورد و حالا دوبار رکسانا بدون اینکه خود بداند کمکش کرده بود. * * * * * بعد از اتمام کار ِ خودش طبقِ قراری که با کارگردان گذاشته بود دو ساعتی زودتر از بقیه گروه را ترک کرد تا به کارهای دیگرش برسد. تصمیم داشت کمی دیرتر به خانه مهر برود. اول به خاطر اینکه با هِشمتی وکیل آذر قرار داشت، دلیل دومش هم حضور فاطمه محمدی بود. هر بار که به آنجا می رفت اولین چهره ای که می دید تصویر چهره ی رنگِ پریده ی آن دختر و شنیدن صدایِ نازک و آشنایش بود که بی توجه به آن همه اذیت و آزار سلام می کرد. همین حرصش می داد. این همه نقش بازی می کرد و خود را خونسرد ترین فرد نشان می داد، اما در مقابلش دختری قرار داشت که با آرامش و خونسردی اعصاب خردکنش ذهنش را بهم می ریخت. حالا که عطرِ مست کننده اش هم به آن اضافه شده بود دیگر به هیچ وجه نمی توانست تحمل کند. با سرویس به خانه رفت تا اول دوشی بگیرد و برای قرار با هشمتی آماده شود. وقتی وارد اتاقش شد جای خالی آینه را دید. این اذیتش می کرد. آینه ی قدی اتاقش را دوست داشت. دلش می خواست هر روز چهره ی خود را درونِ آن ببیند و به خود ثابت کند بی احساس ترین میمیکِ دنیا را دارد. باز هم الهه را مخاطب قرار داد و متوجه شد که سفارش داده اند و تا فردا می رسد. ناچار از آینه ی کوچک حمامش استفاده کرد و آماده شد. بعد از نیم ساعت سوار ماشین خود شد و به سمت محلِ قرار راند. در بین راه به یک مسئله ی مهم فکر کرد. اینکه وقتی مشغول کار است تقریبا فرشته ی پشتِ خط را فراموش می کند. یک جورهایی خوب بود، این امید را می داد که هنوز هیچ وابستگی و عادتی وجود ندارد. هنوز خودش هست و خودش! اما لحظه ای بعد یک مسئله ی دیگر ذهنش را پُر کرد. شاید او را فراموش می کرد، اما تصویر یک دختر معمولی مدام جلوی چشمانش ظاهر می شد. با خود فکر کرد اگر به این نفرت ادامه دهد و مدام بخواهد به احساسِ بدش نسبت به آن دختر فکر کند، برایش خوب نیست. این عادت می تواند بدتر از آن یکی باشد. مشتش را روی فرمان کوبید: «اون دختر بدونِ اینکه خودش بدونه، حتی توی ذهنمم داره شکستم میده! نه...» آپارتمانی که باید به آنجا می رفت در یک منقطه ی خوش آب و هوا و کم رفت و آمد قرار داشت. وقتی رسید نزدیک ساختمان پارک کرد. از دور که نمایش بد نبود. اما تا از در گذشت متوجه ی بویِ کهنگی و نَمی شد که در راهرو پیچیده بود. پله ها را بالا رفت و به طبقه ی آخر که همان طبقه ی دوم بود رسید. در باز بود. داخل شد و همه جا را سفید دید. هیچ وسیله ای در اتاق وجود نداشت. مشغول دید زدن بود که درِ یکی از اتاق ها باز شد و هشمتی بیرون آمد: - سلام جناب کامران... بی مقدمه پرسید: - چطوره؟ کوروش بدون سلام کردن نگاهی به اطراف کرد و با لحنِ بدی گفت: - اینجا که فقط یه آپارتمانِ متروکه س! استودیویِ شخصیش کجاست؟ هشمتی مویِ کمِ روی سرش را مرتب کرد و انگار که تازه یادش آمده باشد سری به معنای فهمیدن تکان داد: - آآ... درسته! همینجاس... با من بیاید... و کوروش را به داخل اتاقکی که همان نزدیکی قرار داشت راهنمایی کرد. وارد اتاق که شد بدونِ اینکه بخواهد چشمانش از تعجب و شعف برق زد. هشمتی که متوجه ی حالت های کوروش شده بود بادی به صدایش انداخت و ادامه داد: - همونطوری که می بینید این استودیو با همه ی تجهیزاتش فروخته می شه... برای یکی از آشناهای خودمه... آآآآ... طرف یه چند سالیه که گذاشته رفته اونور آب و اینجارو همینجوری ول کرده. نگاهِ کوروش روی اجزای اتاق چرخ می خورد. اتاق کنترل، میکروفن، صافی صدا، دستگاه دیجی و اکو و...؛ پشتِ دم و دستگاه و شیشه ها قرار گرفت و به داخل اتاقِ ضبطِ صدا خیره شد. نگاهش به دیواره های فیبری اتاق افتاد و لبخندِ محوی زد. دستانش را در جیب ِ کاپشنش کرد و با اعتماد به نفس طوری که انگار خیلی هم آنجا را نپسندیده گفت: - قیمت؟ هشتمی کمی گنگ می زد، انگار که هنوز متوجه ی منظور کوروش نشده، اما بالاخره سری به معنای فهمیدن تکان داد، قبل از اینکه جواب دهد با حرص فکر کرد تمام حرکات این پسر مانند مادر قد و مغرورش آذر است. - اگه بخواید اینجارو بخرید باید کلِ این آپارتمان و بخرید. نگاهِ متعجبِ کوروش را که دید به سرعت اضافه کرد: - این شرطِ فروشنده س... کوروش دوباره به تجهیزات خیره شد و چشمانش را باریک کرد. گوشه ای از چوب اسمِ (B) حک شده بود. لبخندِ مرموزی روی لبانش نشست. بالاخره سکوتِ سنگین اتاق را برهم زد و بدون اینکه به هشتمی نگاه کند با لحنی همانند لبخندش ادامه داد: - اینجا... برای پسرته؟ برگشت، قیافه ی غافلگیر هشتمی را نادیده گرفت و یک چرخ دیگر زد: - خودش و ندیدم، شنیدم توی یکی از اون مسابقه ها شرکت کرده و اول شده! الانم تک و توک آهنگ میده بیرون، نه؟! رنگِ هشتمی کمی کبود شد، انگار انتظار نداشت کوروش پسرش را به یاد بیاورد. آن هم پسری که همیشه باعثِ دردسرِ پدرِ وکیلش بود. حالا هم همچنان بعد از این چند سال باید بچه های اطلاعات را تحمل می کرد. شنیدن جمله ی بعدی کوروش درست مثل این بود که از یک برزخ نجات پیدا کرده باشد. - می خرم. قیمتش مهم نیست. به وکیلِ مادرش خیره شد: - چون من پولش و نمیدم. هشمتی با درک مطلب لبخندِ مسخره ای زد و سری به معنای فهمیدن تکان داد. روی سرِ کم مویش دانه های عرق خودنمایی می کرد. ظاهرا داخل اتاقک نسبت به بیرون خیلی گرم تر می زد. - باشه، پس... فردا بیاید برای سند زدن. فردا خوبه دیگه؟! کوروش سری به معنای تایید تکان داد و همچنان که خیره خیره به تجهیزاتِ داخل اتاق نگاه می کرد پاسخ داد: - ساعتش و خودم بهت می گم. باید برم. هنوز هیچی نشده احساس می کرد این استودیوی شخصی متعلق به خودش است. با اینکه دل کندن از آن تجهیزاتِ اصل برایش سخت بود، اما باید خود را به خانه ی مهر می رساند. پس بدون گفتن حرف های بیهوده از آپارتمان بیرون زد و سوار ماشینش شد. اگر همین الان به سمت خانه مهر حرکت می کرد، حداقل نیم ساعتی دیرتر می رسید و این برایش خوب بود. * * * * * تا پایش را داخل راهروی خانه مهر گذاشت فکر کرد که چقدر دلش برای بچه ها تنگ شده! قدم هایش را بلندتر برداشت تا هر چه زودتر به دفتر خانم صفوی برسد. خدارو شکر کرد که مثل روزهای قبل مقابل درِ ورودی با کوروش کامران برخورد نداشت. اما می ترسید که او را داخلِ دفتر ببیند. قدم هایش کمی شل و ول شد. چند نفری که از کنارش می گذشتند با تعجب نگاهش کردند. اگر این حس را جدی می گرفت امکان داشت روی کارش با بچه ها تاثیر بگذارد. پس باید بی خیال این ترس و واهمه ی عجیب و غریب می شد. آب دهانش را به زور قورت داد و قدم هایش را مثل قبل بلند برداشت. مقابل در که رسید، ایستاد و چند تقه ای به در زد، سپس به آرامی وارد اتاق شد. - سلام. صفوی لبخندی زد و جوابِ سلامش را داد. فاطمه در اتاق چشم چرخاند اما هیچکسی غیر از خودش و صفوی داخلِ اتاق حضور نداشت. نفس راحتی کشید و با حرکت دستِ او به سمت مبل رفت تا روبه رویش بنشیند. صفوی نگاهِ عمیقی به چهره ی فاطمه کرد و لبخند زد. زیرِ چشم های دخترک مثل همیشه گود و تیره می زد. کمی در صندلی جا به جا شد. نمی دانست باید از کجا شروع به حرف زدن کند و چه بگوید؟ فاطمه نیز با انگشتان دستش بازی می کرد و سر به زیر داشت. نمی دانست خانم صفوی برای چه نگهش داشته، اما حدس می زد که حتما کاری دارد. بالاخره صفوی سکوت را شکست و با کشیدن نفسی عمیق به حرف آمد: - خب فاطمه جان... چه خبر؟ نیم نگاهِ متعجبی به او کرد که باعث شد صفوی جور دیگری ادامه دهد: - راجبِ کارت می گم... راضی هستی؟ مشکلی نداری؟ کاظمی خیلی سراغت و از من میگیره. - نه! هیچ مشکلی ندارم. خانم کاظمیم خیلی لطف دارن. من... بچه های اینجارو خیلی دوست دارم. لبخندِ آرامی روی لب نشاند و با آرامش عجیبی ادامه داد: - بچه های اینجا مثل فرشته هان... برای... زندگی... به من انرژی میدن. صفوی محوِ حرکت لب های او بود و جملاتش را همچنان با خود تکرار می کرد. هر چه بیشتر می گذشت بیشتر از این دختر خوشش می آمد. یک جورهایی به کوروش حق می داد که از حضورش ناراحت باشد. او از نظر اخلاقی و رفتاری شباهت بسیاری به فرشته داشت و احتمالا همین اذیتش می کرد. هر چند که تفاوت های بسیاری هم وجود داشت، اما این شباهت های ریز و درشت نمی گذاشت چیزهای دیگر زیاد به چشم بیاید. ظاهرا که بیش از حد به فاطمه خیره خیره نگاه کرده بود، این را از روی چهره ی معذبش فهمید. صدایش را صاف کرد و باز هم کمی جا به جا شد: - دیدی که تابلوتو زدم اینجا... امیدوارم راضی باشی... خندید و ادامه داد: - من عاشقشم! کمی به سمتِ پشتِ سر و همانجایی که تابلو قرار داشت متمایل شد و با اشاره ی دستش اضافه کرد: - منظره شم خیلی برام آشناس... گفته بودی از روی یه مدل کشیدی، نه؟ فاطمه نگاهِ عمیقش را به تابلو دوخت: - مدل؟ نه... یعنی... آره... یه مدلی که وجود خارجی داشته باشه... نبود. صفوی با گیجی سری تکان داد و همراه لبخندی بامزه هر دو دستش را به معنای متوجه نشدن بالا آورد. فاطمه با دیدن حرکت او تبسمِ محوی روی لب نشاند و جورِ دیگری ادامه داد: - منظورم اینه که... خب... مطمئن نبود گفتنش درست است یا نه؟ اما بهتر دید راستش را بگوید. این بهترین انتخاب و جواب بود. - راستش این منظره رو... توی خواب دیدم. هر دو برای چند ثانیه بدون پلک زدن بهم خیره شدند، با این تفاوت که نگاه صفوی متعجب بود و نگاه فاطمه معذب، بالاخره طاقت نیاورد و مثل همیشه به پایین نگاه کرد: - من... می تونم برم پیش ِ بچه ها؟ انگار که با گفتن این جمله طرف مقابلش را از خواب زمستانی بیدار کرده باشد، صفوی تکان سختی خورد و به سرعت خود را جمع و جور کرد، در میان خنده گفت: - چرا که نه؟! فقط... می دونی عزیزم... اِاِاِ... برام خیلی عجیبه! اولین بارم نیست که... باز هم به تابلو اشاره کرد: - طرحی می بینم که ایده ش از یه خواب گرفته شده! اما... طرحِ تو... شبیه باغِ یکی از آشناهایِ منه! خصوصا اون خونه ی کوچولویی که اون ته مها کشیدی کپیه انباریِ اوناس! فاطمه با چشمانی کاملا باز چندباری پشتِ سر هم پلک زد تا بالاخره یک کلمه گفت: - واقعا؟؟ - معلومه که واقعا! می بینی؟! خب منم برای همینه که انقدر متعجبم... یه قسمتاییش و به قدری زنده کشیدی که انگاری... نمی دانست چطور می تواند اصل مطلب را برساند، کمی دستش را در هوا چرخاند و ادامه داد: - انگار اصلا خودِ همون باغه! خصوصا همون قسمتای تهِ باغ! فاطمه لحظه ای به چشمانِ صفوی و لحظه ای دیگر به تابلو نگاه می کرد. خودش هم گیج شده بود. احساسِ عجیبی داشت. پیش خودش فکر می کرد شاید این یکی از همان نشانه هاس که باید پِیَ ش را بگیرد تا به فرد مورد نظر برسد. اما اگر اشتباه می کرد چه؟ تصمیم گرفت فعلا کنجکاوی نکند تا شاید خودِ صفوی کم کم به حرف بیاید. اما صفوی به سرعت بحث را عوض کرد و مبحث عجیبِ دیگری را پیش کشید. این یکی هم هنری بود اما دَخلی به فاطمه نداشت. از اینکه راجب علاقه به بازیگری و تئاتر ازش سوال می شد بسیار تعجب کرد. تمام مدتی که صفوی راجب بازیگری حرف می زد، فاطمه تلاش می کرد حیرتش را پنهان کند تا یک وقت موجب رنجش او نشود. اما پیشنهاد عجیب صفوی قوزِ بالا قوز بود! - می دونی عزیزم... به نظرم صدای خوبی داری... تازه قیافه تم بد نیست! یکم به خودت برسی بهترم می شه! من خودم یه سری آشنا دارم که اگه دوست داشتی بهم بگو حتما بهشون معرفیت می کنم. چون آشنا هستن اصلا نمی خواد نگرانِ خرج و مخارجش باشی! هزینه ی کلاس هارو... فاطمه که یک جورهایی احساس خطر می کرد برای اولین بار با لحنی خجل به میان حرف خانم صفوی پرید: - نه! صفوی سکوت کرد و با تعجب به او خیره شد. - یعنی... خب... می دونید؟! من... من هیچ استعدادی ندارم! شاید یکم نقاشیم خوب باشه... اما بازیگری و اجرا... لبخندِ کودکانه ای زد و به پایین خیره شد: - ببخشید که نا امیدتون می کنم خانم صفوی... اما من... نه استعدادش و دارم... نه... می خواست بگوید نه علاقه، اما همیشه یک جورهایی از بازیگری خوشش می آمد. حتی گاهی وقت ها به خوانندگی هم فکر می کرد اما نه اینکه خودش یک خواننده شود. فقط بعضی وقت ها برای خود شعرهایی زمزمه می کرد. پس نمی توانست بگوید هیچ علاقه ای ندارد. جورِ دیگری ادامه داد: - توی خانواده ی پدریم رسم نیست که دختر... یه همچین... صفوی که خوددرگیریِ فاطمه را دید به کمکش شتافت: - یه همچین شغل و حرفه ای داشته باشه! درسته؟! فاطمه با لبخند تایید کرد: - بله. همینطوره. - خانواده ی مادریت چی؟ متوجه شد که فاطمه در جواب دادن کمی تالل می کند: - راستش... من... با اندوهی فراوان ادامه داد: - خانواده ی مادریم و هیچ وقت ندیدم. صفوی کمی به سمت جلو متمایل شد: - ندیدی؟! آخه برای چی؟ - یه سریاشون قبل از اینکه انقلاب بشه و یه سری ها بعدش و... یه سری ها هم زمان جنگ از ایران رفتن. من هیچکدومشون و ندیدم و اگه هم دیده باشم... اصلا یادم نمیاد! - چه جالب! پس چرا مادرت نرفته؟ - خب... این قضیه ش خیلی مفصله... لبخند زد: - تازه با اینکه خودم همشو نمی دونم انقدر مفصله! صفوی نیز با لبخند جوابش را داد: - اوه! پس یادت باشه یه روزی برام تعریف کنی. من عاشق یه همچین قضیه هایِ مفصلیم! و چشمکِ بامزه ای نثارش کرد. - چشم! اگه شد حتما... - حیف! من نگاهِ خانواده های متعصب و مذهبی و نسبت به این حرفه درک می کنم... اما با یه چیزایی هم مخالفم! اینم به قولِ تو یه بحثِ مفصلی داره! پس بهتره فعلا بی خیال حرافی بشم و بذارم بری به کارت برسی... قیافه ت داد می زنه که دوست داری زودتر بری پیشِ بچه ها... - نه... یعنی... آره! ولی اونجوری که گفتین نه. - خیلی خب انقدر سرخ و سفید نکن و برو به کارت برس. فاطمه از جا برخاست و به سمت در رفت، اما قبل از اینکه از اتاق خارج شود با صدای مصمم خانم صفوی ایستاد: - ولی روی حرفام حتما فکر کن فاطمه جان! باشه؟ چرخید، هر چند که نگاهش گنگ و متعجب بود، اما تلاش کرد لبخند بزند: - چشم. * * * * * طبق حدسی که زد با نیم ساعت تاخیر رسید. روبه روی صفوی نشسته بود و بدون هیچ تغیر حالتی به حرف هایش گوش می کرد. - من ازش پرسیدم کوروش! اینم جوابش بود. منم دروغی ندارم که بهت بگم می خوای باور کن می خوای باور نکن! - یعنی می خواید باور کنم که توی خواب یه همچین چیزی دیده؟! - ای وای کوروش! خواهش می کنم نرو سرِ خونه ی اول! تو الان کلی از وقتت و گذاشتی برای حرف زدن با من. مثلا قرار بود امروز با بچه های کلاس ِ 5 گیتار کار کنی و براشون بزنی... - من تدریس موسیقی نمی کنم! - نمی گم که بیا بهشون همه ی فوت و فنارو تو یه روز یاد بده که عزیزم! فقط در حد آشنایی... راستی... این آلبوم دو زبانه ت کی مجوز میگیره؟ هنوز درگیرشی؟ - خوبه. از همه چی خبر دارین. نگاهش را گرفت و ادامه داد: - به زودی. - چه خوب! برات آرزوی موفقیت می کنم... همانطور که به حرف زدن ادامه می داد، کوروش خیلی ناگهانی از جایش برخاست. - اِ... کجا؟ - می خوام برم کلاسِ 5... مگه این و نمی خواستین؟ ابروهای صفوی از تعجب بالا رفت. اما خیلی زود خود را جمع و جور کرد: - آها... چرا... انگشت اشاره اش را بالا آورد: - ولی صبر کن بگم یکی بیاد راهنماییت کنه. گوشی را برداشت و در حال شماره گرفتن ادامه داد: - کلاسای طبقه بالا یکم گیج کننده س... کوروش همانطور که ایستاده بود چشمانش را باریک کرد و با لحنِ خاص خود گفت: - سوژه در چه حاله؟ صفوی همانطور که گوشی را نگه داشته بود با تعجب به او خیره شد: - سوژه؟! اما بعد از چند ثانیه تکان سختی خورد و نگاهش را از کوروش دزدید. صدای نیازی را شنید که پشت خط گفت: - بله؟ * * * * * با به صدا درآمدن تلفن، نیازی از اتاق بیرون رفت و فاطمه را با بچه ها تنها گذاشت. بعد از رفتن او خدا خدا می کرد که محمدرضا هوس اذیت و آزار به سرش نزند. همچنان با این بچه درگیر بود و نمی توانست رامش کند. حتی حالا که در دل خیلی از بچه ها جا باز کرده بود، در مقابل این پسر کاسه ی چه کنم چه کنم به دست می گرفت. بیشتر بچه ها با بازیگوشی در حال کشیدن نقاشی بودند. اما محمدرضا نگاه شیطان و عجیبش را به فاطمه دوخته بود و چیزی نمی گفت. خودش بهتر از هر کس دیگری می دانست که باز هم این پسرک در حال کشیدن یک نقشه ی دیگر است. «فقط خدا به خیر بگذرونه!» بالای میز ایستاده بود و در کشیدن نقاشی به نازنین کمک می کرد که بالاخره صدای محمدرضا بلند شد: - امروز عمو کوروش می خواد به کلاس پنجیا چیز یاد بده و آواز بخونه براشون! سر بلند کرد و نگاه گیجش را به او دوخت. اما متوجه شد بچه های دیگر هم با همین حس و حال به محمدرضا خیره شده اند. باید قبل از اینکه او مثل همیشه نظم کلاس را بهم بزند و بخواهد بچه ها را برای خرابکاری شارژ کند کاری می کرد. پس لبخندِ آرامی زد و صاف ایستاد: - تو هم دوست داری اونجا باشی؟ بعد از گفتن این جمله حسابی پشیمان شد. چون ظاهرا طرفش انتظار یک چنین حرفی را می کشید تا ادامه ی نقشه اش را عملی کند. محمدرضا دست به سینه شد و با قدی گفت: - آره منم می خوام آواز خوندن عمو کوروش و ببینم. نمی خوام تو این کلاس مسخره باشم! تازه از نقاشیم بدم میاد. بی توجه به چهره ی هراسان فاطمه نیم نگاهی به بچه ها کرد و ادامه داد: - چرا عمو کوروش نباید بیاد اینجا؟ چرا ما همش باید نقاشی بکشیم!! صدای بچه های دیگر نیز کم کم داشت بالا می رفت. هر کدام چیزی می گفتند. نازنین که لحظه ای به فاطمه و لحظه ی دیگر به محمدرضا خیره شده بود، با همان لحنِ شیرین و کودکانه اش گفت: - خاله فاطمه! شما هم مثل عمو کوروش برامون آواز بخونین خب! این جمله مانند روشن شدن جرقه ای کوچک در یک انبار بزرگ از باروت بود. بیشتر بچه ها حرف نازنین را تکرار می کردند. فاطمه با اضطراب سعی داشت آرامشان کند. اما حرف همه ی آنها یکی بود و تغیر نمی کرد. به محمدرضا خیره شد که با موذی گری در آرامش نشسته بود و خیره خیره نگاهش می کرد. این پسر یک جورهایی او را یاد کوروش کامران می انداخت. او هم در سکوت تمام بدجنسی هایش را سر یک نفر خالی می کرد و بعد انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده تنها نظاره گر می شد. نمی شد دل به آمدن نیازی ببندد. چاره ای نداشت. ناچار قبول کرد که یک چیزی بخواند تا شاید بچه ها ساکت شوند. کم کم بچه ها سکوت کردند تا به آواز خواندن مربی نقاشی خود گوش دهند. انگار که آن ها بیشتر از فاطمه هیجان زده بودند. بالای میز بزرگ و مستطیل شکل ایستاد و چهره های شاد و هیجان زده ی بچه ها را نظاره کرد. انگشتانش را مدام در هم می پیچاند تا از آن همه فشار و استرس رهایی یابد. عجیب بود! اما انگار مجبورش کرده اند در یک محفل که پر از اساتید آواز بود چیزی بخواند و هنر نداشته اش را به رخ بکشد. با اینکه چادرش را روی صندلی گذاشته بود احساس گرما می کرد. سر تا پا سفید مقابل کودکان ایستاده بود و نمی دانست چرا ی چنین پیشنهاد بچگانه ای را قبول کرده! - خاله چرا نمی خونی؟ صدای معترض یکی از بچه ها بود. اگر همینگونه ادامه می داد صدای باقی بچه ها نیز در می آمد. پس لبخندی مصنوعی زد و سری تکان داد: - الان می خونم... نفس عمیقی کشید: - هاااا... خب... چی بخونم براتون؟ قبل از اینکه کسی بتواند جواب دهد خود ادامه داد: - یه توپ دارم قلقلیه خوبه؟ قیافه های بهت زده ی بچه ها را که دید صدایش را صاف و کمی خود را جمع جور کرد. - ب... باشه... یه چیز دیگه می خونم! اِ... آهان! آهویی دارم... باز هم قیافه های اخمو و متعجب بچه ها، با درماندگی سری تکان داد و در ادامه گفت: - خب خب... پس اینم نه... پس... اِ... با خود فکر کرد: «چرا امروز اینا مثل آدم بزرگا رفتار می کنن! وای خدا کمکم کن! الانه س که جلوی بچه ها حسابی ضایع و شرمنده بشم! تازه باید یه چیزی بخونم که از لحاظ موضوع و چیزای دیگه هم مشکلی نداشته باشه!! چی بخونم؟ چی بخونم؟» به یاد مادرش دریا افتاد و آهنگی که او این روزها زیاد گوش می کرد. تصمیمش را گرفت و قبل از اینکه محمدرضا چیزی بگوید شروع به خواندن کرد. با عاشقای بی مزارت گریه کردم با مادرای بی قرارت گریه کردم داغ برادر دیدم و آتیش گرفتم با لاله های داغدارت گریه کردم صدای معترض محمدرضا کلامش را برید: - اینکه آواز نیست! داری حرف می زنی! - آره خاله حرف می زنی! - آواز بخون دیگه... - خاله آواز چرا نمی خونی؟ - مثل عمو کوروش بخون... با گیجی به چهره های ناراحت بچه ها چشم دوخت. نیم نگاهی به در نیمه باز اتاق کرد و دوباره به بچه ها خیره شد. حسابی هل شده بود و نمی دانست باید چه کند. بچه ها حق داشتند. چیزی که او می خواند بیشتر شبیه دلکمه بود تا آواز! انگار که از روی یک متن، خیلی آرام می خواند و جلو می رفت. دستانش را بالا برد و سعی کرد بچه ها را آرام کند. - بچه ها بچه ها... باشه باشه... ب... به صورتِ... آواز می خونم... بچه ها خواهش می کنم! شلوغ نکنید دیگه! بالاخره بچه ها ساکت شدند. اما اینبار قیافه هایشان اخمو و مصمم بود. مثل اینکه هر کدام برای خودشان نقشه ها کشیده بودند. از چهره ی هر کدام می خواند که در پی به ثمر رساندن یک شورش درست و حسابی هستند. همانطور که با هل و ولا یکی یکی قیافه ها را از نظر می گذراند با خود فکر کرد باید یک جورهایی بترکاند تا بتواند این چهره های بداخم را راضی کند! * * * * * وقتی نیازی برای راهنمایی کوروش به دفتر رفت آن ها را دید که همچنان مشغول گفتگو هستند. یک ربعی طول کشید تا صحبت هایشان پشت درهای بسته تمام شود و بالاخره نیازی وظیفه ی خطیر راهنمایی این آدم مغرور را به عهده گرفت. با هم از پله ها بالا می رفتند. نیازی دوست داشت یک جورهایی سر صحبت را باز کند اما هر کاری که می کرد به در بسته می خورد. نزدیک کلاس نقاشی رسیده بودند که نیازی به ته راهرو اشاره کرد. - اونجاست ولی اگه دوست ندارین می تونیم بچه هارو ببریم جای دیگه... مثل نمازخونه یا آمفی... کوروش چیزی نگفت و به راه رفتن ادامه داد. اما با شنیدن صدایِ نازکی قدم هایش شل شد. صدا از کلاس نقاشی می آمد، هر چه نزدیک تر می شدند بیشتر به گوش می رسید. نیازی با تعجب زیر لب گفت: - چه خبره اینجا؟؟ و به سمت کلاس رفت. اما قبل از اینکه کاری کند کوروش با حرکت دست جلویش را گرفت. با چشمانی گشاد شده اول به دست او و سپس به قیافه ی مصممش نگاه کرد. فاطمه اینبار تلاش بیشتری کرد که خواندنش مانند خواننده باشد. با این حال مطمئن نبود که درست می خواند. با عاشقای بی مزارت گریه کردم با مادرای بی قرارت گریه کردم داغ برادر دیدم و آتیش گرفتم با لاله های داغدارت گریه کردم ناخودآگاه چشمانش را بست. اینگونه راحت تر می توانست ادامه دهد. زخم تحمل روی دوشت خونه کرده پیشونی درد آشنایی داری ای خاک پلک هایش نیمه باز شد. زمینِ زیر پایش را دید. به یاد زخم های مادرش افتاده بود. سرفه های خونین و همه ی دردهایی که تحمل می کرد. هیشکی نمی تونه تورو از من بگیره تا جون به تن دارم، فدایی داری ای خاک بغضی ناخواسته گلویش را فشرد و صدایش را لرزاند. سعی کرد با تمام وجودش بخواند اما نمی توانست. نفرین به جنگ، نفرین به ظلم دنیا که دنیا نیست زندونه سلام به صلح، سلام به عشق بی عشق از دنیا چی می مونه؟ به بچه ها خیره شد. کم کم اخم هایشان باز شده بود و با حالت های دیگری نظاره اش می کردند. بعضی ها با دهانی باز، بعضی ها با خلسه ی کودکانه و بعضی ها هم شیطنت هایشان را حفظ کرده بودند. خیلی ناخودآگاه از حرکت دستانش استفاده کرد. بعضی جاها دندان هایش را روی هم می فشرد. چون تصویر زخم ها و تاول های چرکین رهایش نمی کرد. نفرین به جنگ، نفرین به ظلم دنیا که دنیا نیست زندونه سلام به صلح، سلام به عشق بی عشق از دنیا چی می مونه؟ حالا دیگر اجرایش شبیه به یک نمایش موزیکال شده بود. از تمام وجودش برای خواندن مایه می گذاشت. چشمانش کمی خیس شده و حال و هوای گریه داشت. انگار که از خود بی خود شده باشد. تهدید و زور و جنگ و از دنیا بگیرید من پرچم صلحم منو بالا بگیرید من ماهی آزادم این رود و نبندید حیف اگه فانوس و از دریا بگیرید لبانش از بغض لرزید. اما نباید اینگونه ادامه می داد. این بچه ها چه گناهی کرده بودند که صدای بدبختی و فریاد جنگ را با یک بغض گره خورده بشنود و نظاره کنند. ولی تصویر دریا رهایش نمی کرد. بر دلش زخم می زد. باید گریه می کرد. اگر خالی نمی شد از این همه فشار می ترکید. بعضی بچه ها که قیافه هایشان ماتم زده بود و دست کمی از خودش نداشتند. «داری چی کار می کنی فاطمه؟» دنیا پر از تزویر و نیرنگه برادر دنیا پر از رنگه، پر از ننگه برادر از دیدن حقی که ناحق می شه اما من بیشتر توی خودم جنگه برادر دوباره چشمانش را بست. «تو یه پدر داری، یه مادر داری، هر چی که هست، تو داریشون، اما این بچه ها...» پلک گشود و با همان چشمان خیس و غمگین، لبخند زد. اینبار با لبخندی که روی لب داشت خواند و کمی هم دست زدن چاشنی کارش کرد. این باعث شد کم کم عده ای از بچه ها نیز همراهیش کنند. نفرین به جنگ، نفرین به ظلم دنیا که دنیا نیست زندونه سلام به صلح، سلام به عشق بی عشق از دنیا چی می مونه؟ فاطمه همراه بچه ها می خواند، بی خبر از آنکه دو نفر پشت در همه چیز را دیده و شنیده اند. همان موقع که نیازی می خواست مداخله کند کوروش با جلو آوردن دستش مقابل او قرار گرفت و چنین اجازه ای به وی نداد. بی توجه به چشمان گرد شده ی نیازی ایستاد و به گوش کردن ادامه داد. دلش می خواست که تا آخر آنجا بایستد و گوش کند، با خود زیر لب زمزمه کرد: - جنسِ صداش خوبه... اما افتضاح می خونه! نیازی که حسابی بهش برخورده بود، دست به سینه شد، یک تای ابرویش را بالا انداخت و پوزخند زد. کوروش برای یک لحظه نیم نگاهی به داخل اتاق کرد و حرکات فاطمه را زیر نظر گرفت. او تمام حواسش را به بچه ها داده بود و با آنها آواز می خواند. بی توجه به اطرافش دست می زد و می خندید و سر تکان می داد. «چقدر فرق کرده!» انگار همه چیز آهسته شده باشد. نازنین را دید که پاهای تپلش را روی زمین گذاشت و به سمت فاطمه دوید. نازنین در آغوش سفید پوش او بود و همراهیش می کرد. فاطمه می خندید، سرش را به این طرف و آن طرف تکان می داد، در آن لباس سرتا پا سفید، درست مثل فرشته ها!- فرشته؟ چیزی که او زیر لب زمزمه کرد نیازی نشنید. به سرعت نگاهش را از در گرفت و به راهرو خیره شد. بی توجه به دهانِ بازِ نیازی به راهش ادامه داد. نیازی همچنان عصبی و متعجب به پشتِ او خیره شده بود و حرکتی نمی کرد. به تعبیر خودش تمام مدت شاهد گوش دادنِ عاشقانه و مزخرف او بود! با خود فکر کرد: «یه سر و سری بین این دوتا هست! یه چیزی هست که ازش سر درنمیارم!» * * * * * بعد از اتمام کار نیازی را تنها گذاشت و به دفتر رفت تا قبل از خروج خداحافظی کند. سردر نمی آورد قضیه از چه قرار است، اما از وقتی که نیازی بیرون رفت و دوباره بازگشت اخلاقش صد درجه تغیر کرده بود. مدام با هر بهانه ی کوچک و بزرگی که گیر می آورد، قصد داشت یک جوری پاچه اش را بگیرد و جلوی بچه ها خرد و کوچکش کند. فکر کرد حتما یک مسئله ای برایش پیش آمده و ناراحت است وگرنه چه دلیل دیگری می تواند داشته باشد؟ وارد دفتر که شد باز هم خبری از کوروش کامران نبود. لبخندی زد و بعد از خوش و بش با بعضی مربیان از همه خداحافظی کرد و رفت. با تعجب دریافت که اینبار خانم صفوی اصراری برای گرفتن تاکسی نکرد. وقتی پایش را از در بیرون گذاشت ماشین کوروش را دید. - پس نرفته! به پشت سر چرخید و داخل حیاط را نگاه کرد. - پس اون صدای سازی که میومد... بی خیال شد و سری تکان داد: - نه! ولش کن. چرخید و خواست قدم اول را بردارد که سنگینی یک چیزی روی قفسه ی سینه اش موجب شد برای چند ثانیه نتواند نفس بکشد. به سرعت دستِ راستش را روی سینه و شکمش گذاشت و فشرد. دندان هایش را از درد روی هم سابید و تقریبا روی زمین نشست. چادرش اطرافش را گرفته بود. دهانش باز بود و سعی می کرد نفس بکشد. این دردهای وقت و بی وقت آن جانِ کمی هم که داشت را از بدنش بیرون می کشید. خواست دست به کار شود و تا کسی نیامده از اسپری استفاده کند، اما درد همانطور که یکدفعه آماده بود یکدفعه هم ناپدید شد و دیگر نیازی به استفاده از اسپری نبود. دست به دیوار گرفت و کم کم روی پاهای ناتوانش ایستاد. خواست نفس راحتی بکشد که یک تیر دیگر درون سینه اش رها شد. این یکی دردش خفیف تر بود. حتی ریه هایش هم شروع به سوزش کردند. برای یک لحظه حس کرد طعمِ تلخی را ته گلویش حس می کند. تا کمر خم شد و دندان هایش را روی هم فشرد. - آآآی... خدا... صدای پا شنید. یکی از در خارج شد. سعی کرد به درد توجهی نکند و صاف بایستد. سرچرخاند و کوروش کامران را دید که با تلفن همراهش ور می رود. کوروش حواسش به تماسی بود که از جانب بهرام داشت. وقتی گوشی را سر جایش گذاشت و سر بلند کرد، متوجه ی فاطمه شد که سمتِ راستش ایستاده و با سری افکنده و چهره ای رنگ پریده به زمین نگاه می کند. با تعجب دریافت که او برای اولین بار سلام نکرد. «مگه تو همچین انتظاری نداشتی؟!» خواست بی توجهی کند و به راهش ادامه دهد که با شنیدن صدای پر از دردش ایستاد. دلش نمی خواست مقابل این پسر خود را بیمار و ضعیف نشان دهد. همان یکدفعه که در مراسم نامزدی مینا خرابکاری کرد برای هفت پشتش بس بود. نه، دیگر نمی خواست تکرار شود. اما این درد لعنتی رهایش نمی کرد و هی می رفت و می آمد. دوباره آخ آرامی گفت و دستش را با تمام وجود به سینه اش فشرد. ریه هایش متورم شده بود و تا آخرین حد می سوخت. پشتِ سر هم سرفه می کرد تا شاید راه تنفسش باز شود. کوروش بدون هیچ حرکتی و بدون اینکه چهره اش تغیر کند شاهد ضعف و ناتوانی فاطمه بود. برای یک لحظه خواست یک قدم به سمت او بردارد، اما فقط یک لحظه بود و گذشت. سرچرخاند و به ماشینش نگاه کرد. قدم هایش را محکم و بلند به طرف ماشین برداشت و با باز کردن قفل مرکزی سوار شد. بی توجه به قیافه ی کبود شده ی فاطمه دور زد و در جهت مخالف شروع به رانندگی کرد. صدای ماشین را می شنید که داشت دور و دورتر می شد. اصلا توقع کمک نداشت، اما فکرش را هم نمی کرد که این پسر انقدر سنگدل باشد. در میان سرفه های چرکینش با عجله به دنبال اسپری می گشت و توجهی به اطرافش نداشت. یک خانم عابر که متوجه ی اوضاع شده بود، کنارش روی زمین نشست و سعی کرد کمکش کند. اما فاطمه هیچ چیزی نمی شنید و فقط به یک مسئله فکر می کرد. «اون کامران دیوونه...» با کمک زن اسپری را مقابل دهانش گذاشت و خالی کرد. کم کم می توانست نفس بکشد. اما به دور از درد چیزی درون وجودش می سوخت و زبانه می کشید. سر بلند کرد و با چشمانی سرخ و باریک شده به ماشین که به سر خیابان رسید و از دیدرس دور شد نگاه کرد. «پسره ی بدجنس خودخواه! اگه من بمیرمم نباید کمکم کنی! دلم می خواد بهت فحش بدم! دلم می خواد بهت بگم بدجنسِ نامردِ بیشعورِ بی شخصیتِ ...اصلا همه فحشای دنیا... حقته که...» در دلش به او بد و بیراه می گفت که با صدای زن به خود آمد: - الان بهتری؟ - ها؟! - می خوای ماشین بگیرم بری دکتر؟ با همان گیجی سری تکان داد و سعی کرد باسیتد: - ن... نه... نه ممنون... هنوز هم کمی در نفس کشیدن مشکل داشت. با کمک زن ایستاد. بالاخره بعد از کلی تشکر راهی خیابان شد تا دربست بگیرد. می دانست تمام پولی که دارد باید خرج همین دربست های وقت و بی وقت کند. دیگر رویش نمی شد از احمد طلب پولِ بیشتری کند. او یک کارمندِ بازنشسته بود که حالا در یک آژانس کار می کرد و سعی داشت با همان حقوق کم خرج خانواده ی بیمارش را دربیاورد. * * * * * پ.ن: آهنگ سلام به صلح / محسن چاوشی موضوعات مرتبط: رمان با من حرف بزن [ چهارشنبه 9 فروردین1391 ] [ ] [ lilil ]
[ ]
تا پایش را از آخرین پله روی سطح زمین گذاشت، با
مازیار روبه رو شد که داشت از مقابلش به آن سمت می آمد. شرمگین سر به زیر
انداخت و زیر لبی سلام و احوال پرسی کرد. مازیار که متوجه شده بود فاطمه می خواهد جایی برود با کنجکاوی پرسید: - جایی تشریف می برین؟! - بله... یک دستش را پشت گردنش گذاشت و کمی ماساژ داد، به در خیره شد و دوباره نگاهش را به فاطمه دوخت. دستش را برداشت و با لبخندی شیرین گفت: - راستش منم دارم میرم استودیو... بگید کجا میرید سر راه می رسونتمون. - نه! ممنون مزاحم شما نمی شم. - این حرفا چیه! اینجوری که می گید احساس می کنم بعد سه سال مارو حتی غریبه هم حساب نمی کنین! - نه باور کنید آقا مازیار! نمی خوام مزاحمتون بشم. مازیار با دست به سمت در اشاره کرد: - مزاحم نیستید، بفرمایید. فاطمه معذب بود و نمی دانست چه بگوید تا مازیار بی خیال شود: - نه خواهش می کنم من خودم میرم. با اجازه... خواست به سمت در برود که مازیار مقابلش قرار گرفت و با همان لبخند به حرف آمد: - با من تعارف نکنید! - ت... تعارف نمی کنم! یواشکی با همان قیافه ی گرفته اش به ساعت مچی اش نگاه کرد. اگر عجله نمی کرد امکان داشت دیر برسد. اما مازیار ول کن نبود. آنقدر گفت و گفت که فاطمه از روی ناچاری رضایت داد. با هم از خانه خارج شدند و به سمت ماشین رفتند. مازیار در ِ سمت جلو را برای فاطمه باز کرد. با یک تشکر نشست و سر به زیر انداخت. ماشین که راه افتاد بعد از پرسیدن آدرسِ دقیق، با اعتماد به نفس زیاد یکی از آهنگ های عاشقانه ی خودش را انتخاب کرد و دکمه ی پخش را فشرد. بذار همه بپرسن این کیه داره می خونه بذار غمِ تهِ ترانه ناگفته نمونه بذار بفهمن این صدای خسته مالِ من نیست بذار همه بدونن این ترانه مالِ اونه فاطمه با انگشتان دستانش بازی می کرد و گه گداری از پنجره به بیرون خیره می شد. می خوام بخونم از چشای تو نگو نمیشه غمی که از نگاهِ تو میاد ترانه می شه تو شیرینی بانمک ترین ترانه هامی نه دیروزی نه امروزی، تو فردایی همیشه مازیار با لبخند لب پایینش را گاز گرفت. نیم نگاهی به سمت فاطمه کرد و دوباره با همان تبسم بامزه اش به روبه رو خیره شد. اما به جای جاده نقشِ چشمانِ غمگین و معصومِ فاطمه در نظرش جان گرفت. می خوام بخونم از چشای تو نگو نمیشه غمی که از نگاه تو میاد ترانه می شه تو شیرینی بانمک ترین ترانه هامی نه دیروزی نه امروزی، تو فردایی همیشه با انگشتانش روی فرمان ضرب گرفت و زیر لب زمزمه کرد: نشونیِ تورو شبیه گریه هام می دونن می خوام گمت کنن نبیننت اگه بتونم میون خاطرات من نشستی گم نمیشی اگه هستی اگه نیستی می خوام برات بخونم به ترافیک که برخوردند، صدای آهنگ را کمی پایین آورد. با اِهمی صدایش را صاف کرد و پرسید: - می گم اینجایی که میرید برای چه کاریه؟! هر چند خودش یک چیزهایی از فضولی های ِ مبینا دستگیرش شده بود، اما دوست داشت بهانه ای داشته باشد تا هم با فاطمه سخن بگوید و هم اینکه اطلاعاتِ بیشتری کسب کند. فاطمه به انگشتان یخ زده ی دستش نگاه کرد: - والا... یه... جایی که... خب... بین یه سری از بچه ها هستم. باهاشون بازی می کنم... نقاشی می کشم... اگه چیزی بلد باشم... بهشون یاد میدم. اما... بیشتر ازشون یاد میگیرم. هر دو ابرویش را بالا انداخت و با کنجکاوی به نیم رخ ِ خِجِلِ فاطمه خیره شد: - ازشون یاد می گیری؟! - بله. - چی؟ - خیلی چیزا... مثلِ... خوب بودن و خوب موندن. این را گفت و لبخند زد. نگاهش روی نیم رخِ ِ خندان ِ فاطمه ثابت ماند. برای یک لحظه احساس کرد دلش می خواهد پرده از تمامِ آن عواطفی که در سینه اش موج می زند بردارد. اما نمی توانست. با صدای بوق ممتدِ ماشین جلویی به خود آمد و به سرعت کنار کشید. فاطمه به در چسبید تا به سمت مازیار پرت نشود. در حالی که به سختی ماشین را مهار کرده و دوباره در وسط جاده می راند، با شرمندگی گفت: - ببخش! نمی دونم یهو چی شد! اما خودش خوب می دانست در آن یک لحظه چه اتفاقی افتاد. بی توجه به بوق زدن های ماشین کناری کمی سرعت را کمتر کرد تا راننده ی عصبانی جلو بیفتد. نمی خواست در حضور فاطمه کار اشتباهی کند. عینک دودی اش را به چشم زد و دنده را عوض کرد. هر چه فاطمه اصرار کرد سر چهار راه پیاده می شود مازیار کار خودش را کرد و بی توجه به او داخل خیابان اصلی پیچید. همان موقع که از سمت چپ به خانه مهر نزدیک می شدند، ماشین متالیک کوروش از سمت راست وارد خیابان شد. هر دو ماشین نسبتا در یک زمان مشخصی نزدیکِ درِ خانه مهر توقف کردند. کوروش مثل هر روز همان جای قبلی پارک کرد. دستی را کشید و از داخل آینه ی جلویی به چهره خود دقیق شد. با اینکه سر و صورتش را شسته بود اما هنوز آثار کمی از گریم روی چهره و موهایش خودنمایی می کرد. فاطمه با ترس به ماشین کوروش نگاه کرد. ظاهرا او متوجه ی ماشین مازیار نشده بود. با همان اضطرابی که نمی دانست از کجا پیدایش شده زیر لب تشکر و خداحفظی کرد و پیاده شد. اما همزمان با او مازیار نیز پیاده شد، در حالی که با یک دستش در را نگه داشته بود، دستِ دیگرش را به سقفِ ماشین تکیه داد: - کارتون کی تموم می شه؟ نگاهش به سمتِ کوروش بود که خیلی آرام از ماشین پیاده می شد، با شنیدن صدا مازیار نگاهِ پریشانش را به او دوخت: - بله؟! - می گم کارتون کی تموم می شه تا بیام دنبالتون؟ - دُ... دنبال من؟! کوروش قفل مرکزی را زد و سرچرخاند، همان موقع چشمانش روی تصویر فاطمه و مازیار که دو طرف ماشین ایستاده بودند قفل شد. مازیار دستی به پشتِ گردنش کشید و لبخند زد: - آره دیگه! الان که بعد از ظهر ِ برگشتنه دیر و... همانطور که حرف می زد سرچرخاند و به روبه رو خیره شد. اما با دیدن کوروش جمله اش نا تمام ماند. دهانش از تعجب باز مانده بود و نگاهش را از کوروش نمی گرفت. فاطمه نیز با اضطراب به زمین خیره شده بود و نمی دانست باید چه کار کند. ترسش بیشتر از این بود که مبینا پی به پنهان کاری اش ببرد. مازیار کاملا به سمت کوروش چرخید، عینک دودی اش را از چشم برداشت و لبخند زد: - کوروش؟! تو اینجا چی کار می کنی پسر؟ کوروش نیز خیلی آرام عینک دودی اش را از چشمانش برداشت تا بهتر بتواند آن نگاه خشک و خالی از احساسش را به رخ بکشد، کمی سرش را کج کرد و لب هایش از هم باز شد: - من اینجا چی کار می کنم؟! قبل از اینکه تیکه ای بیندازد فاطمه به سرعت به سمت او چرخید: - سلام آقای کامران... دوباره به نیم تنه ی مازیار خیره شد: - می بخشید آقا مازیار من باید برم دیر کردم. مازیار در حالی که نمی توانست تعجبش را پنهان کند با پرسشش جلوی رفتن او را گرفت: - کوروشم اینجا کار می کنه؟! و با دست به کوروش اشاره کرد. سرش را بیشتر از قبل پایین انداخت تا سرخی گونه هایش مشخص نباشد. کوروش با پوزخند به این حرکت فاطمه خیره شد و چشمانش را باریک کرد. مازیار لبخندی مصنوعی زد و در ادامه گفت: - مبینا چیزی به من نگفته بود! این جمله را بیشتر از اینکه به فاطمه بگوید با خودش بود. فاطمه آب دهانش را به زور قورت داد و زیر چشمی نگاه خیره ی کوروش را از نظر گذراند. مثل اینکه قصد نداشت نگاهش را از روی چهره ی سرخِ فاطمه بردارد. فاطمه- من... خودم به مبینا... چیزی نگفتم! اولش متوجه ی منظور فاطمه نشد. افکار دیگری که در سرش چرخ می زد، او را به بدگمانی کشانده بود. اما وقتی دوباره به قیافه ی بی احساسِ کوروش نگاه کرد، تازه متوجه ی قضیه شد. لبخندی از سر آسودگی خیال زد و دستی به پشتِ گردنش کشید: - آها... ببخش... یکم زیاده روی کردم. خب دیگه... منم دیگه میرم. - ممنونم آقا مازیار، ببخشید زحمت دادم بهتون. - ای بابا نگید این حرف و! نگفتید کی بیام دنبالتون؟ - نه مزاحمتون نمی شم. خداحافظ. و بدون اینکه منتظر جواب باشد به سمت در نیمه باز رفت و داخل شد. نگاهش را تا آخر به قدم های آرامِ و منظمِ فاطمه دوخته بود. اما وقتی سرچرخاند با کوروش چشم در چشم شد که همچنان خیره نگاهش می کرد. خواست تبسمی شیرین نثار پسر عمه اش کند که لبخندِ کجِ او توی ذوقش زد. لب هایش را با حالت بامزه ای روی هم فشرد و شانه ای بالا انداخت: - کوروش! باید حداقل به من می گفتی! من که مثل مبینا قصد خوردنتون و ندارم! کوروش در کمال خونسردی مانند یک ربات فقط دو کلمه به زبان آورد: - من نه... و نگاه کنایه آمیزش را از مازیار گرفت و به سمت در رفت. مازیار با دهانی باز به رفتن او خیره شد. با خود فکر کرد: «منظورش از من نه چی بود؟!» پوزخندِ بامزه ای زد: «بچه پررو!» پشت فرمان قرار گرفت و سویچ را چرخاند. به خود تلقین می کرد چیزی برای نگرانی وجود ندارد. اما نمی توانست از این حقیقت فرار کند که ته دلش با دیدن کوروش خالی شد. شاید بتواند لبخندهای موذیانه و نگاه های او را به اخلاق مزخرفش نسبت دهد، اما کار کردن او یکجا با فاطمه، این یک جورهایی اذیتش می کرد. هر چند که به خود می قبولاند اینطور نیست. با بلند شدن صدای تلفن همراهش به صفحه ی نمایشگرش چشم دوخت. می دانست حسابی دیر کرده و دوستش در استودیو منتظرش است. * * * * * هر دو در راهرو به سمت اتاق مدیریت گام بر می داشتند، با این تفاوت که فاطمه چند قدمی جلوتر از او بود. نزدیک در که رسید قبل از اینکه بخواهد کاری کند در باز شد و با نیازی برخورد کرد. نیازی ابرویی بالا انداخت و پرونده ای که در دست داشت را زیر بغل زد: - اومدی؟! - سلام. نیازی سری تکان داد و در حالی که به سمت دیگر راهرو می رفت با لحنی دستوری گفت: - نمی خواد بری تو با من بیا... فاطمه هاج و واج در جای خود ماند. خواست بگوید هنوز سلام و احوال پرسی نکرده، اما بی خیال شد و پشتِ سرِ خانم نیازی به سمت اتاق نقاشی حرکت کرد. امروز قرار بود شکل و رسم بعضی از حیوانات را با بچه ها کار کند. می خواست با استفاده از طنز در نقاشی آن ها را علاقمند به یادگیری هر چه بیشتر اَشکال در این هنر کند. کوروش بدون اینکه در بزند وارد اتاق مستطیل شکلِ مدیریت شد. صفوی را دید که نزدیک میز و صندلی خود ایستاده و به حسن آقا که مشغول نصب تابلویی به دیوار است دستوراتی می دهد. - نه حسن آقا یکم اینورتر... - اینجا خانم؟! - نه نه کج شد یکم اونورتر... - اینجا خانم؟! - نه نه حسن آقا چرا هی کجش می کنی! حسن آقا تابلو را همانجا روی دیوار رها کرد و با عصبانیت به سمت صفوی چرخید: - اصلا خانم خودتون هر کاری می خواید بکنید من هر طرفی که می کنم شما یه ایرادی می گیری! اینکه نشد که خانم صفوی! و با همان اخم و تخم در حالی که به سمت در می رفت زیر لبی به کوروش سلام کرد: - سلام آقا... کوروش با سر جوابش را داد. صفوی با رضایت خاطر به تابلو خیره شد، لبخندی زد و با صدای نسبتا بلندی گفت: - ممنون حسن آقا فعلا که همینجوری خوبه... کوروش بدون هیچ سلام و اعلام حضوری به سمت یکی از مبل ها رفت، به آرامی خود را روی آن ولو کرد. صفوی که متوجه ی حضورش شده بود به سمتش چرخید و با لبخند به تالبو اشاره کرد: - چطوره کوروش؟! از همانجایی که نشسته بود کمی سر چرخاند و به تابلو خیره شد. یک منظره بود. بدون هیچ احساسی پاسخ داد: - بد نیست. صفوی روی صندلی نشست و دستانش را درهم قفل کرد: - بد نیست یعنی خوبه دیگه؟! دوباره نیم نگاهی به تابلو کرد: - بد نیست. - پس خوشت اومده! اگه گفتی این تابلورو کی کشیده؟ لبخندِ کج و محوی زد و به زمین خیره شد: - توقع ندارید که غیب بگم؟! و به سرعت افزود: - امروز باید چی کار کنم؟ خیلی خسته م. از سر صحنه اومدم. زودتر برید سر اصل مطلب. مثل همیشه با جملات کوتاه پیامش را می رساند. صفوی در جواب اخمِ شیرینی کرد: - اووووو! خب حالا... فقط می خواستم بگم این تابلورو همونی که می گفتی بهش نمیاد هیچ هنری داشته باشه کشیده! گوش هایش تیز و چشمانش باریک شد. با کمی مکث حساب شده به سمت صفوی سر چرخاند و نگاه پر از سوالش را به چشمان خندان او دوخت. صفوی شانه ای بالا انداخت و ادامه داد: - فاطمه محمدی! خودش کشیده... تو هم خوشت اومد و گفتی خوبه! خب بد نیست یعنی خوبه دیگه! نگاهش را از چهره ی پر از کنایه ی صفوی گرفت و این بار با دقت بیشتری به پشتِ سرِ او یعنی همان تابلوی نقاشی چشم دوخت. یک منظره ی پاییزی، یک باغِ پر از دار و درخت و برگ، هر چند که حرفه ای نبود، اما هنرمندانه بود و روح داشت. می توانست با دیدن نقاشی صدای خش خشِ له شدن برگ ها و سوزِ پاییزی را حس کند. از اینکه در دلش ناچار شده بود هنرِ نقاشی آن دختر را تایید کند از خودش بدش آمد. دندان هایش را روی هم فشرد و زیرِ نگاهِ سنگین و پر از کنایه ی صفوی به سمت دیگری خیره شد. اما لحظه ی آخر چیزی در آن تابلو نظرش را جلب کرد. پس این بار با سوء ظنِ بیشتری به سمت تابلو سرچرخاند. چیزی که فهمیده بود برایش باورنکردنی می نمود. یک اتاقک شبیه انباری خودشان ته آن باغ به چشم می خورد. حالا که بیشتر دقت می کرد می دید باغ هم بی شباهت به عمارت خودشان نیست! هر چند که فقط درخت بود و برگ، اما زاویه ی دید درختان و آن انباری، احساسش را تایید می کرد. اخم و تخمش باعث نگرانی صفوی شد: - چیزی شده کوروش؟! - گفتی این تابلورو اون کشیده؟! - آره! چطور؟ - این منظره برای شما آشنا نیست؟ صفوی چرخید و نیم نگاهی به تابلو کرد و سپس دوباره به چهره ی رنگ پریده ی کوروش خیره شد: - یه باغ ِ... مثل خیلی باغای دیگه! - این باغ، شاید مثل خیلی از باغای دیگه باشه. اما اون انباری... درست شبیه انباری هست که انتهای عمارت ِ همایون کامران وجود داره! این را گفت و با نفس هایی بریده و ابروانی درهم ایستاد. صفوی نیز با دهانی باز ایستاد و چرخید تا دوباره به تابلو نگاه کند: - اِ اِ اِ! راست می گیا! چرا من متوجه نشده بودم. - این دختر کیه؟ - منظورت چیه؟ - این دختر از کجا راجب خونه ی ما می دونه؟ قبلا اونجا رفته؟ از خیلی وقتِ پیش میشناسینش؟ نکنه همه ی اینا یه نقشه س؟ هَه... پوزخندِ پُر از حرصی زد و به سمتِ دیگری خیره شد، انگار که با خودش حرف می زند ادامه داد: - پس بگو چرا انقدر به فرشته شبیهه! چشمان خشمگینش را به نگاهِ متعجب صفوی دوخت: - شما به خوبی از گذشته ی من باخبر بودین. برای همین این دختر و انتخاب کردین. درست نمی گم؟! - نه کوروش باور کن داری اشتباه می کنی! من خودم هیچی نمی دونم... یعنی... گیج شدم! دستی به صورتش کشید و با گیجی ادامه داد: - باید ازش سوال کنم. شاید همه ی اینا یه سوتفاهم باشه! بدون اینکه پاسخی دهد، نگاه خیره و مشکوکش را به تابلو دوخت. * * * * * موقعی که پای تخته ی وایت برد برای بچه ها شکل یک گاو را کشید، بین بچه ها بحثِ بزرگی درگرفت. یکی می گفت این اسب است و دیگری شکل ِ روی تخته را به ببعی نسبت می داد. نیازی نیز از دور شاهد سردرگمی فاطمه بود و تفریح می کرد. فقط زمانی که مطمئن شد کلاس به کل از زیر دستِ فاطمه خارج شده وارد عمل شد و بچه ها را وادار به سکوت کرد. تنها کسی که در آن میان هوای فاطمه را داشت و با صدای بلندی پشتِ سرهم می گفت «گاوِ گاوِ گاوِ گاوِ گاوِ...» نازنین بود. کارش که تمام شد از بچه ها خداحافظی کرد و به سمت دفتر مدیریت رفت. به غیر از یکی دو نفر کسی دیگری در دفتر نبود که آن ها هم رفتند. باید منتظر می ماند تا از خانم صفوی خداحافظی کند و بعد برود. چشمش به تابلویی که خودش کشیده بود افتاد و حسابی ذوق کرد. به سمت مبل رفت و خواست بنشیند که همان موقع صدایی از بیرون دفتر به گوش رسید. با این فکر که صفوی است جمع و جورتر ایستاد و منتظر ماند. اما در کمال تعجب کوروش کامران را دید که به تنهایی وارد دفتر شد. کوروش نیز حواسش جای دیگری بود. خط ِ باریکی میان دو ابرویش افتاده بود که نشان از پیچیدگی افکارش داشت. در را که بست و سر بلند کرد، تازه متوجه ی چشمان گرد شده ی فاطمه شد. بدون اینکه تغیری در قیافه اش احساس شود، بی توجه به فاطمه به سمت مبلمان رفت تا بنشیند. حالا برعکس آن روز که فاطمه با تلفن همراهش حرف می زد، جاهایشان عوض شده بود، اما همچنان روبه روی هم بودند. قبل از اینکه روی مبل بنشیند عطر یاسی که در فضا شناور بود توجهش را جلب کرد. مطمئن بود این عطر مست کننده از جانب دختری می آید که روبه رویش ایستاده و به پایین نگاه می کند. باورش نمی شد یک چنین دختری از عطر استفاده کند! فاطمه که تاب و تحمل نگاه ِ سنگین کوروش را نداشت، بی هیچ حرفی به سمت در گام برداشت اما دو سه قدم بیشتر برنداشته بود که با صدای کوروش درجا متوفق شد. - صبر کن. مثل همیشه لحنش محکم و دستوری بود. بدون اینکه برگردد ایستاد. از اینکه با او در یک اتاقِ دربسته تنها باشد حسِ خوبی نداشت. کوروش با چند قدم بلند خود را به فاطمه رساند و مقابلش ایستاد. انقدر نزدیک که فقط به اندازه ی کفِ یک دست با هم فاصله داشتند. فاطمه با وحشتی زیاد کمی سرش را به سمت عقب متمایل کرد اما نتوانست پاهایش را تکان دهد و عقب گرد کند، نیمی از بدنش به سمت عقب متمایل شده و چشمان وحشت زده اش را به چهره ی بی احساس کوروش دوخته بود. خواست نگاهش را بگیرد و کنار بکشد که کوروش در یک حرکت غافلگیرانه ی دیگر کمی خم شد و صورتش را به صورت او نزدیک کرد. بین بینی هایشان فاصله ی بسیار کمی وجود داشت. آنقدر شوکه شده بود که نمی توانست هیچ حرکتی کند. فقط نفسش را در سینه حبس کرد و برای یک لحظه حس کرد قلبش از حرکت ایستاده! فاصله ی صورت هایشان تنها به اندازه ی یک مشت بود؛ آنقدر کم که صدای نفس های کوروش را می شنید؛ صدای قلب خودش هم از آن بلند تر بود. دندان هایش را با تمام وجود روی هم فشرد، چشمان گرد شده اش همچنان روی بینی کوروش ثابت مانده بود و پلک نمی زد. این اولین بار بود که یک مرد غریبه با این فاصله ی کم به چهره اش نگاه می کرد. شنیدن صدای بی احساس کوروش باعث شد که از شوک دربیاید. - چشمات... با شنیدن این کلمه به سرعت عقب کشید؛ از روی ترسِ زیاد صدایی شبیه هــــ در آورد؛ پلک هایش را روی هم فشرد و با هر دو دستش صورتش را پوشاند؛ اما گوش هایش همچنان صدای او را می شنیدند. کوروش به این حرکت وحشت زده و عجولانه ی او لبخندِ محوی زد: - غمِ عجیبی توی چشمات ِ... غمی که فقط یه هنرمند می تونه حسش کنه. با خود فکر کرد: «غمِ تویِ این نگاهِ برای من آشناس!» آب دهانش را به زور قورت داد. نفس هایِ داغش به کفِ دستش می خورد و می سوزاند. به آرامی دستانش را پایین کشید اما نگاهش به زمین بود و جرات نداشت به کوروش نگاه کند. دلش می خواست حرفی بزند، برای اولین بار دلش می خواست یکی را کتک بزند. شنیدن حرف های بعدی کوروش آتش خشمش را بیشتر کرد. - تو عطر می زنی؟! پوزخند صداداری زد و با لحنی پر از تحقیر و کنایه ادامه داد: - فکر می کردم دختری از یک خانواده ی مذهبی اجازه ی چنین کاری و نداره. در واقع... این یه گناه ِ! نه؟! لب های لرزانش را روی هم فشرد و به لبخند ِ کجی که روی چهره ی بی احساس کوروش خودنمایی می کرد خیره شد. خیلی دلش می خواست جواب دهد. صدای رکسانا در گوشش پیچید: «نبینم خانومی کنی و جواب ندی!» اما نمی توانست چیزی بگوید. نه از روی ترس، از همان چیزی که رکسانا به زبان آورده بود. هر چند که از درون می سوخت، ولی سعی کرد ترس و خجالت را کنار بزند و آرامش خود را بازیابد. بی هیچ حرفی از کنار کوروش گذشت و به سمت در رفت، دو قدمی بیشتر با در فاصله نداشت که کوروش دوباره مقابلش ظاهر شد. اما اینبار یک فرق محسوس با دفعه ی قبل داشت. هر چند که به خود فشار می آورد تا به طرف مقابلش تلقین کند خونسرد ترین و بی احساس ترین قیافه ی دنیا را دارد، هر چند که چهره اش هیچ تغیری نکرده بود، اما آتش خشم و کینه درون هر دو چشمش زبانه می کشید. با صدای ِ پایین اما لحنِ محکمی به حرف آمد: - وقتی باهات حرف می زنم، توی چشمام نگاه کن! فاطمه اخم کرد و سرش را به جانب دیگری متمایل کرد: - بِ... بهتره برید کنار آقای کامران... - تو کی هستی؟؟ با شنیدن این جمله ی سوالی، نیم نگاهِ متعجبی نثار او کرد: - بله؟! - تو کی هستی؟ منو از کجا میشناسی؟ کی به خونه ی من اومدی؟ دندان هایش را از سر ِ غیظ روی هم فشرد: - اگه همه ی اینا یه بازی ِ... بهتره بدونی که بَد همبازی و انتخاب کردی. لب هایش از بغض لرزید اما جلوی خود را گرفت. اصلا معنی حرف های کوروش را نمی فهمید. درک نمی کرد منظورش از این سخنان چیست؟ حدس زد او با این بازی ای که راه انداخته فقط قصد اذیت و تحقیرش را دارد. مثل همه ی روزهای دیگری که با رفتارهای چندگانه اش این مطلب را می رساند. باز هم بی جواب خواست رد شود اما کوروش کنار نمی رفت و همچنان با ضربات کلماتش او را خرد می کرد: - یه توصیه! بهتره حدِ خودت و بدونی و دیگه اینجا نیای. قبل از اینکه غرورت بشکنه... با پای خودت از اینجا برو و دیگه برنگرد. تو لیاقت یه همچین جایی و نداری. یک قدم دیگر به سمت فاطمه برداشت و باعث شد او با ترس چند قدمی به سمت عقب برود. دیگر نمی توانست این رفتار را تحمل کند. در حالی که سعی می کرد صدایش نلرزد و تته پته نکند گفت: - آقای کامران... اما موفق نبود. با همان دو کلمه لرزش محسوس صدایش توی ذوق می زد: - بهتره که شما حدِ خودتون و بدونید و... نفس کم آورد و به سرعت و پر سر و صدا نفس گیری کرد: - مواظب رفتار و حرفاتون باشید! شُ... شما حق ندارید... نه! به هیچ وجه دوست نداشت اشک بریزد. آن هم در مقابل کسی مثل این پسرک بی ادب! به هیچ وجه دوست نداشت برای یک چنین مسئله ای اشک بریزد. با تمام وجود بغضش را قورت داد. انگار که قطره های اسیدی اشکش را قورت می داد، سینه اش آتش گرفت و چشمانش پُر از آب شد. کوروش می توانست موجی از غم که درون چشمان همچون شبِ فاطمه سرازیر می شد را حس کند. چشمان فاطمه شده بود دریایی طوفانی از موج های اشک و غم! برای یک ثانیه حس کرد قلبش لرزید. اما به سرعت خونسردی خود را به دست آورد و به نگاه ِ خیس او که آماده ی بارش بود، لبخند ِ پر از تحقیری زد. دیگر نمی توانست تحمل کند. اگر چند ثانیه ی دیگر می ماند بی شک چشمان ِ بارانی اش را سیلابی از اشک فرا می گرفت. پس کوروش را دور زد و در را باز کرد. با شخصی سینه به سینه شد. نمی خواست کسی چشمان ِ خیسش را ببیند. پس همانطور که به پایین نگاه می کرد ببخشیدی گفت و خواست رد شود. اما دستی بازویش را گرفت و صدای صفوی را تشخیص داد: - فاطمه؟! کجا با این عجله! - ببخشید خانم صفوی... دیرم شده باید برم. صفوی بازوی او را رها نکرد، یک جورهایی متوجه ی ناراحتی و تنشی که در فضا موج می زد شده بود، برای همین از روی شانه ی فاطمه نیم نگاهی به جانب کوروش کرد و با لحنی مادرانه گفت: - می دونم عزیزم برای همین بهتره که با کوروش بری چون هوا خیلی تاریکه! نمی تونم اجازه بدم تنها بری... قلبش از حرکت ایستاد، به سرعت اعتراض کرد: - نه خانم صفوی! خواهش می کنم! خودم میرم. حالا به چشمان طرف مقابلش نگاه می کرد. صفوی چند حسِ متضاد را درون چشمان فاطمه دید. اما بیشتر از همه متوجه ی خواهشی شد که هم در صدا و هم در چشمانش محسوس بود. سری تکان داد و دست فاطمه را رها کرد: - باشه ولی باید برات زنگ بزنم آژانس... - نه خیلی ممنون خودم میرم. بی توجه به کوروش که از پشت ِ سر به این حرکات شتاب زده ی او خیره شده بود، خواست برود که با صدای کوروش میخکوب شد. - می رسونمت. بعد از وقفه ای کوتاه به سمت او چرخید و با خشم به چهره ی خونسردش خیره شد. کوروش بی توجه به چهره ی خشمگین فاطمه از کنارش گذشت و بی هیچ خداحافظی رفت. خواست اعتراض کند که صفوی با لبخندی آرام یک بار روی شانه اش زد: - برو عزیزم. هوا تاریک شده خوب نیست تنها بری و هم منو هم مامانت و نگران کنی. برو به سلامت... و خود داخل شد و بدون اینکه منتظر جواب باشد در برابر بهت و حیرت فاطمه در را بست. نمی دانست این پسر چه از جانش می خواهد؟ به نظر می رسید حالا که فهمیده چقدر از رفتن با او بیزار است چنین پیشنهادی داده. تصمیم گرفت بی توجه به او تنهایی برود. پس با این تصمیم در راهرو به سمت در اصلی گام برداشت. وقتی خارج شد کوروش را دید که به ماشین تکیه داده و منتظر است. اخمی کرد و بدون اینکه چیزی بگوید خواست برود اما لحن ِ محکم و شمرده ی کوروش باعث ِ ترسش شد: - بشین. سرش را کج کرد و جدی تر و کوبنده تر از قبل ادامه داد: - از اینکه حرفم روی زمین بمونه متنفرم. اخم های فاطمه غلیظ تر شد و سعی کرد در کمالِ ادب چیزی بگوید: - من... مزاحم شما نمی شم. - اگه می خوای مزاحم نباشی، از اینجا برو و دیگه هیچ وقت جلوی چشم من نیا. مکثی کرد و بدون اهمیت به قیافه ی پژمرده ی فاطمه ادامه داد: - اما حالا که هستی، مجبوریم همدیگه رو تحمل کنیم. با وجود قیافه ی خونسردش آنقدر از درون عصبانی بود که بی حواس درِ جلو را باز کرد و بدون گفتن کلامی دیگر به سمت در ِ سمت ِ راننده رفت و خود زودتر نشست. فاطمه با حیرت به این حرکات او خیره شده بود. واقعا نمی دانست چه چیزی را باید باور کند؟ تنها مطلبی که در رفتارهای کوروش به وفور به چشم می آمد یک نفرت و کینه ی عمیق و باورنکردنی بود. نفرتی که نمی دانست از کجا سر چشمه می گیرد. کینه ای که نمی دانست دلیلش چیست؟ با وجود تمام بی ادبی های کوروش نمی توانست نسبت به او بی احترامی کند. خیلی آرام به سمت ماشین رفت اما جلو ننشست، در جلو را بست و به سمت عقب رفت. وقتی نشست متوجه ی لبخندِ کجِ کوروش شد. سرش را تا آخر پایین انداخت. تا لحظه ای که به مقصد برسند چیزی نگفت. فقط زمانی سر بلند کرد که کوروش با لحنی دستوری او را مخاطب قرار داد: - پیاده شو. سر بلند کرد و به اطراف خیره شد، اینجا چند چهار راه با خانه ی خودشان فاصله داشت. راه بدی را انتخاب کرده بود. خواست چیزی بگوید ولی به یاد آورد این پسر برای اذیت و آزارش از هیچ کاری دریغ نمی کند. پس بدون اینکه حرفی بزند تشکر کرد و پیاده شد. تا در را بست ماشین با ویراژ شدیدی از جا کنده شد و رفت. به دور شدن ماشین نگاه کرد. سرعتش برای در شهر راندن بسیار زیاد بود. زیر لب زمزمه کرد: - دیوونه! با این سرعت و خیابونای لیز... خدا کنه سالم برسی! سپس به سمت پیاده رو رفت تا هر چه زودتر خود را به خانه برساند. کوروش تمام خشمش را سر ِ فرمان بی چاره خالی کرد و تا آنجایی که جان داشت آن را در میان انگشتانِ دستانش فشرد. پایش را با تمام وجود روی پدال گاز کوبید. چرا هر کاری با آن دختر می کرد نتیجه ی عکس می گرفت؟ چرا نمی توانست خشم و طغیان ِ او را ببیند؟ دلش می خواست کاری کند که او به جلز و ولز بیفتد و آن روی دیگرِ خود را نشان دهد. همان رویِ پنهانی که پشتِ این چهره ی به ظاهر مثبت قایمش کرده بود. این آتشش می زد. حسِ اینکه یک دختر دیگر با همان خصوصیات قبلی قصد دارد همان بازیِ تکراری را به نمایش بگذارد، از درون می کشتش! نور بالا زدن ها و سرعت زیادش موجب خشم رانندگان دیگر شده بود. اما برایش اهمیتی نداشت. تلفن همراهش را درآورد و شماره ی فرشته را گرفت. خاموش بود. گوشی را با تمام قدرت به روی داشبورد پرت کرد و باز هم پایش را روی پدال گاز فشرد. باید با او حرف می زد اما فرشته اش مثل همیشه گوشی اش را خاموش کرده بود. زمانی که به خانه رسید به سرعت ماشینش را داخل عمارت پارک کرد و بعد از برداشتن تلفن همراهش پیاده شد. چراغ قوه اش را از جیبِ کاپشنش بیرون آورد و روشن کرد. نور را مقابل پاهایش گرفت و با بدنی لرزان به سمت جلو گام برداشت. سرش درد می کرد، انقدر زیاد که حس می کرد در حال انفجار است. چشمانش می سوخت، می توانست سرخی هر دو را حس کند. لبانش ترک زده و دهانش تلخ بود. چند قدمی بیشتر برنداشته بود که ایستاد. خیلی آرام چرخید و نور ِ کم ِ چراغ قوه اش را به انباری متروکه ی ای که انتهای باغ قرار داشت تاباند. قلبش درون ِ سینه اش مچاله شد. احساس کرد شدت ضربان قلبش کم و کمتر می شود. (دُب دُب... دُب دُب... دُب دُب... دُب... دُب... دُب... دُ...) هر بار که به آن انباری نگاه می کرد خاطراتِ نحس ِ کودکی در مقابل چشمانش رژه می رفت و جانش را می گرفت. حسِ این را داشت که یک نفر تمام انرژی اش را بمکد و جانی برایش نگذارد. روحش تیره می شد و این تیرگی را با تمام وجودش حس می کرد. شقیقه هایش تیر کشید. برای اینکه کف ِ هر دو دستش را به سرش بفشرد چراغ قوه از دستش رها شد و روی زمین افتاد. پلک هایش را بست اما خاطرات مقابل چشمانش جان گرفته بود و به سرعت حرکت می کرد. کودکی خود را دید. آذر هر دو دستان کوچکش را گرفته بود و او را با خشونت به سمت انباری می کشاند. - انقدر جیغ نزن کوروش! اما کوروش توجهی به حرف های او نداشت و مدام جیغ می کشید و سعی می کرد از زیر ِ فشار دستان او فرار کند: - نه مـــامان... مـــامان... مـــامان... تورو خـــدا... نـــــــــــه... مـــامان... ولم کن... نمی خوام... مامانی... مامان... گلوله های اشک روی گونه اش می غلتید و به سمت دهانِ بازش می رفت. شوری اشک را حس کرد. اما بدتر از آن سوزشی بود که ته گلویش داشت. اصرار هایش بی فایده بود. آذر او را به داخل انباری هل داد و در را بست. از ترس مچاله شد و به در چسبید. هر دو دست ِ کوچکش را مشت کرد و به در کوباند. با همان لحن و صدای کودکانه اش التماس کرد. اشک ریخت. جیغ زد. آنقدر که طعم ِ تلخ ِ خون را احساس کرد. آنقدر که صدایش گرفت. صدای گریه ی آذر را از پشت در می شنید. - مامان... مامانی... تورو خدا... مامانی... بذار بیام... مامانی... می ترسم... مامان... مامانی مامان... میادش می ترسم... چهره اش روبه کبودی می رفت. با وحشت به پشت سر خود خیره شد. همانطور که دهانش تا آخر باز بود و گلوله گلوله اشک می ریخت به اطراف نگاه کرد و جیغ زد. از هر وسیله و شیئی برای خود یک هیولا ساخت تا وقتی که او را دید. حالا جیغ هایش تبدیل به ضجه شد. آنقدر ضجه زد و خود را به در و دیوار کوباند تا از هوش رفت. دستانش را از روی گیجگاهش برداشت و به زمان حال بازگشت. تاریک بود! همه جا تاریک بود. روی زمین خیز برداشت و چراغ قوه را قاپید. همه ی وجودش از ترس می لرزید. دستی که چراغ قوه را نگه داشته بود موجی از ترس بود و مدام بالا و پایین می شد. کمی دور خود چرخ زد و سپس با تمام وجودش به سمت عمارت شروع به دویدن کرد. داخل که شد با الهه برخورد کرد. او را به کنار زد و با قیافه ای درب و داغان، راه ِ پله ها را در پیش گرفت. از چشمانش خون می بارید و سر و صورتش خیس از عرق ِ ترس بود. الهه با وحشت به رفتن او خیره شد. قبل از اینکه پایش را روی پله ی اول بگذارد صدای آذر را از پشت سر شنید: - چی شده کوروش؟ تمام خشمش را در نگاه و سر ِ انگشت ِ اشاره اش جمع کرد و به سمت او چرخید. چیزی نگفت، فقط چشمانش را به او دوخت و انگشتش را به آرامی چند بار پشت ِ سرهم تکان داد. آذر ترسید. یک قدم به سمت عقب برداشت و با چشمانی گشاد شده به رفتن کوروش خیره شد. یک دستش را بالا برد و روی قلبش گذاشت و به سرعت فکر کرد: «نباید بر می گشتی کوروش! نباید!!» بی توجه به ناراحتیِ قلبش روبه الهه که همچنان مات و وحشت زده می نمود چرخید و گفت: - زودباش به دکتر امینی زنگ بزن. الهه با گیجی به او خیره شد و آذر اینبار تقریبا فریاد زد: - مگه کری؟! برو به دکتر امینی زنگ بزن. الهه از جا پرید: - چَ... چشم خانم! و به طرف دفترچه ی تلفن هجوم برد. وارد اتاقش شد و در را محکم بهم کوبید. از مقابل آینه ی قدی که می گذشت، یک لحظه مکث کرد. به سمت آینه چرخید و به چشمان سرخ ِ خود خیره شد. انگشت اشاره اش را از روی آینه به سرخی درونِ چشمانش کشید و دندان هایش را روی هم فشرد: - کثـــافت! با خشم به سمت میز ِ رایانه اش رفت. کیبورد را برداشت و تمام قدرتش را درون دستانش جمع کرد، با تمام وجود کیبورد را به آینه کوباند. آینه تنها ترک های درشتی برداشت و یک تکه اش روی زمین افتاد. اما کیبورد خیلی آسیب ندید. آن را به کناری پرت کرد و به سمت تخت رفت. رویش ولو شد و سرش را در چنگ گرفت. نمی خواست قرص بخورد. اما اگر نمی خورد مطمئن بود که دیوانه می شود. به یاد فرشته افتاد. به دنبال گوشی جیب هایش را گشت. تا پیدا کرد شماره ی او را گرفت و منتظر ماند. خاموش بود. در حالی که کاپشنش را در می آورد دوباره و دوباره این کار را تکرار کرد. * * * * * زمانی که به داخل واحدشان رفت، با پسر عمه اش جواد مواجه شد، لبخندی زد و سر به زیر سلام کرد: - سلام پسر عمه، خوب هستین؟ جواد با اخم به ساعتِ مچی اش نگاه کرد و زیر لبی جوابِ سلامش را داد: - سلام، تا این وقت شب مشغول بودین؟ از این سوالِ ناگهانی یکه خورد و اما سعی کرد حالت ِ چهره اش عوض نشود. - بله. می بخشید به شما و عمه هم زحمت میدم. - نه خواهش می کنم. از کنار جواد گذشت و وارد شد. بعد از سلام و احول پرسی با عمه و پدر و مادرش کمی در پذیرایی به مادرش کمک کرد. اما با اصرارهای عمه مرضی مواجه شد که برود و لباس هایش را عوض کند. برای اینکه بی توجهی نکرده باشد چادر سفیدی به سر کرد و همانجا ماند. مثل همیشه پدرش بحث را به خاطراتِ جنگ و جبهه و هشت سال دفاعِ مقدس کشاند. خوابی که دیده بود را به یاد آورد و تصمیم گرفت باز هم راجب محسن سوال کند. شاید حالا که احمد در حال مرور خاطرات بود چیزهای دیگری هم به یاد می آورد. در یک موقعیت مناسب که عمه مرضی و جواد و دریا مشغول گفتگو بودند و احمد چای می نوشید، به سمت پدرش رفت و کنارش نشست. - بابا؟ با مهربانی به چهره ی خسته ی دخترش خیره شد: - جانم؟ قیافه ت خیلی خسته س فاطمه برو تو اتاقت بخواب... - چشم... ولی... قبلش می خواستم راجب یه مسئله ای باهاتون حرف بزنم. احمد کمی در جایش جا به جا شد و جدی تر از قبل پرسید: - چی شده؟ - یادتونه قبلنا که تسبیح یادگاری دوستتون آقا محسن و بهم دادید بعدش ازتون راجبش سوال کردم؟ می خواستم یکم بیشتر راجبش بدونم. - قبلا که هر چی می دونستم بهت گفتم بابا! - آره! اما می شه از اول راجبش بگید؟ احمد لبخندِ آرامی زد و سری به معنای فهمیدن تکان داد: - باشه. از کجا بگم؟ - از هر جا که می خواید. ولی سعی کنید هر چیزی که ازش می دونید و بهم بگید. احمد لیوانش را کناری گذاشت و نگاه پیرش را به رو به رو دوخت. انگار که می توانست تمام آن هشت سال را در مقابلِ چشمانِ خود ببیند. تما آن سال های خاکستری که به دفاع از خاک و کشورش گذشته بود. - برات گفته بودم... توی یکی از عملیاتا خیلی اتفاقی باهاش آشنا شدم. جونم و نجات داد و من و تا آخر عمر مدیون خودش کرد. به غیر از خدا و مادرت، محسن کسی بود که توی یه موقعیت بد به دادم رسید. اگه اون کنارم نبود حتما کارم تموم می شد! - خدا نکنه بابا! - خدا که نمی کنه. آدما... آدما باعثش می شن بابا جون! جنگ و می گم... ما شروعش نکردیم. یه دفعه به خودمون اومدیم و دیدیم کُلِ دنیا بسیج شدن تا ایران و با خاک یکسان کنن. توی اون هشت سال معجزه پشت معجزه پیش میومد. چیزایی دیدیم... شندیم... باهاشون زندگی کردیم... که هیچکسی دیگه ای نمی تونست ببینه. معجزه بود که یه کشور تازه مستقل شده ای مثل ما... در برابر کشوری که یه دنیا پشتش وایساده بود! شکست نخورد. پشت ِ ما خدا بود... این و بعضی ها نفهمیدن. هنوزم نمی فهمن... آهِ عمیقی کشید و ادامه داد: - معجزه بود که جوونی که هیچی توی زندگیش کم نداره... یه جوونی که حتی تفکرِ سرانِ مملکتش و قبول نداره... از اونور ِ آب بکوب بزنه و بیاد تا از خاک و ناموس ِ کشورش دفاع کنه! معجزه بود که زنی مثل مادرت... که از یه خانواده ی سرشناس و ثروتمند بود... به خاطر اینکه کاری برای کشورش کرده باشه... به خانواده ش پشت کنه و از ایران نره... تا پشتِ جبهه پرستاری ِ مجروحین و کنه. محسنم همینطوری بود. محسنم یه معجزه بود! مثل یه معجزه اومد و مثل یه معجزه غیبش زد! اون اوایل پشتِ سرش خیلی حرف بود. یه سریا می گفتن اسمِ اصلیش از این اسم ِ... چه می دونم ژیگولیاس و عوض کرده گذاشته محسن... یه سریا می گفتن از یه خانواده ی ثروتمندِ و قبل از اینکه بیاد اینجا جوونِ خوبی نبوده و پدرش خوب نیست و... آهِ عمیقی کشید و نگاهش را به فرش دوخت: - خلاصه... خیلی چیزای دیگه می گفتن. فکر نکن همه ی آدمای اونجا فقط مرد خدا بودن و حرفشون حرف ِ خدا بود! نه... اونجا هم همه جور آدمی پیدا می شد. هر چند که هدفشون یکی بود... اما خیلی ها تفکر و حرفشون فرق می کرد بابا... من کاری به حرف بقیه نداشتم. محسن با همون نگاه اول به دلم نشست. بهش گفتم اسمت چیه؟ گفت محسن... محسن صدام کن داداش. داداش گفتنش هیچ وقت یادم نمیره. برای همه برادری می کرد. یه بار اتفاقی یکی از عکساش و دیدم. با خانواده ش بود... توی عکس خیلی چاق و تپل بود. با اونی که من از نزدیک می دیدم زمین تا آسمون فرق می کرد! اگه دروغ نگم اینهو نیِ قلیون شده بود! ازش پرسیدم چرا؟ اون موقع جواب نداد. اما بعدا خودش بهم گفت برای اینکه پول و نونِ حرومی که به تنش گوشت شده بود و آب کنه... انقدر لاغر کرده بود... هر کی از هر چیزیش که داشت تعریف می کرد... بی بروبرگرد فردا مالِ خودش می شد. یه بار حواسم نبود و از همون تسبیح فیروزه ای تعریف کردم... محسن بعدِ یه مکثِ کوتاهی ازم خواست برش دارم. گفت برا خودت. قبول نکردم. می دونستم چقدر براش عزیزه. اما انقدر گفت و گفت تا راضی شدم به رضایتش. محسن توی بذل و بخشش حتی یه لحظه هم مکث نمی کرد... اگه اون روزم مکث کرد نشون از این داشت که اون تسبیح چقدر براش عزیز ِ! اومده بود جونش و برای خاکش بده... دیگه از جونِ خودش چی عزیزتر بود؟! خیلی رفتم دنبالش... خیلی خواستم رد و نشونی ازش گیر بیارم... اما انگار آب شده بود رفته بود توی زمین! میون اسرا، شهدا هر جایی که بگی گشتم نبود. از بچه های اون پایگاه هم نصف بیشترشون شهید شدن. قبل از اون محسن گفته بود خواب دیده بچه های پایگاه... همشون شهید می شن! راست می گفت... اونایی هم که موندن مثل خودم می دونستن حتی خیلی کمتر! بالاخره گفتن حتما مفقود الاثر شده! هیچ وقت نتونستم شهادت محسن و باور کنم! ای کاش اسم و رسم اصلیش و می دونستم و می تونستم یه رد و نشونی از خانواده ش پیدا کنم. ولی هیچ وقت نشد! هیچ وقت! چشم های احمد دریایی شد. برای اینکه خانواده اش نگاهِ خیسش را نبینند انگشتانش را روی پلک هایش فشرد و لبخند زد. فاطمه تازه متوجه شد به غیر از خودش باقی اعضای خانواده نیز به حرف های احمد گوش می کردند. نگاه آن ها نیز دلگیر و دریایی بود. خصوصا مادرش دریا، با دیدن چهره ی گرفته ی او قلبش درونِ سینه اش مچاله شد و تیر کشید. شام را که خوردند سفره را جمع کرد و خواست که ظرف ها را بشورد، اما با اصرار عمه اش مواجه شد که برود و به درس و خستگی هایش برسد خودش هست و به دریا کمک می کند. درست به هدف زده بود. از خستگی ِ زیاد احساس ِ مرگ می کرد. به سمت اتاقش رفت و تصمیم گرفت یک دوش ِ درست و حسابی بگیرد. اما یادش افتاد جواد آنجاست و خجالت کشید. پس لباس هایش را عوض کرد و ترجیح داد فعلا به درسش برسد. روی تخت که نشست به یاد تلفن همراهش افتاد. خیلی آرام آن را از زیر ملحفه ها بیرون کشید و روشنش کرد. هنوز چند ثانیه از روشن کردنش نمی گذشت که لرزید. با ترس به در اتاق نگاه کرد و خواست خاموشش کند. اما یک حسی مانع از این کارش شد. نمی دانست چیست و از کجا می آید؟ انگار که صدایی از درنش او را وادار کرد پاسخ دهد. یک صدایی شبیه به صدای محسن! دکمه ی سبز را فشرد و گوشی را به گوشش چسباند. تا تماس برقرار شد انگار که راه تنفسش باز شده باشد شروع به نفس کشیدن کرد. دلش می خواست هر چه فریاد و درد دارد بر سر این فرشته خالی کند.اما سکوت کرد. ناخواسته بغض کرد و انگشتانِ دستِ آزادش را روی چشمان خیسش فشرد. با شنیدن صدای گریه ی آن مرد قلبش زیر و رو شد. غم و اندوهِ خود را فراموش کرد و موجی از ناراحتی سینه اش را شکافت. با صدایی پایین شروع به صحبت کرد: - سلام! صدای ِ... گریه میاد! کوروش با نفس هایی بریده و صدایی گرفته شروع به حرف زدن کرد: - کمکم کن فرشته! دارم میمیرم! سرم داره می ترکه... خاطراتم ولم نمی کنه... هزار بار خواستم فراموش کنم... هزار بار به در بسته خوردم... هزار بار درد کشیدم... این هزار باز هزار بار و هزار بار ِ دیگه تکرار شد... دیگه تحملِ یه هزار بار دیگه رو ندارم! با وحشت در جای خود ایستاد، حتی فراموش کرده بود که عمه و پسر عمه اش در خانه حضور دارند: - چی شده؟؟ - یه کاری کن آروم شم... یه چیزی بگو... با من حرف بزن... سرم... شروع به کنکاش کرد تا راهی برای آرامش او بیاید، لبخندی روی لبانش نشست و خیلی سریع گفت: - من... من هر وقت دچار درد و ناراحتی می شم... آیت الکرسی می خونم. شما هم بخونید. - این چیه؟! - نمی دونید؟! - نه. - پس... م... من می خونم شما گوش کنید و توی دلتون تکرار کنید. باشه؟ - هر کاری می خوای بکن... فقط آرومم کن... پلک هایش را خیلی آرام بست و با اضطراب شروع به خواندن کرد: - بسم الله الرحمان الرحیم، اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ، لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ، مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَ لاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضَ وَ لاَ یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ(۲۵۵) ... هر چه فرشته بیشتر می خواند، بیشتر آن حس ِ خوب احاطه اش می کرد. نمی دانست چیست؟ اما چیزی شبیه معجزه و آرامش درون سینه اش می تابید. با خود فکر کرد شاید یک تلقین است؟ دستش را از روی سرش برداشت: - گفتی اسم ِ اینا چیه؟ - آیت الکرسی... لبخندِ بی جانی زد: - هَه! خنده داره. هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی با شنیدن چندتا کلمه ی عربی احساس آرامش کنم! بعد از وقفه ای کوتاه با همان صدای گرفته پرسید: - معنیشم بلدی؟ - بله... - بگو... می خوام بدونم اینا یعنی چی؟ فاطمه قدری فکر کرد تا معانی را به یاد بیاورد، سپس شروع کرد به گفتن هر آنچه که به خاطر داشت: - به نام خداوند بخشنده ی مهربان، «خداست كه معبودى جز او نيست؛ زنده و برپادارنده است؛ هرگز او را کسالت خواب فرا نگیرد تا چه رسد که به خواب رود؛ آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است، از آنِ اوست. كيست آن كس كه جز به اذن او در پيشگاهش شفاعت كند؟ آنچه در پيش روى آنان و آنچه در پشت سرشان است مى داند. و به چيزى از علم او، جز به آنچه بخواهد، احاطه نمى يابند. قلمرو علمش از آسمانها و زمین فراتر و نگهبانی آنها بر او آسان و بی زحمت است، و اوست والاى بزرگ. در دين هيچ اجبارى نيست. چرا که راه از بيراهه بخوبى آشكار شده است. پس هر كس به طاغوت كفر ورزد، و به خدا ايمان آورد، به يقين، به دستاويزى استوار، كه آن را گسستن نيست، چنگ زده است. و خداوند شنواى داناست. خداوند سرور كسانى است كه ايمان آوردهاند. آنان را از تاريكی ها به سوى روشنايى به در مى برد. و[لى] كسانى كه كفر ورزيدهاند، سرورانشان طاغوتند، كه آنان را از روشنايى به سوى تاريكی ها به در مى برند. آنان اهل آتشند كه خود، در آن جاودانند.» کوروش به آرامی چیزی که شنیده بود را زمزمه کرد: - آنان را از تاریکی به سوی روشنایی می برد! از این خوشم اومد. عربیش و یه بار دیگه می خونی؟ تبسمی شیرین بر روی لبانِ فاطمه نقش بست: - اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّوُرِ... - نور! اینارو از کجا بلدی؟ کمی معذب شد و همانطور که با انگشتانِ دستِ آزادش بازی می کرد سعی کرد چیزی بگوید: - خب... خب بیشتر مسلمونا به خصوص ایرونی ها آیت الکرسی و از حفظن. - من بلد نیستم. - خب... یاد بگیرید! - یاد می گیرم. من حافظه ی قوی ای دارم. الان یه چیزایی یاد گرفتم. عربی نه، اما فارسیش چرا... - الان... حالتون بهتره؟ قبل از اینکه کوروش فرصت کند جواب دهد، صدای چند تقه ی بلندی که به دَرِ اتاق خورد در گوشی پیچید. فاطمه با وحشت به در خیره شد و از جا پرید. بعد از آن صدای ِ بلند ِ جواد به گوش رسید: - می تونم بیام تو؟ در حالی که دست و پایش را گم کرده بود و از این طرف به آن طرف می شد به یا گوشی در دستانش افتاد. با صدای نسبتا بلندی گفت: - یه چند لحظه... و گوشی را به گوشش نزدیک کرد و ادامه داد: - من باید خداحافظی کنم. بدون اینکه خداحافظی کند یا منتظر جواب کوروش بماند تماس را قطع کرد. گوشی را خاموش کرد و به دنبال چادر سفیدش گشت. بالاخره آن را یافت و بر سر کرد. صدای لرزانش در اتاق پیچید: - بفرمایید... - یا الله... با اجازه... یا الله... - بفرمایید پسر عمه! چیزی شده؟ جواد مقابلش ایستاد و در را نیمه باز گذاشت. نگاه جدی اش را به قالیچه دوخت: - باید راجب یه مطلبی باهات حرف بزنم. - بفرمایین! اما جواد سکوت کرد و با همان سکوتِ سنگینش به فرش ِ زیرِ پایش چشم دوخت. فاطمه تازه به خود آمد و صندلی را از پشت ِ میز رایانه اش بیرون کشید، به صندلی اشاره کرد و با خجالت گفت: - بفرمایین پسر عمه... بشینین. جواد سر به زیر نشست. فاطمه با خجالت گوشه ای از تخت نشست و زیر لب گفت: - شرمنده... و بیشتر از قبل در خود مچاله شد. - دشمنت شرمنده. من... زیر چشمی چهره ی پسر عمه اش را از نظر گذراند. به نظر معذب تر از خودش می رسید. - راستش... بهشون دروغ گفتم... یعنی مجبور شدم بگم که می خوام راجب یکی از برنامه های کامپیوتر باهات حرف بزنم... راستش... کلی بالا و پایین کرد و بحث را به بیراهه کشاند، اما بالاخره سر اصلِ مطلب رفت: - خودت از خواسته ی مامان خبر داری. همین... ازدواج... فاطمه جوابی نداد. فقط گرم شدن گونه هایش را حس کرد و سرش را تا آنجایی که جا داشت پایین انداخت. - راستش... راستش یه چند وقتیه مامان خیلی اصرار می کنه که... من زودتر سروسامون بگیرم. خودت بهتر می دونی منظورم چیه! دستان فاطمه یخ بست و شروع به لرزیدن کرد. در دلش دعا می خواند و از خدا می خواست که جواد بحثِ ازدواج را پیش نکشد. نمی خواست با دادنِ جوابِ رد قلبِ عمه و پسر عمه اش را بشکند. جواد همانطور که با انگشرِ عقیقش بازی می کرد ادامه داد: - واقعیتش اینه که خودمم خیلی وقته به فکر افتادم. اما روم نمی شد چیزی بگم. یعنی روم نمی شد به مامان بگم. نمی خوام دلش و بکشنم. امیدوارم درک کنی دختر دایی... من... من یه نفرِ دیگه رو دوست دارم. اولش شوکه شد. فکر کرد اشتباه شنیده. با تعجب سر بلد کرد و نیم نگاهی به چهره ی سرخ شده ی جواد انداخت. اما کمی که گذشت تازه توانست نفس راحتی بکشد. چرا که جواد یک جورهایی حرفِ دلِ خودش را زده بود. هر چند که مثل پسر عمه اش کسی دیگری را دوست نداشت، اما نمی خواست با ازدواج کردن زندگی یه نفر دیگر را هم خراب کند. به خودش حق نمی داد با یک فردِ سالم ازدواج کند و تا آخر عمر خرج بیماری و عذابش را روی دوشِ آن فرد بگذارد. لبخندِ محوی زد و به آرامی گفت: - از من می خواید چی کار کنم؟ - خب... می خوام... خودتون یه جوری به مامان بگید که... یعنی... می دونید... - متوجه شدم آقا جواد. اگه منم بخوام راستش و بگم... قصدِ ازدواج ندارم. جواد با ابروانی گره زده سر بلند کرد و به چهره ی او خیره شد. با لحنی که کمی طلبکارانه بود پرسید: - یعنی شما هم... - نه نه براتون سوء تفاهم نشه! من... من کلا... یعنی... خب کلا قصد ازدواج ندارم. تبسمِ آرامی روی لبان جواد نقش بست و سری به معنای فهمیدن تکان داد. فاطمه از آن لبخند خوشش نیامد. حسِ بدی پیدا کرد. یک جورهایی حس کرد پسر عمه اش هم عاشقِ دخترِ دیگری است و هم اینکه انقدر درِ گوشش از ازدواج با دختر دایی اش خوانده اند که روی او تعصب بی جایی دارد. این فکر کمی ترساندنش اما به روی خود نیاورد. * * * * * یک ربعی از قطعِ شدن تماس می گذشت. اما کوروش همچنان به گوشیِ در دستش خیره شده بود و کاری نمی کرد. صدای آن پسر هر چند نامفهوم بود، اما شنیدنش حسِ خوبی به کوروش نداد. حسِ و حال شخصی را داشت که بهش خیانت شده. مدام از خود می پرسید چرا با شنیدن صدای آن پسر باید فکر کند که بهش خیانت شده؟ مگر قبل از آن نمی دانست که فرشته شخص ِ دیگری را دوست دارد. نه اینبار می دانست پس خیانتی در کار نبود. اما هر چه که با خود حرف زد حالِ خرابش بهتر نشد. - فرشته... تو چجور دختری هستی؟ این صدات... حرفات... حست... به سرعت سری به علامت منفی تکان داد: - اما نه! نه... وجودت متفاوته. آره... متفاوته! برای فراموشی از افکار مسمومی که احاطه اش کرده بود، به سمت گیتارش رفت و آن را از کنار دیوار برداشت. روی تخت نشست و ناخن های تقریبا بلندِ دستِ راستش را روی سیم های گیتار کشید. هیچ ایده ای برای نواختن نداشت. گیتار را روی تخت گذاشت. به سمت رایانه اش رفت و یکی از آهنگ های محبوبش را گذاشت. آهنگ Rolling in the Deep از adele؛ بعد از پخش آهنگ به سمت تخت رفت و گیتار را به دست گرفت. همراه آهنگ شروع به نواختن کرد. بعد از گذشت چند دقیه کسی چند تقه به در زد، صدای الهه را تشخیص داد: - آقا؟ آقا خانم پایین منتظرتون هستن گفتن که... با عصبانیت به سمت در رفت و آن را قفل کرد، بدون هیچ حرفی به سمت رایانه اش رفت و صدای آهنگ را تا آخر زیاد کرد. دوباره گیتار را به دست گرفت، چشمانش را بست و وسط اتاق ایستاد، اینبار ضربات ناخن هایش روی سیم های گیتار محکم و کوبنده بود. با تمام وجودش خواننده را همراهی می کرد: We could have had it all ما باید عاشق می موندیم Rolling in the deep دارم به اعماق می رم You had my heart and soul تو قلب و روح منو داشتی And you played it و به بازیش گرفتی To the beat تا به من غلبه کنی در مقابل چشمانِ بسته اش تصویر دو چشمِ کشیده و غمگین جان گرفت. این چشم های تیره را خوب می شناخت. چشمان فاطمه محمدی که کم کم پر از موج های اشک می شد. همان تصویری که داخل دفتر از او دیده بود. دست از نواختن کشید. حسِ بدی پیدا کرد. خیلی آهسته چشم گشود. اما تصویر او از مقابل چشمانش نمی رفت. اخم کرد. اینبار تصویر دیگری مقابل چشمانش جان گرفت. زمانی که او از ماشین پیاده شد و کوروش با سرعت حرکت کرد، همانطور که با سرعت دور می شد از داخل آینه چهره ی فاطمه را دید. لب هایش آهسته تکان می خورد و به نظر می رسید زیر لب دارد چیزی را زمزمه می کند. یعنی چه می گفت؟ نفرین می کرد یا فحش می داد؟ کمی سرش را کج کرد و سعی کرد حرکت لب های فاطمه را بیاد بیاورد. تصویر زنده بود اما نمی توانست لبخوانی کند. به یاد زمانی افتاد که صورت هایشان فاصله ی خیلی کمی با هم داشت. باز هم چشمان بارانی او مقابلش جان گرفت. نگاهش مانند آدم های مات زده همچنان به روبه رو بود، به چهره ی معمولیِ فاطمه فکر می کرد. به خود می گفت یک چهره ی معمولی، یک قیافه ی معمولی، چشمانی معمولی، صدایی معمولی، معمولی معمولی معمولی... اما چرا تصویر چشمان و عطرِ یاسش از خاطرش نمی رفت؟ بوی عطر چنان زنده بود که انگار همان نزدیکی ها حضور داشت. صدای خواننده همچنان به گوش می رسید. Baby I have no story to be told عزیزم زندگی من هیچ داستانی نداره که گفته بشه But I’ve heard one of you اما من یه داستان از تو شنیدم And I’m gonna make your head burn و من کاری می کنم که بسوزی Think of me in the depths of your despair وقتی که در اعماق حسرت و ناامیدی به من فکر می کنی Making a home down there و وقتی داری تو حسرت هات آشیانه میسازی It Reminds you of the home we shared یاد خونه ای میفتی که با هم توش زندگی می کردیم The scars of your love remind me of us زخم های عشق تو منو به یاد خودمون می ندازه They keep me thinking that we almost had it all منو به فکر وا میدارن که ما تقریبا همه ی عشق رو داشتیم The scars of your love they leave me breathless زخمهای عشقت منو از نفس میندازن I can’t help feeling نمی تونم جلوی احساسمو بگیرم یک دستش را روی قلبش گذاشت. ضربان قلبش خیلی غیر عادی تند شده بود. (دُب دُب... دُب دُب... دُب دُب... دُب دُب دُب.... دُب دُب دُب…) دستی که گیتار را نگه داشته بود کنار ران هایش قرار گرفت. انگشتانش شُل شد و گیتار روی زمین افتاد. یک حسِ عمیق تمام وجودش را پُر کرد. احساس می کرد سینه اش سنگین شده و در حال انفجار است. سر در نمی آورد این احساسات برای چیست؟ اصلا برای کیست؟ سه تصویر در مقابل چشمانش جان گرفت. تصویر فرشته بهرامی، فاطمه محمدی، و تصویر مات و گنگی از فرشته ای که نمی دانست کیست. دست پیش برد، انگار که می تواند آن سه تصویر را لمس کند. حالا باید انتخاب می کرد. دستش از تصویر فرشته بهرامی گذشت و به فاطمه محمدی رسید، اما نگهان به خود آمد و با بستن چشمانش، هر دو دستش را روی گوش هایش گذاشت. صدای فرشته در گوشش پُر شد: «از تاریکی به سوی روشنایی...» کوروش صدایِ فرشته ی خود را انتخاب کرده بود. هر چند که همچنان تصویر چشمان غمگینِ فاطمه محمدی از مقابلِ دیدگانِ بسته اش محو نمی شد. اما نمی خواست همان بازی تکراری برای بار دیگر او را به ورطه ی سقوط بکشاند. شعری که همیشه استادِ موسیقی اش برایش می خواند را به یاد آورد: «ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش / بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش / حافظ» We could have had it all ما باید عاشق می موندیم Rolling in the deep دارم به اعماق می رم You had my heart and soul تو قلب و روح منو داشتی And you played it و به بازیش گرفتی To the beat تا به من غلبه کنی Throw your soul through every open door روحتو به سمت هر در بازی که می بینی پرتاب کن Count your blessings to find what you look for نعمت هایی که داری رو بشمر تا بفهمی دنبال چی هستی Turned my sorrow into treasured gold غم هامو به یه طلای گرانبها تبدیل کردم You pay me back in kind and reap just what you sow تو داری تقاص پس میدی و هر چیزی که کاشتی رو الان برداشت می کنی We could have had it all ما باید عاشق می موندیم We could have had it all ما باید عاشق می موندیم It all, it all it all, We could have had it all ما باید عاشق می موندیم Rolling in the deep به اعماق می غلتم You had my heart and soul تو قلب و روح منو داشتی And you played it و به بازیش گرفتی To the beat تا منو شکست بدی پ.ن: آهنگ شيرين/احسان خواجه اميري موضوعات مرتبط: رمان با من حرف بزن [ سه شنبه 9 اسفند1390 ] [ ] [ Hiva.b ]
[ ]
طبیعتی که مقابل خود می دید شگفت انگیز بود. در
میان نور و صدای آب و پرندگان به سمت جلو قدم بر می داشت. مقابلش باریکه ای
از سبزه های نو رسیده بود. پاهایش را که روی سبزه ها می گذاشت، تازگی و
طراوتشان را حس می کرد. گلبرگ هایی به رنگ صورتیِ روشن و سفید در فضا شناور
بود که او را به یاد درخت بادام و گلبرگ های یاس می انداخت. همه جا عطر
یاس پیچیده بود. هر چه جلوتر می رفت این عطر بیشتر و بیشتر می شد. نزدیک
چشمه ی زیبایی رسید، شخصی را دید که کنار چشمه نشسته و دست هایش را میشورد.
به نظر می رسید دارد وضو می گیرد. یکی از آن لباس های خاکی جبهه را به تن
داشت. سر خم کرده و با دقت مشغول وضو گرفتن بود. سر بندِ سبزی به سر داشت،
سر که بلند کرد شناختش، از اول هم حدس می زد که این عطر او را به محسن
برساند. از حرکت ایستاد و با شگفتی زیر لب گفت: - آقا محسن! اما لب هایش تکان نخورد. درست مثل خواب ِ قبلی، فقط میمیک صورتش تغیر کرد. انگار که با چشم ها و چهره شان با یکدیگر سخن می گفتند. محسن از جایش برخاست و لبخند زد: - منتظرت بودم. تبسمِ غمگینی چهره ی فاطمه را پوشاند: - من به قولم وفا کردم! با اون تسبیح ِ یادگاری هر شب قبل از خواب ذکر می گم. - می دونستم این کار و می کنی. هر چه به فاطمه نزدیکتر می شد نور و عطر یاسی که در فضا وجود داشت بیشتر و بیشتر می شد. مقابل فاطمه ایستاد، با همان لبخند: - وقتشه. - وقتِ چی؟ - وقتشه که مراقبش باشی. - مراقبِ کی آقا محسن؟ - خودت می دونی. باید کمکش کنی. - من نمی دونم! باید به کی کمک کنم؟ - می دونی. کمکش کن فاطمه! - نمی دونم آقا محسن! نمی دونم! محسن هر دو دستش را به پشت سرش برد، سَربند را باز کرد و به سمت فاطمه گرفت: - هدیه ی من به تو... بعد از کمی مکث دست دراز کرد و سربند را گرفت؛ نوشته ی روی آن را خواند: - یا زهرا! * * * * * روی تخت دراز کشیده و خواب و بیدار بود. با بدنی خیس از عرق و لب هایی ترک خورده. رنگش پریده تر از همیشه به نظر می رسید. لب هایش مدام تکان می خورد؛ انگار در خواب چیزی را با وقفه ی نسبتا کوتاهی تکرار می کرد: - زهرا... یا... زهرا... دانه های ریز و درشت عرق روی پیشانی ِ نسبتا بلندش برق می زدند. موهای بلندش به اطراف صورت، گردن و پیشانی اش چسبیده بود. بالاخره با نفسی گرفته از خواب پرید و روی تخت نیم خیز شد. هر دو دستش را بالا برد و روی گردنش گذاشت. احساس تنگی نفس می کرد. به غیر از آن یک حس دیگر هم رهایش نمی کرد و آن چیزی نبود جز آرامشی که نمی توانست باورش کند. نمی دانست اینها حقیقت است؟ یا کابوس و رویا؟ هم می ترسید و هم درونش، جایی نزدیک قلبش آرامشِ عجیبی موج می زد. نمی دانست آن آرامش را باور کند، یا ترسی که از استشمام عطر یاس درون ریه هایش وول می خورد. در آن تاریکی هر دو دستش را کنار ران هایش به حرکت در آورد، وقتی بالاخره تسبیح را یافت آن را بالا برد و با بغض نگاهش کرد: - آقا محسن! نمی دونم! نمی دونم باید چی کار کنم! چند ثانیه ی بعد در میان بهت و حیرتی که فاطمه با آن سر و کله می زد، تقه ای به در خورد. سر چرخاند و چهره ی تکیده ی دریا را در قابِ چادرِ نمازش دید. با دیدنِ لب هایِ خندانِ مادرش برای یک لحظه همه چیز را فراموش کرد و لبخند خسته ای روی لب نشاند. تسبیح را پایین برد و لبخندش عمیق تر شد. آن هم بی توجه به وحشتی که هنوز درون چشم هایش موج می زد و قطره اشکی که روی گونه ی لطیفش جاری بود. همانطور که آهسته آهسته به سمت فاطمه می رفت شروع کرد به حرف زدن: - نمازت... قضا می شه... نمی خوای... اما درست در یک قدمی تخت فاطمه درجا میخکوب شد. بالاخره عطر غلیظی که در اتاقِ خواب پیچیده بود به مشام او هم رسید. بار دوم بود که این عطر در اتاق دخترش می پیچید. با دقت بیشتری به فاطمه خیره شد. چشم هایش از وحشتی گنگ برق می زد و صورتش از خیسی می درخشید. لبانِ فاطمه برای گفتن جمله ای لرزید اما دریا دستش را بالا آورد و چنین اجازه ای به او نداد، فاطمه سکوت اختیار کرد، دریا بالاخره دستش را پایین انداخت و اینبار پرسید: - بازم؟ انگار که تمام سوال هایی که در ذهنش چرخ می خورد در این یک کلمه خلاصه شده بود. فاطمه بغضش را فروخورد و چندبار پشت سرهم سری به نشانه ی مثبت تکان داد. به آرامی کنارش روی تخت نشست و یکی از دست های لرزان او را در دست گرفت: - چرا می لرزی؟ چیزِ بدی دیدی؟ فاطمه به پایین خیره شد و با گنگی سری به معنای ندانستن تکان داد: - نمی دونم! ایندفعه... لب پاییش را را خیس کرد تا راحت تر بتواند حرف بزند: - ازم خواست کمک کنم؟ ابروهای دریا با حالتی سوالی درهم رفت: - کمک؟! به کی؟ چشم های درشتش را که حالا از وحشت درشت تر به نظر می رسید به دریا دوخت و کمی سرش را نزدیک تر کرد: - نمی دونم مامان! به خودشم گفتم که نمی دونم! اما اون گفت تو می دونی! دستش را بیرون کشید و روی دهانش گذاشت و با بغض ادامه داد: - اما نمی دونم! دریا سعی کرد بی توجه به آن عطر گیج کننده دخترش را آرام کند: - فعلا بهش فکر نکن، پاشو دو رکعت نمازت و بخون و بعد آماده شو که باید بری. بعدا باهم حرف می زنیم. فاطمه در حالی که هنوز گیج و منگ بود سری به نشانه ی فهمیدن تکان داد و دوباره به تسبیح درون دستش خیره شد. دریا لبخند زد، با دست ِ پر از زخمش شانه های دخترش را به آرامی مالید و سرانجام از جا بلند شد. در حالی که به سمت در می رفت به این فکر کرد که اینبار هم مثل دفعه ی قبل در این اتاق، آن هم درست وقتی که عطر یاسی به مشامش می رسید، به راحتی نفس می کشد و سینه اش دیگر خس خس نمی کند. با لبخند از اتاق خارج شد و همانطور که در را می بست زیر لب برای دخترش دعا کرد. * * * * * در آپارتمان را به آرامی بست و کوله اش را یکوری روی دوشش انداخت. هوا سوز عجیبی داشت. مثل روزهای قبل برف ریزی از آسمان می بارید. دست آزادش را داخل چادرش برد و مشت کرد. چادر ساده اش دیروز کثیف شده بود، برای همین با چادر ملی به مدرسه می رفت. هر چند در چادر ملی راحت تر بود، اما نمی توانست کاپشن و پالتو اش را به تن کند. از اینکه چادر به بَدنش بچسبد بدش می آمد. از طرف دیگر از اینکه چاق و پف کرده به نظر برسد بیزار بود. با گیجی به سمت ایستگاه اتوبوس که در چهار راه بعدی بود گام برداشت. حواسش به جلویِ پاهایش نبود. هر جا که می رسید پا می کوباند. تمام فکر و ذهنش پی ِ خوابی که دیده بود چرخ می خورد: «یعنی منظورش چی بود؟ راجب کی یا چی حرف می زد؟ به کی باید کمک کنم؟ اون کیه؟ میشناسمش؟» در یک لحظه پایش داخل چاله ی کوچکی که در پیاده رو قرار داشت رفت و نیمی از آب، کتانی و پاچه ی شلوارش را در بر گرفت. احساس کرد جورابش هم کمی خیس شده. با قیافه ای درهم قدری پایش را در هوا تکان داد. قطرات کثیف آب روی زمین چکید. آه ِ پر افسوسی کشید و سعی کرد بی خیال شود. پس بی توجه به سِر شدن انگشت هایش به راهش ادامه داد. قبل از اینکه سوار اتوبوس شود چندبار دیگر کف ِ کفشش را روی زمین کشید. داخل که شد مثل همیشه ردیف جلو نشست و کیفش را روی زانوانش گذاشت. از پنجره به فضای بیرون خیره شد. شیشه ها را بخار گرفته بود و تصاویر را مات می دید. انگشت اشاره اش را پیش برد و قسمتی از شیشه که در مقابل دیدگانش بود را شکل یک مربع ِ نصفه و نیمه خط خطی کرد. حالا به راحتی می توانست چهره ها را ببیند. اما همه ی اینها بهانه ای بود برای فرار از افکاری که احاطه اش کرده و رهایش نمی کرد. می خواست با نگاه کردن به ریزشِ برف و قدم زدن آدم ها آن افکار را پس بزند. اما هر چه که می کرد نمی توانست. در برابر این سوال که منظور آقا محسن چه کسی بود؟ برای اولین گزینه مزاحم تلفنی به ذهنش می آمد. این ذهنیت را به پای احساساتی که تازه ریشه زده بود گذاشت و سعی کرد به چیزِ دیگری فکر کند. «آخه مگه می شه اون باشه؟ من حتی اونو نمیشناسم! پس اون نیست. ولی... ولی چرا همش حس می کنم که منظورش اونه! گفتش خودم می دونم!» در ایستگاه بعدی افراد زیادی سوار اتوبوس شدند. یک دخترِ مانتویی شیک با تیپِ مدِ روزی کنارش نشست. آرایش غلیظی داشت و موهای مش کرده اش را به صورت یکوری بیرون گذاشته بود. هر چند که عطر شیرینش مشامِ فاطمه را آزرد، اما موقع نشستنِ او سعی کرد لبخند را روی لبان ِ خود حفظ کند. دوست نداشت حتی با گره ی میان ابروانش که نشان از سوزش ریه هایش داشت، موجب رنجش کسی شود. اخلاقِ افراطی که از دریا به ارث برده بود، آرامشِ دیگران و بی تابی و رنجش خود آن هم در هر شرایطی! اینکه مواظب باشد تا با اجزای چهره اش ناراحتی شخصِ کناری اش را فراهم نکند به کنار، در ایستگاه بعدی افراد دیگری سوار شدند از جمله یک زن میانسال که درست نزدیک ردیف آن ها ایستاد، از همان اول نگاه های تحقیر آمیزش را نثار دختر کرد و مدام با سر تکان دادن و باریک کردن چشمانش قصد داشت این مطلب را برساند. فاطمه خدا خدا می کرد که دختر همچنان با تلفن همراهش وَر برود و متوجه ی این حرکات نشود. چون به خوبی درکش می کرد. خودش بارها دچار چنین نگاه هایی شده بود. هر چند که تفکر و زاویه ی دید فرق می کرد، اما در هر دو حالت این نگاه ها را توهین به تمام دختران و زنان می دانست. برایش مانتو و چادر مهم نبود، اصلیت حجاب بود و حتی اگر کم حجاب، یا زن و دختری مانتویی می دید به خود اجازه نمی داد با نگاه و کلماتش تحقیر و سرزنششان کند. هر چند که مادر خودش هم یک زن مانتویی بود و در همان پوشش ِ مانتو و مقنعه حجابِ کامل داشت. خوشبختانه دخترِ جوان بعد از رد شدن از دو سه ایستگاه پیاده شد و فاطمه بالاخره توانست یک نفس راحت بکشد. آنقدر درگیر فکر و خیال های مختلف شد که از ایستگاه مورد نظرِ خود جاماند. ناچار ایستگاه بعدی پیاده شد و با عجله به سمت دبیرستان دوید. به ساعت مچی اش نگاه کرد. هنوز دو دقیقه ای تا وقت مقرر زمان داشت. بعد از یک چهار راه بالاخره رسید. هیچکسی در حیاط نبود. احتمال داد به دلیل سوز هوا همگی به کلاس رفته باشند. با عجله پله ها را دوتا یکی کرد. چند باری نزدیک بود لیز بخورد اما به سختی تعادل خود را حفظ کرد تا نیفتد. داخل کلاس که شد مثل همیشه مبینا و رکسانا را در حال جر و بحث دید. رکسانا همانطوری که در جای خود ته میز نشسته بود، به دیوار پشت سرش تکیه زده و رویش به سمت در کلاس بود؛ پس زودتر متوجه ی ورود فاطمه شد. مبینا نیز رد نگاه او را گرفت و به سمت فاطمه چرخید. رکسانا- دیر کردی؟ فاطمه در حالی که نفس نفس می زد و بینی اش از سوز ِ هوا قرمز شده بود، لبخندی زورکی مهمانِ دوستانش کرد: - سلام. رکسانا- سلام. ترافیک بود؟ مبینا همانطور که سلام می کرد برخاست تا دوستش بنشیند. فاطمه کیفش را به دست مبینا داد، چادر را از سر درآورد و داخل شد. فاطمه- نه. همینطوری دیر شد. نمی خواست از حواس پرتی و فکر و خیال هایش چیزی بروز دهد. تا چادرش را در جا میزی گذاشت و نشست، مبینا به سمتش چرخید. طوری ادا و اطوار به بینی اش داد که انگار دارد چیزی را بو می کشد. کمی به فاطمه نزدیک تر شد و همانطور که مانتو و مقنعه اش را بو می کشید با لحنِ سرمستی گفت: - چه بوی خوبی میدی! توجه رکسانا نیز جلب شد. کمی به سمت فاطمه متمایل شد و بو کشید. سری از روی تایید تکان داد: - راست می گه! عطر زدی؟! فاطمه که تمام مدت مضطرب به حرکات عجیب و غریب آن دو خیره شده بود با لحنی معترض نالید: - نـــه! چی کار می کنی مبینا؟ زشته! مبینا با چشمانی گشاد شده به چهره ی سرخ ِ فاطمه نگاه کرد: - زشت چیه! خب بوی خیلی خوبی میدی! آدم دوست داره بخوردت! رکسانا- واقعا عطر نزدی؟! به سمت رکسانا چرخید: - نه باور کن! تو که می دونی من فقط به چادر نمازم عطر می زنم اونم گُلاب ِ! رکسانا- پس شاید تو اتوبوس کنار یکی نشستی و عطرش بهت گرفته! مبینا- بوی گُل میدی! رکسانا- عطر ِ یاس ِ... از عطر گرم متنفرم ولی این خیلی باحاله! عطرِ یاسِ خُنک ندیده بودیم که دیدیم! مبینا- عطر و که نمی بینن بو می کنن! - خنگول یه اصطلاح بود! مبینا بی توجه به رکسانا خودش را به فاطمه چسباند و مقنعه اش را به مقنعه و مانتوی فاطمه کشید و در همان حال گفت: - حالا معلوم نیست کجاش بیشتر بو میده... فاطمه با خجالت و ترس اطراف را کاوید و همراهِ لبخندی شرمگین مبینا را پس زد: - چی کار می کنی دیوونه؟! رکسانا همانطور که به دیوار تکیه زده بود اخمی کرد و گفت: - گمشـــو! همینطوری عطر زدی و بوی گند میدی! حالا عطر تو عطر می کنی که چی؟ اما مبینا کار خود را کرد و توجهی به اعتراضات فاطمه و غرغر های رکسانا نداشت. برای یک لحظه که با فاطمه چشم در چشم شد و او با اعتراض خواست تا رهایش کند، شانه هایش را محکم چسبید و با تحیر گفت: - واااای! از دهنتم بوی عطر میاد فاطی! فاطمه دیگر نتوانست طاقت بیاورد و او را به سمت مخالف هُل داد. رکسانا همانطور که می خندید یک دستش را روی زانویش کوبید: - بخدا خیلی شاسکولی مُبی! وقتی چهره ی معذب فاطمه را دید، سعی کرد خنده اش را قورت دهد و لحنش جدی شد: - بابا دهنش و گل و بلبل کردی... ولش کن خب! - شاسکول خودتی! به تو چه اصلا! من این عطر و می خوام! - از تو دهن اینکه نمی تونی عطر بکشی بیرون خرِ! دیگر نتوانست در مقابل بد و بیراه های رکسانا عکس العملی نشان ندهند و از زیر میز با پا لگدی نثار پای دراز شده اش کرد. داد رکسانا به هوا رفت و به سرعت خم شد تا پایش را وارسی کند. دردش نگرفته بود اما روی پاچه اش جای کفش مبینا مانده بود و هر چه با دست رویش را می تکاند نمی رفت. سرش را بالا گرفت و با خشم به مبینا خیره شد. او تا نگاه برزخی رکسانا را دید مثل فشنگ از جایش برخاست و به سمت در کلاس رفت چون می دانست اگر دیر بجنبد یک کتک مفصل نوش جان می کند. رکسانا فاطمه را هُل داد: - پاشو... اما قبل از اینکه فاطمه خواهش کند بی خیال شود، دستانش را تکیه گاه میز کرد و از روی آن پرید. همانطور که به سمت در می دوید فریاد زد: - موهات و می کنم مبینا! دیگر نمی توانست هیچکدامشان را ببیند. اما چند ثانیه بعد صدای جیغ بلند مبینا از راهرو به گوش رسید. با ترس برخاست و خواست به سمت در برود، قبل از اینکه قدم اول را بردارد رکسانا را دید که با عجله وارد کلاس شد و داد زد: - بچه ها داره میاد... منظور او را متوجه شد و به سرعت سر جایش نشست. می دانست معلم سخت گیرشان می خواهد وارد کلاس شود. با دلشوره به در نگاه کرد تا از آمدن مبینا قبل از ورود دبیر مطمئن شود. رکسانا همچنان سعی داشت وظایف نمایندگی اش را در دقایق نود به کار گیرد: - هوووی وزیری بتمرگ! با شماهاما نزنید رو میز! اومدا! همه سر جای خود نشستند اما صدای گفتگوی بچه ها همچنان به گوش می رسید. بالاخره مبینا نیز وارد کلاس شد آن هم در حالی که لپ هایش سرخ شده و چشمانش برقی از شیطنت داشت. مثل اینکه برای اولین بار دست رکسانا به او نرسیده و نتوانسته بود انتقام بگیرد. همانطور که با عجله از مقابل رکسانا می گذشت تا به طرف نیمکتشان برود، رکسانا با دستش یک ضربه ی محکم به پشت او زد که صدای جیغش درآمد: - آی بیشـــعور! چرخید تا با خشم اعتراض کند اما صدای بلند رکسانا او را مجبور به سکوت کرد: - بــــــــرپا! مبینا با اشاره ی فاطمه کنارش ایستاد و از جایش تکان نخورد. اما قیافه اش همچنان درهم بود و آمادگی یک انفجار ِ پر از آب را داشت. رکسانا که برای اولین بار ادای یک نماینده ی وظیفه شناس را در می آورد، همچنان سر جای خود ایستاده بود تا سرانجام دبیر با اخمانی درهم به سمت میز و صندلی خود رفت. حتی جواب سلام بچه ها را نداد و نخواست که بنشینند. بچه های کلاس نیز نامردی نکردند و هر کدام تک و توک ایستادند. عده ای همچنان مشغول حرف زدن بودند. رکسانا همانطور که به سمت نیمکتشان می رفت روبه بچه ها طوری که از حرکت لب هایش بخوانند خیلی بی صدا گفت: - حالا بتمرگید بچه ها... و با دستانش اشاره کرد بنشینند. بعضی ها پقی زیر خنده زدند از جمله فاطمه که لبخند روی لبانش نشست. اما مبینا همچنان اخمو و کج خلق به زمین نگاه می کرد. آقای وفایی که در حال باز کردن دفتر و دستکش بود، بدون نگاه کردن به بچه ها با تحکم گفت: - خانم محمدی چیزی برای خندیدن وجود داره؟ قلب فاطمه از حرکت ایستاد. چون نیمکتشان درست روبه روی میز و صندلی دبیر قرار داشت، پس اولین شخصی که به چشم می آمد قاعدتا خودش بود. سرش را از زورِ خجالت پایین انداخت: - ببخشید... - همه کتابا روی میز... امروز آزمایشگاه نمیریم. عده ای از بچه ها خوشحال شدند و عده ای دیگه اعتراض کردند. اما همگی می دانستند مرغ آقای وفایی همیشه یک پا دارد. بعد از یک ساعت و چند دقیقه بالاخره کلاس تمام شد. مبینا و رکسانا همانطور که سر هیچ و پوچ بحث کرده بودند، همانطور هم آشتی کردند و دوباره چرت و پرت گفتن هایشان شروع شد. بعد از گذشت دقایقی مبینا خود برای خرید شیر و کیک داوطلب شد و با عجله از کلاس بیرون زد. توی این موقعیت رکسانا به سمت فاطمه چرخید و با کنجکاوی و بدگمانی پرسید: - فاطی واقعا عطر نزدی؟ از این همه سوال به ستوه آمده بود، با حرص رویش را گرفت و به در کلاس خیره شد: - نه! هر چند بار دیگه هم که بپرسی می گم نه! چون دروغی ندارم که بگم. - خیلی خب حالا چرا روترش می کنی؟! آخه گمونم این وفایی هم متوجه ی عطر دل انگیز تن ِ تو شد... با دیدن چشمان سرخ شده ی فاطمه حرف در دهانش ماسید و با چند سرفه ی نمایشی خواست قضیه را فیصله دهد: - خب حالا! چرا می زنی؟! الان به خاطر این قضیه خیلی دلخوری؟ - نه. - پس کدوم قضیه؟ - قضیه یکی نیست چندتاس... - مربوط می شه به همون پسره؟ بالاخره مث بچه آدم باهاش حرف زدی یا نه؟ - حرف زدم. - خب چی شد؟ چی گفتین؟ بحث و به ابتذال که نکشوندین! چیه چرا اونجوری نگام می کنی؟! - نه... همش از... مشکلاتِ خودش گفت. - خب داره آماده ت می کنه که با نداریش بسازی. حقم داره! چیه باز چپ چپ نگاه می کنی مگه بد می گم! - هیچی... - اون یکی مشکلت چیه؟ - دیروز نزدیک بود توی ماشین پسر عمه ی مبینا خفه بشم! چشمان رکسانا تا آخر گرد شد: - کـــــــــجا؟! تو ماشین کوروش؟! - آره... - تو اون تو چی کار می کردی؟ - قرار بود منو برسونه... - خب؟ - بعد که سوار شدم ماشین پر از عطر بود و... - نکنه این بو واس ِ... - نه نه اون عطرش یه بوی ِ تلخ و سردی داشت! خیلی بد بود! همش فکر می کنم یه جورایی... از قصد من و اذیت می کنه تا از اونجا برم! - از ماشین؟ - نه بابا... - از خونه مهر؟! غلط کرده... مگه تو لالی که وقتی هر غلطی دلش می خواد بکنه هیچی نگی! - چی می تونم بگم؟ - بگو اگه ادعای آدمیت داری مثل آدم رفتار کن! یعنی چی که همیشه باید خانمی کنی و خفه خون بگیری! مگه اون خیلی مَرده که یه همچین غلطایی می کنه! دفعه بعد که غلط زیادی کرد اینجوری ساکت بشینیا نشون میدی همه ی اینا حقته... اصلا مگه اونجارو به ارث برده که حالا انقدر حرص می زنه! دِهههه... اون مبینا که شاسکول تو هم که پپه... اینم رفیق ِ ما داریم! مملکته داریم! فاطمه در حالی که می خندید، چشمانش را بست و سرش را روی میز گذاشت. رکسانا با نگاه کردن به شانه های لرزان او به آرامی پشت کمرش زد: - زهر مار! اینارو نگفتم که بخندی، گفتم که بی خیال خانم بازی بشی و مثل یه شیر زن... کمی فکر کرد و جورِ دیگری ادامه داد: - یعنی همون شیر دختر عمل کنی. خنده اش شدت بیشتری گرفت و چشمانش را باز کرد. اما نگاهش به اسم کوروش کامران افتاد و لبخند کم کم از روی لبانش محو شد. با دلخوری فکر کرد: «از صدقه سر مبینا تورو توی کلاسِ درسم باید ببینم آقای هنرمند!» * * * * * هوا همچنان برفی بود و بیشتر از آن که سوز داشته باشد، دَمِ عجیبی داشت. هر دو طرف خیابان را بسته بودند تا ماشینی رفت و آمد نکند. سمت راست خیابان مردم ایستاده و سمتِ چپ گروه و عوامل فیلم مشغول انجام کار بودند. یک مرد با صدای خش دار و بلندش مدام مردم را با دست به پیاده رو راهنمایی می کرد و می خواست که همانجا بمانند و سر و صدا نکنند. - آقایون... خانوما... خواهشا همینجا وایسید... کسی از پیاده رو این طرف تر نیاد! ساکت! موقع فیلمبرداری کسی حرف نزنه! اما عده ای بی توجه به اصرارهای او همچنان پچ پچ می کردند و مرد جوانی که آن طرف خیابان مقابلِ دوربین ایستاده بود را به یکدیگر نشان می دادند. دختر اولی- این یعنی همونه؟! پس چرا اینجوری شده! دختر دومی- لابد گریمش کردن دیگه! دختر اولی- اسم فیلم چی بود؟ دختر دومی- حامی... ولی مثل اینکه اسمش و می خوان عوض کنن بذارن حافظ! دختر اولی- حامی قشنگ تره نه؟ دختر دومی- حامی تکراریه... در آن گریم سنگین حسِ خوبی نداشت. چروک های بسیار ریزِ گوشه ی چشمانش؛ موهای جوگندمی کنار شقیقه هایش؛ سرخی کمِ روی ِ بینی و گونه هایش که به خاطر کارش بود؛ مدل موهایش که بیشتر به درد پیر مردها می خورد، پالتویِ مشکی و بلندی که به تن داشت؛ همه و همه در نظرش یک کلیشه ی به تمام معنا بود. به سمت کارگردان چرخید و با دقت به حرف هایش گوش کرد. کارگردان بعد از سخنرانی راجب متنِ فیلمنامه دوباره پشت دوربین قرار گرفت و توضیحاتی به فیلمبردار داد: - می خوام اول یه اکستریم لانگ شات (نمای باز باز که انسان جزیی از محیط باشد) از کوروش بگیری... اینجا خیلی سخت نفسش و بیرون میفرسته... دوباره به کوروش خیره شد و تاکید کرد: - حواست باشه فقط همون نفس اولی و عمیق و پر سرو صدا پوف کن بیرون... نمی خوام خیلی بخار و اینا بشه... اون حالتِ اضطراب و خستگی و حفظ کن کامران! کوروش سری به معنای فهمیدن تکان داد و با خود فکر کرد: «اضطراب و نمی دونم، اما خستگی خیلی وقته که با منه!» مقابل دوربین قرار گرفت و بعد از تاکید هایِ تکراریِ کارگردان فیلمبرداری شروع شد. در صحنه ی اول کوروش شاخه گلی در دست داشت و دستانش را پشت سرش قلاب کرده بود. به این طرف و آن طرف نگاه می کرد و به نظر می رسید دنبال کسی می گردد. دوربین بر روی ریل حرکت می کرد و به طرف جلو و سمت کوروش می رفت. چند پلان دیگر نیز گرفتند و نوبت به سکانس اصلی رسید. بازیگر زن گوشه ای ایستاده بود. عده ای از مردم که به نظر می رسید طرفدارشند کمی سر و صدا می کردند و بعضی امضا می خواستند. اما بازیگر جوان بی توجه به همه به چهره پرداز اجازه می داد روی صورتش کار کند. آینه را از او گرفت و خود با دقت به ابروهایش نگاه کرد: - الان خوبه دیگه! چهره پرداز- زیاد نباید تو سرما بمونی پوستت حساسِ سریع قرمز می شه. - امروز یه سکانس بیشتر بیرون نیست بقیه ش داخلی ِ... از سرو صدای زیادی که می آمد گره ای به ابروانش انداخت و به مردم پشت کرد: - خیلی سرو صداس! روبه یک زنِ دیگر ادامه داد: - چرا اینارو رد نمی کنن برن؟ - الان به آقای سرمدی می گم... با اشاره ی کارگردان لبخندی زد و به سمت کوروش رفت. در یک قدمی اش ایستاد. دوربین شماره یک مقابلشان قرار داشت. اما آیدا پشت به دوربین کرده و مقابل کوروش ایستاده بود. کارگردان همانطور که پشت مانیتور نشسته بود تاکیداتِ دیگری کرد و به توضیحاتش ادامه داد. وقتی آمادگی همه را دید با صدای بلندی گفت: - نور... صدا... حرکت... آیدا با خوشحالی بالا و پایین می پرید و روزنامه ی توی دستانش را نشان می داد: - قبول شدم حامی قبول شدم! دندان های صدفی اش به خوبی نمایان بود و نوک بینی اش به سرخی می زد. کوروش لبخندی زد و دستِ آزادش را دراز کرد تا روزنامه را بگیرد، اما آیدا سریع عکس العمل نشان داد و دستش را پشتِ سرش برد. با ابروهایِ هشتی اش به پشتِ سرِ کوروش اشاره کرد و گفت: - اول شیرینی... - تو قبول شدی من باید شیرینی بدم؟! - پس چی فکر کردی؟ اول شیرینی حامی... چی پشتت قایم کردی؟ نشونم بده! - اول نتیجه! بذار روزنامه رو ببینم... - بــــــرو! من که می دونم زودتر از خودم دیدی. اصلا تعجبم نکردی. زود باش دیگه حامی چی خریدی برام؟ لبخندش که عمق بیشتری گرفت باعث شد چین های گوشه ی چشمانش عمیق تر شود، گل را به سمت آیدا گرفت: - تبریک می گم خانم! آیدا به گُل خیره شد و لبخند از روی لبانش محو شد، با دلخوری گُل را گرفت و مانند بچه ها زمزمه کرد: - همش یه گُل! - پُر توقع شدی! - پس چی خیال کردی؟ باید منو به ناهار یا شام دعوت کنی. ببین حامی تو سینه ی من از خوشحالی یه آتیش بزرگ روشن شده که باید خاموشش کنی آقای آتش نشان! عمرا نمی ذارم امروز بری سرِ کار... زبانش را بیرون آورد و با قهری نمایشی به سمت مخالف رفت. هنوز دو قدمی برنداشته بود که کوروش مقابلش ظاهر شد. بسته ی کوچکی را از جیبش درآورد و به طرفش گرفت: - بفرمایید خانم! ناقابلِ... لبخند بر روی لبان آیدا برگشت. با ذوق جعبه را گرفت و در یک حرکت نمایشی روزنامه را خیلی آرام به بازوی کوروش کوبید: - بدجنس! هر دو بازیگر به سمت مخالف حرکت کرده و دور می شدند، اما دوربین دوم همچنان از فضایِ پشتِ آن دو فیلم می گرفت. کارگردان- کات... خوب بود بچه ها خسته نباشید. میریم برای داخلی... آیدا از همان فاصله با صدای نسبتا بلندی پرسید: - لازم نیست بازبینی کنیم؟ کارگردان- نه خوب بود. دختر جوان نفسِ راحتی کشید و با خود فکر کرد: «چه عجب دیگه به چند برداشت نکشید!» کوروش بی توجه به آیدا که با لبخند خسته نباشید بلندی مهمانش کرد، به سمت دیگری رفت. آیدا خشک و صامت به رفتن کوروش خیره شده بود و چیزی نمی گفت، آخر هم حرصش را سر یکی از عوامل گروه خالی کرد. اما برای حفظ ظاهر هم که شده قبل از حرکت به چند نفری امضا داد. قرار بود قدری استراحت کنند و سپس نمای بعدی را بگیرند. می خواست زودتر از بقیه حرکت کند، پس به راننده اشاره کرد و به سمت ماشین رفت تا سوار شود که متوجه ی حضور بهرام شد. کمی آن طرف تر داشت با یکی از عوامل حرف می زد. به نظر می رسید دنبالش می گردد. به سمتش رفت و به آرامی روی شانه اش زد. به پشت چرخید و با کوروش چشم در چشم شد. اولش کوروش را در آن هیبت و گریم نشناخت. خواست بگوید با آقای کامران کار دارد که تازه فهمید کوروش کامران مقابلش ایستاده. عینکش را به عقب هُل داد و با بُهت و حیرت زمزمه کرد: - چقدر عوض شدی کوروش! و نگاهی به سر تا پای کوروش کرد. کوروش بی توجه به جمله ی او عینک دودی اش را به چشم زد: - اینجا چی کار می کنی؟ - هیچی... خواستم روز اول کنارت باشم. چطور بود؟ - اینجا سردِ و برف میاد، برای گریمم خوب نیست. بیا بریم بین راه حرف می زنیم. - مگه تموم نشده؟ - نه. یه داخلی مونده. قراره بریم سر صحنه. - باشه پس با ماشین من بریم. ماشین خودت کجاست؟ - توی محل ِ فیلمبرداری قبلی. کارگردان نذاشت با ماشین خودم بیام. خیلی سخت گیرِ. - برو خبر بده و بیا. هر دو سوار ماشین شدند. بهرام داخل خیابان قرار گرفت و ماشین به آرامی حرکت کرد. آینه را تنظیم کرد و پرسید: - بالاخره این قصه ش به کجا رسید؟ پایانش و مشخص کردن؟ - تو که خودت فیلمنامه رو خوندی. - آره ولی می خوام از زبون تو بشنوم. کوروش بی حوصله و خسته دستی به موهایش کشید: - راجب ِ پسری به اسمِ حامی ِ ، چهل سالشه... خیلی ناگهانی به نیم رخ بهرام نگاه کرد و جدی تر از قبل پرسید: - به من می خوره چهل سالم باشه؟ بهرام نیم نگاهی به چهره ی خشک و چشمانِ بی احساس کوروش کرد و دوباره به روبه رو خیره شد: - آره! به نظر من که با این گریم خیلی بیشتر از اینا بهت می خوره. قیافه ی خودتم نسبت به یه جوون بیست و هفت ساله پخته ترِ! نگاه خشک و بی احساسش را از بهرام گرفت و به مقابل چشم دوخت: - پس خوبه. - yea خیلی هم خوب! راستی گفتی اسم فیلم حامیِ؟! - نمی دونم به خاطر شخصیت اصلی این اسم و روی فیلم گذاشتن، یا کارایی که می کنه. احتمالا می خوان اسم فیلم و عوض کنن، چون قبلا ثبت شده. معلوم نیست! - حالا مگه این حامی چی کار می کنه؟ - مگه از سناریو خبر نداری؟ - بگو دیگه رفیق! - توی این... 125 کار می کنه. - آتش نشانی؟! - همون. - خب؟! - خب؟! - خب یعنی بقیه ش؟ - حوصله ندارم بهرام، یکم تند تر برو. - از انتخابت راضی نیستی؟ - اولش آره، اما الان از کارگردان خوشم میاد. سخت گیرِ... برای یه سکانس پنجاه تا برداشت داشتیم تا رضایت داد. کارِ خوب و خوش ساخت براش اهمیت داره. برای پول کار نمی کنه. فیلمنامه هم بد نیست. فقط باید روی پایانش کار کنن. این و به خود نویسنده و کارگردانم گفتم. اونا هم در ظاهرا پذیرفتن. - بازیگرا چی؟ با شنیدن این سوال گوشه ی لبش به سمت بالا کشیده شد: - این دختره... واقعا یکی از محبوب ترین بازیگرای زنِ؟؟ - چییش بده؟ - اخلاقِ حرفه ایش که وجود خارجی نداره. حالم و بهم می زنه. - چیزی گفته بهت؟ - نه. ولی هنوز هیچی نشده سعی می کنه نزدیک بشه. - خب درستش همینه رفیق! تویی که تو سینمای هالیوود کار کردی دیگه چرا... - اشتباه نکن. نزدیکی اینجا... با اونجا خیلی فرق می کنه. برداشت ها نسبت به فرهنگ متفاوته. اینطور که من دیدم، اینجا اگه یه لبخند بزنی، هزار جور حرف پشت اون لبخند درمیارن و بهت نسبت میدن. فکر کنم اگه به این بخندم، خوابِ مراسمِ عروسیم ببینه. - زیادی شلوغش نکن رفیق! هر چیزیش بد باشه بازیش خوبه. مثل تو باشه که پاچه میگیری؟ - این اخلاقِ منِ. - اونم اخلاق ِ اونه! - بحث با تو فایده نداره. - بعله حرف حق جوابی نداره! - مزخرف نگو و تندتر برو. - قرار مصاحبه رو بذارم برای کی؟ - فعلا حوصله ی مصاحبه ندارم. وقتشم ندارم. امروز بعد از ظهر باید برم مهر. - من تا آخر این هفته میرم اونور کوروش! گفتم که خیلی از کارام مونده. موندنم همیشگی نیست. یه وکیلِ آشنا... - نمی خواد. همینطوری خوبه. - وقتی نیستم یکی باید پیشت باشه. - گفتم نمی خواد. اگه به مشکلی برخوردم با خودت مشورت می کنم. - باشه! هر جور راحتی. عینکش را به عقب هُل داد و مصر پرسید: - نگفتی راجب داستان! کوروش لب هایش را روی هم فشرد و بعد از مکث کوتاهی به سمت بهرام چرخید، خیلی جدی پرسید: - یه سوال ازت می پرسم، راستش و بگو. بهرام که می توانست حدس بزند سوال کوروش چیست خود را آماده کرد و شانه هایش را از روی بی تفاوتی بالا انداخت: - بپرس! - واقعا فیلمنامه رو مرور کردی؟! - کم و بیش... - چطور جرات می کنی از فیلمنامه ای که خودت درست حسابی نخوندی و حتی نمی دونی اسم و داستانش چیه برای من تعریف کنی؟! اگه از شغلت صرف نظر کنم، به توئم می گن دوست!! بهرام نتوانست قیافه ی جدی خود را حفظ کند و لبخند زد. کوروش دوباره به روبه رو خیره شد و بی حوصله تر از قبل شروع به شرح و تفسیر سناریو کرد: - سر حادثه ای که اوایل خدمتش رخ میده، بین نجاتِ یه دختر و یه پدر می مونه. دختره که سن و سال کمی داره انتخاب می شه و نجات پیدا می کنه. از اون به بعد می شه حامی دختره... هر جا که مشکل و اتفاقی برای سارا پیش میاد، سروکله ی حامی پیدا می شه. مثلِ یه فرشته ی نجاتِ مسخره کمکش می کنه. - چرا مسخره؟ - مسخره س چون اگه من جای حامی بودم همچین کاری نمی کردم. چون مجبور بودم از بین اون دوتا یکی و انتخاب کنم و نجات بدم. دیگه دلیلی نداره که خودم و مقصر مرگ پدرش بدونم و از همه ی زندگیِ خودم بزنم تا اون و برادرش در آسایش باشن! - برادر؟! - یه برادرم داره. - جالب شد! بقیه ش؟ - سارا کم کم عاشق حامی می شه. حالا بعد این همه سال که هوای سارارو داشته مجبوره یه کاری کنه تا سارا ازش متنفر بشه! دلیلِ مسخره شم اینه که اگه سارا قضیه ی پدرش و بفهمه هیچ وقت نمی بخشدش، و یه سری دلایل احمقانه ی دیگه... پس محکومه به اینکه ازش دور بمونه. - این یکی به نظر منم مسخره س! اصلا از همون اول باید به صورت ناشناس به سارا کمک می کرد. مثل بابا لنگ دراز! بالاخره چی می شه؟ - نامزد می کنن. نیم نگاهی به نیم رخِ متعجب دوستش کرد و ادامه داد: - تعجب نکن. سارا ول کن نیست. حامی هم نمی تونه رنج و ناراحتی اون و ببینه. بعد از ابراز عشقِ سارا حامی سعی می کنه و اونو از خودش متنفر کنه. فایده ای نداره... اینطوری فقط سارا عذاب می کشه. پس نامزد می کنن. یوسف برادر سارا که همیشه به مرگ پدرش شک داشته، ناراضی بوده. اما به خاطر سارا رضایت میده. یه روز حامی می فهمه که یوسف همچنان به دنبال علت مرگ پدرش در حالِ تحقیقِ ... توی یه تصمیم مزخرف برای اینکه یوسف و از این همه عذاب نجات بده اعتراف می کنه. بهشم می گه جرات اعترافِ به سارا رو نداره. - ای بابا! - از این به بعد ماجرا یکم اکشن می شه. یوسف قسم می خوره انتقام پدرش و بگیره و نذاره یه آب خوش از گلوی حامی پایین بره. همه چی و به سارا می گه، اما سارا نمی تونه از حامی متنفر بشه. دستی به پیشانی اش کشید و با بیزاری ادامه داد: - اصلا نمی تونم با این صحنه ها و دیالوگای مزخرف گریه کنم! بهرام سر چرخاند و نیم رخ ِ جدی کوروش را از نظر گذراند: - هی رفیق! هیچ وقت به ضعفِ خودت اعتراف نکرده بودی! دستش را برداشت و با حرص به بهرام خیره شد: - ضعف از من نیست! از این فیلمنامه ی مسخره و عاشقانه س! چطور به این می گی اجتماعی؟! - حالا آخر این فیلمنامه ی به قول تو عاشقانه و مسخره چی می شه؟ - چی می خوای بشه؟ یوسف که می بینه سارا نمی تونه بی خیال حامی بشه تصمیم میگیره انتقامش و عملی کنه، اما توی نقشه ای که می کشه خودش گیر میفته... حامی هم مثل همه ی اون وقتایی که احمق بوده نجاتش میده! آخر فیلمم یه سری فلش بک هست و خاطرات سارا... بیننده متوجه می شه سارا از اول هم همه چی و می دونسته چون قبل از اینکه حامی وارد عمل بشه این پدر سارا بود که ازش خواست دخترش و نجات بده و بره... سارا بیهوش نبوده و همه چیز و شنیده. پس می دونسته حامی مجبور شده چنین کاری کنه، هر چند اگه به انتخاب خودِ حامی هم بود بازم چنین کاری می کرد. اما سارا یه چیزی و نمی دونسته... اینکه حامی تمام این سال ها توی یه عذاب وجدان اسیر بوده و مثل احمق ها به خاطر این دوتا حتی از عشقِ خودش گذشته. دختری که دوستش داشته. حسِ حامی به سارا یه ترحمه... یه عذاب وجدان! اما حسی که سارا داره، عشقِ... - جالب شد! بالاخره به کجا می رسن؟ - هنوز مشخص نیست. دارن روش کار می کنن. - اما کوروش بی انصافی نکن من یکی که خیلی دوست دارم این فیلم و ببینم. مطمئنم چون خوش ساخت درمیاد طرفدارم پیدا می کنه. خصوصا زوج ِ تو و اون بازیگرِ... آیدا... کوروش لبخندِ کجی زد و ترجیح داد سکوت کند، اما در دل پاسخ داد: «حتما بین احمقانه ترین زوج ها رتبه ی اول و میاریم!» * * * * * مبینا طبق معمول در برابر اصرارهای رکسانا و فاطمه مبنی بر اینکه سوار اتوبوس شوند، بی حوصلگی را بهانه کرد و دربست گرفت. بین راه سر اینکه چه کسی حساب کند جروبحث بود. آخر سر هم به گفته ی فاطمه رضایت دادند و قرار شد هر کسی سهم خود را بپردازد. ماشین مقابل خانه ی ویلایی نگه داشت. مبینا با عجله حساب کرد و به سمت خانه رفت تا دَر را با دسته کلیدش باز کند. فرقی نمی کرد همیشه برای ورود دوستانش همان هیجان اولیه را داشت که هیچ وقت فروکش نمی کرد. دلش خوش بود به همین آمدن و رفتن ها، دلش خوش بود که اینگونه به قول بعضی از دوستان و آشنایان در میان «کاخی از خوشبختی»، تنهایی و بدبختی را حس نمی کند. از کنار دار و درخت و باغچه های رنگارنگ و استخر کوچکی که گوشه ای از حیاط قرار داشت گذشتند. پله ها را بالا رفتند و در اصلی را باز کردند. در لحظه ی ورود اولین چیزی که به چشم می آمد آشپزخانه ی بزرگ خانه بود که درست روبه روی در قرار داشت. کمی آن طرف تر سمت چپ پله های مارپیچی وجود داشت که به طبقات بالا منتهی می شد. یک سرویس بهداشتی نیز زیر همان پله ها بود. به سمت راست که نگاه می کردند یک سالن کچل را می دیدند که فقط پرده ها و تابلوهای نفیسش به بینندگان چشمک می زد، انتهای سالن مشرف می شد به سالن دیگری که همان سالن پذیرایی بود. صدای روح نواز پیانو از داخل سالن به گوش می رسید. مبینا نیم نگاهی به آن طرف کرد و زیر لب غر زد: - چرا این نرفته استودیو؟ با بی خیالی شانه ای بالا انداخت و همانطور که به طرف آشپزخانه می رفت گفت: - شما برید بالا من الان میام. فاطمه به جای خودش و رکسانا باشه ای گفت. زیر چشمی متوجه ی مات ماندن دوستش شده بود. رکسانا با حالتی گیج و منگ به آن طرف یعنی تالار پذیرایی نگاه می کرد. بدون اینکه دست خودش باشد قدم هایش به آن سمت کشیده شد. اصلا متوجه ی این نبود که دارد حرکت می کند. در آن حالت فقط گوش هایش کار می کرد. بالاخره به تالار رسید و با یک قدم داخل شد. می دانست پیانو درست در مرکز و بالای تالار قرار دارد. مازیار را دید که پشت پیانو نشسته و به آرامی می نوازد. حرکت دست هایش شبیه یک رقص آرام و دل انگیز بود. از آن فاصله نمی توانست به انگشت هایش دقت کند. مازیار همانطور که در حس و حال آهنگ بود، بدون اینکه بداند یکی از پشت سر مراقبش است شروع به خواندن کرد، بعضی وقتا به سمت راست خود طوری نگاه می کرد که انگار دارد برای یک نفر می نوازد و می خواند و این را می خواهد به او حالی کند. رکسانا نمی دانست او در حال تمرین سکانسی است که حسابی درگیرش کرده. کوچه وقتی که نباشی رگ ِ خشکیده ی شهر ِ ماه تو گوش ِ خونه گفته دیگه با پنجره قهره سقفِ دلبستگی بی تو واس ِ من سایه نداره دلم از روزی که رفتی دیگه همسایه نداره تو پیِ کدوم ستاره پشتِ ابرا خونه کردی رفتی و چیزی نگفتی گریه رو بهوونه کردی من سوالِ ساده ی تو تو جوابِ مشکلِ من ردِ پایِ رفتن تو رویِ صحرایِ دلِ من ... وقتی آسمون ِ... اَههه! اَهِ غلیظی گفت و انگشت هایش را روی شستی ها کوباند. با کوبیدن هر دو دستش روی شستی های پیانو، رکسانا از آن حالت خلسه بیرون آمد و تکان سختی خورد. با وحشت به مازیار خیره شد که داشت با خودش غر می زد: - در نمیاد! در نمیاد! اَه... بی توجه به غرغرهای مازیار سر چرخاند و به سرعت به پشت سر ِ خود نگاه کرد. فاطمه را دید که دارد به در آشپزخانه نگاه می کند. همان موقع مبینا با یک سینی پر از خوراکی های رنگارنگ از آشپزخانه خارج شد. نگاه متعجبش را به فاطمه دوخت: - وا! چرا اینجا وایسادی؟ رکسانا کو؟ خواست سر بچرخاند که فاطمه به سرعت مقابلش قرار گرفت و یک دستش را پشت ِ کمرِ او قرار داد: - م... ما بریم بالا... همانطور که مبینا را با خود به سمت پله ها می کشاند ادامه داد: - الان میاد. - دست به آب ِ؟ این را پرسید و با صدای بلندتری ادامه داد: - رُکی زودی بیا بالا می خوام یه چیز ِ خفن بذارم. صدایش آنقدر بلند بود که رکسانا از داخل سالن شنید. به سمت مازیار چرخید و نگاهش کرد. مازیار که در حال مرتب کردن نت ها بود، از حرکت ایستاد. به آرامی سرچرخاند و با رکسانا روبه رو شد که در لباس مدرسه اش با حالتِ مضحکی می خواست از سالن خارج شود. لبخندی زد و با صدای نسبتا بلندی گفت: - رکسانا؟! در جا خشکش زد. همانطور که پشتش به مازیار بود لب پایینش را گاز گرفت و بر بخت ِ بدِ خود و صدای نحسِ مبینا لعنت فرستاد. «خاک تو سرت مبینا!» سعی کرد خونسردی خود را به دست بیاورد. آب دهانش را به زور قورت داد. نفس عمیقی کشید. به آرامی چرخید و نگاهش درون نگاهِ خندان مازیار قفل شد. جاذبه ای که نگاه مازیار داشت اجازه نمی داد چشم از آن تیله های قهوه ایِ روشن که بیشتر عسلی می زد بگیرد. مازیار لبخند عمیق تری زد و با لحنی پر از کنایه گفت: - سلام عرض شد خانم! به خود آمد و سر به زیر انداخت: - س... سلام! آب دهانش را به زور قورت داد و همانطور که با اخم و تخم سعی داشت قیافه ی جدی ای بهم بزند با یک دست ِ به پشت سر ِ خود اشاره کرد: - چیزِ... من دیگه... میرم. دستش را انداخت: - ببخشید نمی خواستم مزاحم بشم. روی یک پا چرخید اما قبل از اینکه قدم اول را بردارد صدای مازیار بلند شد: - صبر کن. متعجب از حرکت ایستاد. خیلی آرام تر از قبل به سمتش چرخید و چشمان متعجبش را به او دوخت. مازیار از جا برخاست و با لحنی که بی شباهت به التماس نبود ادامه داد: - می دونم برات عجیبه... اما یه لحظه بیا اینجا... - او... اونجا؟! - آره یه لحظه بیا... و دوباره روی صندلی نشست و به کنارِ خود اشاره کرد. رکسانا با ترس و دلهره آب دهانش را قورت داد و به همان سمتی که مازیار اشاره کرده بود رفت. با بیشترین حدِ فاصله ایستاد و چشمان گشاد شده اش را به چهره ی خندان او دوخت. مازیار انگشت هایش را آماده ی حرکت کرد و گفت: - ببین... الان می خوام یه پلان کوچولو رو با هم تمرین کنیم... باشه؟! بدون اینکه منتظر جوابِ رکسانا شود با هیجان ادامه داد: - من اینجا از وسط آهنگ شروع می کنم به خوندن... نه نه... از یکم قبل اون قسمتی که مشکل دارم شروع می کنم... تو فقط باید اینجا (به نزدیک خود اشاره کرد) وایسی و به من نگاه کنی. آخرای آهنگ... می خواست بگوید آخرای آهنگ هم باید اشک بریزی، اما خنده ای سر داد و با تکان دادن سرش بی خیال شد. پس جور دیگری ادامه داد: - نه... لازم نیست هیچ کاری بکنی فقط از اول تا آخر زُل بزن به چشمای من. باشه؟ دوباره به رکسانا خیره شد. اما وقتی متوجه شد که او با آن همه فاصله کنارش ایستاده، اخمی مصنوعی کرد و با دلخوری گفت: - بیا اینجا وایسا دیگه! و دوباره به کنار خود اشاره کرد. رکسانا با دلهره لحظه ای به دَرِ تالار و لحظه ای دیگر به چشمان منتظر مازیار نگاه کرد. نمی توانست به او جواب رد دهد. ناچار خونسردی خود را حفظ کرد و بی هیچ حرفی همان جایی که مازیار می خواست ایستاد و به چشمانش خیره شد. هر چقدر این نگاه طولانی تر می شد شدت ضربان قلبش افزایش می یافت. دست هایش را مشت کرد و دندان هایش را روی هم فشرد تا کار اشتباهی نکند. اما در آن فاصله ی کم، آن هم وقتی چشمان مازیار، لبخندش، عطر تنش، موهای حالت دار و زیتونی رنگش را می دید، به جای قلبش تمام وجودش می لرزید. می ترسید کار را خراب کند و خودش را لو دهد. مازیار بی توجه به حال خراب رکسانا همچنان حرف می زد و توضیحات اضافی می داد تا مثلا یک تازه کار را آشنا کند. بالاخره بی خیال وراجی شد و به عادت همیشگی، لبخندِ عمیقی زد و یک دستش را پشت گردنش برد، همان عادتی که رکسانا برایش می مرد: - هر چند که می دونم از صدای من و خودم خوشت نمیاد... اما مجبوری تحملم کنی... به خاطر مبینا! همه ی آن احساس برای یک لحظه از وجود رکسانا پر کشید و جایش را خشم و عصیان گرفت. اما نفرتی در کار نبود. یک خشم ِ عمیق که حساس ترین جای ِ بدنش را نشانه گرفته بود و می فشرد. قلبش تیر کشید. با خود در دل گفت: «خیلی خری مازیار! خر بودن تو خونواده ی شما ارثیه! خر... خر... خر... خر... نفهم...» اما مازیار بی توجه به چشمان باریک شده ی رکسانا و آتش خشمی که از جای جای وجودش زبانه می کشید، شروع به نواختن کرد. شروع ِ موسیقی همان و کم شدن ضربان قلب رکسانا همان! وقتی نگاهش به سر انگشت های کشیده ی مازیار افتاد که با هنرمندی روی شستی ها جا به جا می شد، برای یک لحظه احساس کرد زمان از حرکت ایستاده. اما همه ی آن ها فقط برای یک لحظه بود. چون ضربات چکش وار قلبش جای آن خلسه را گرفت و باعث شد آتش بگیرد. ناخن هایش را با تمام توان به کف دستش فشرد و تلاش کرد جلوی شکستن بُغضی که بر گلویش چنگ می زد را بگیرد. دلش آشوب بود، انگار که جنگ جهانی سوم را از همانجا شروع کرده باشند. قلبش می سوخت. گونه هایش آتش گرفته و چشمانش پرپر می زد برای ریختن یک قطره اشک، اما هر طوری که بود جلوی خود را گرفت. مازیار به همان قسمت حساس رسید. همان قسمتی که برداشت های زیادی داشت و هیچ وقت نتوانست به قول سهیلی نهایت احساسش را با صدا و چشمانش نشان دهد. همانطور که می خواند به رکسانا خیره شد. برای چند ثانیه باور اینکه همان رکسانای همیشگی اینطور شیفته وار به چشمانش نگاه می کند مشکل بود! با خود فکر کرد که این دختر یک بازیگر بالفطره است! تحت تاثییر نگاهِ عاشقانه و احساسی که در فضا موج می زد، رنگِ نگاه و موج ِ صدایش جان گرفت و عوض شد: وقتی آسمونِ شب هام زیر سایه ی ِ چشات ِ وقتی حتی این ترانه رنگِ غربت ِ صداتِ نمی ذارم این دوراهی سر ِ راهِ ما بشینه نمی ذارم این جدایی رنگِ فردارو ببینه با هر تحریری که مازیار می رفت، قلبِ دختر جوان درون سینه اش می لرزید. انگار که به جای تارهای صوتی مازیار، این قب و احساس رکسانا بود که با لرزشش می خواند. کوچه وقتی که نباشی رگِ خشکیده ی شهرِ ماه تو گوشِ خونه گفته دیگه با پنجره قهره سقفِ دلبستگی بی تو واسِ من سایه نداره دلم از روزی که رفتی دیگه همسایه نداره مازیار دست از نواختن کشید و با تعجب به چشمان خیس رکسانا نگاه کرد. درون هر دو چشمش قطرات اشک برق می زدند. آن هم درست همانجایی که در فیلمنامه تاکید شده بود، بازیگر نقش اصلیِ زن باید اشک بریزد. انگشت هایش بی حرکت روی شستی ها ماند، اینبار بدون نواختن خواند: شب و با فانوسِ اشکت می برم به روشنایی با تو می رسم دوباره به طلوع ِ آشنایی تحت تاثییر بازی شخص ِ مقابلش چشمانش را بست و با تمام وجود ادامه داد: می دونم هر جا که باشی دلِ تو اهلِ همینجاست واسه ی ِ من و تو اینجا اول و آخر دنیاس ... دیگر نمی توانست تحمل کند. هر چه به خود فشار آورد تا جلوی فرو ریختن کوه غرورش را بگیرد به دَرِ بسته خورد. یک قطره اشک روی گونه اش غلتید و خیلی آرام راهِ لبان لرزانش را در پیش گرفت. مازیار محو و مات به آن یک قطره ی بلورین نگاه می کرد و چیزی نمی گفت. فاصله ی خود را با رکسانا کمتر کرد، بدنش را کمی جلوتر کشید. انگشت اشاره اش را به سمت گونه ی اناری رنگ رکسانا برد. می خواست با ناخن بلندش آن یک قطره را بردارد. اما قبل از اینکه دستش به صورت طرف مقابل بخورد، رکسانا سریع یک قدم به سمت عقب رفت و همانطور که سرش را با اخم و تخم به سمت دیگری می چرخاند، دست چپش را روی گونه ی سمت چپش گذاشت. قسمتی از کفِ دستش خیس شد. مازیار نگاهی به اخم و تخم او کرد و لبخند متحیری زد، با همان حیرت زمزمه کرد: - باید به مبینا و الهام بگم تا بازیگری و از تو یاد بگیرن! از آن حالت مات درآمد و خنده ی بلندی سر داد، با هیجان افزود: - دختر تو یه بازیگر بالفطره ای! باید قدر خودت و بدونی! رکسانا به این خوش خیالی پوزخند زد و ترجیح داد طرفش در همین افکار مسخره بماند تا واقعیت را بداند. می خواست با یک معذرت خواهی کوتاه برود که جمله ی بعدی مازیار باعث شد درجا میخکوب شود. - هر چند که مبینا می گه از من و صدام خوشت نمیاد... اما این و توی بازیت نشون ندادی! مثل یه حرفه ای عمل کردی. اصلا... اصلا باورم نمیشه! سرش را کج کرد و با لحنی بامزه ادامه داد: - خداییش کلاسی... چیزی نرفتی؟ اگه بخوای می تونم کمکت کنم تا بازی... رکسانا لب هایش را روی هم فشرد تا از همان بد و بیراهایی که نثار مبینا می کند به این پسرک احمق نسبت ندهد. اما طاقتش طاق شده بود، با خشم به او نگاه کرد و کلامش را برید: - از بازیگری متنفرم! تعجب مازیار صد چندان شد. چون طرف مقابلش در یک لحظه می توانست آن همه عشق و احساس را به نفرت تبدیل کند. در حالی که همچنان در دلش او را تحسین می کرد، با تعجب پرسید: - چرا؟ پوزخند زد و نگاهش را از چشمان جستجوگر مازیار دزدید: - برای اینکه بدم میاد هر دِیقه عاشق یکی بشم و باهاش ازدواج کنم و طلاق بگیرم و دوباره تو یه فیلم دیگه عاشق بشم و خیانت کنم و طلاق بگیرم و... سکوت کرد. ترجیح داد او را در خریت خود باقی بگذارد. نفس عمیقی کشید. بی توجه به مازیار راهش را کشید و رفت. مازیار مات و متعجب در جای خود ایستاد: - چی شد؟؟ همانطور که به سمت در می رفت گفت: - باید برم پیش بچه ها... - آها! باشه! راستی ممنونم رکسانا... یه ایده ی ناب به سرم زد. خیلی کمکم کردی! ممنونم. و بی توجه به لرزش صدای رکسانا و دست های مشت کرده اش در جای خود نشست، پشتش را به او کرد که دورتر و دورتر می شد. بی خبر از آنکه همان دلی که در شعرش می خواند، کنارش بود و با وجود او اهلی می شد. لبِ پایینش را میان انگشت هایش گرفت و فکر کرد: «یعنی تونستم یه نفر دیگه رو به طرفدارام اضافه کنم؟» خنده ی بلندی سر داد: - فکر نکنم! ولی خدایی یکمی زیادی طبیعی بود! رکسانا به طرف سرویس بهداشتی که زیر پله ها قرار داشت رفت. داخل که شد در را محکم بست و به آن تکیه داد. اشک هایش بی اراده روی گونه هایش غلتید. دلش می سوخت. دلیل سوختنش هم ضعف ِ خودش بود و بس! همانطور که لبان و چانه اش از بغض می لرزید زمزمه کرد: - مازیار نفهم! خر... آخه تو چرا انقدر خری؟؟ چرا نمی فهمی؟؟ چرا از چشام نمی فهمی نفهم! آخه چقدر دیگه باید با چشام فریاد بزنم احمق! هر خری بود تا حالا می فهمید... حتی فاطمه پَپه هم می دونه! به یاد زمانی افتاد که فاطمه به کمکش شتافت و مبینا را از آنجا دور کرد. در یک لحظه تمام خاطرات آن چند سال در نظرش جان گرفت. گوشه گوشه ی خاطراتش لحظاتی را پیدا کرد که فاطمه غیر مستقیم هوایش را داشت تا با مازیار تنها بماند. تبسمی شیرین روی لب های لرزانش نقش بست. باید دست و صورتش را می شست. دوست نداشت کسی متوجه ی حال ِ زارش شود. از طرفی دانستن اینکه یکی غیر از خودش از این عشق افسانه ای خبر دارد آرامش می کرد. آن هم چه کسی؟ فاطمه محمدی، یکی از بهترین دوستانش. * * * * * مبینا دی وی دی را داخل دستگاه گذاشت و همراه با کنترل به سمت فاطمه رفت. کنارش رویِ سرامیکِ زمین نشست و به خوراکی ها اشاره کرد: - بخور دیگه فاطی! و خود زودتر وارد عمل شد و یک چیپس فلفلی داخل ماست موسیر زد. فاطمه با وجود نگرانی که نسبت به رکسانا داشت اشتهایش را از دست داده بود. به ساعت مچی اش نگاه کرد و ابروانش را درهم کشید. تازه یک ساعت دیگر هم باید به طرف خانه مهر راه می افتاد. خدارو شکر کرد که از جانب تلفن همراهش دلشوره ای ندارد، چون با اطمینان از اینکه خاموشش کرده آن را مثل هر روز زیر ملحفه ها پنهان کرده بود. مبینا همانطور که دهانش پر بود بی حوصله گفت: - چرا نمیاد این؟ از فکر و خیال بیرون آمد و به قیافه ی خسته ی مبینا خیره شد: - ها! الان میاد... - اَه! هی می گی الان میاد الان میاد! حالا خوبه رفته یه دست به آبا! معلوم نیست اون تو داره تِزِ چیه و میده. فاطمه لبخندی زد و سری تکان داد. مبینا بی توجه به او دکمه ی پخش را فشرد و کمی خود را عقب کشید تا به تخت خواب ِ بزرگش تکیه دهد. - من دیگه نمی تونم صبر کنم... بیا خودمون دو نفره ببینیم... به تیتراژ فیلم نگاه کرد و پرسید: - نگفتی حالا این چی هست؟ مبینا هر دو دستش را با هیجان روی سرامیک زمین گذاشت و به سمتش خیز برداشت: - یادته توی اون مجلهه نوشته بودن کوروش جاسوس ِ و... چه می دونم تو فیلمای مستهجن بازی کرده! و سری تکان داد تا دوستش حرف هایش را تایید کند. فاطمه با بدگمانی سری به نشانه ی فهمیدن تکان داد و مبینا خوشحال از اینکه دوستش همه چیز را به خاطر دارد ادامه داد: - همش به خاطر یکی دوتا از صحنه های این فلیمه س... چشمان فاطمه از تعجب چهارتا شد و یک دستش را روی دهانِ نیمه بازش گذاشت: - یعنی می خوای از اون صحنه ها بذاری ببینیم؟! اولش خیره و متحیر به چشمان گشاد شده ی فاطمه نگاه کرد. اما بعد از کمی مکث دلش را گرفت و شروع کرد به خندیدن، دهانش را تا آخر باز کرده بود و با صدای بلندی قهقهه می زد. بی توجه به قیافه ی درهم و ناراحت دوستش روی سرامیک زمین لیز می خورد و از اینور به آنور می شد. دوباره نشست و در حالی که نمی توانست خود را کنترل کند با صدای خندانی گفت: - وای! وای دلم! وای فاطی! خیلی باحالی... عاشقتم! کمی نفس گرفت و آب دهانش را به زور قورت داد: - فکر کردی می خوام چی نشونت بدم آخه؟! پشت چشمی نازک کرد و با ناز ادامه داد: - فکر کردی خودم تحمل دارم یه همچین صحنه هایی از عشقم ببینم! کنترل را به سمت دستگاه گرفت و قدری جلو و عقب کرد. اما فاطمه با بدگمانی که رهایش نمی کرد سرش را پایین انداخته بود و جرات نداشت به صفحه ی تلویزیون چشم بدوزد. با انگشتان دستش بازی می کرد و ثانیه ای یک بار قیافه ی هیجان زده ی مبینا را از نظر می گذراند. وقتی به سکانس مورد نظر رسید فیلم را متوقف کرد و به سمت فاطمه چرخید: - اینجاشه نگاه کن... - نه مبینا! خودت نگاه کن. - دیوونه فکر کردی من انقدر بیشعورم بیارمتون اینجا فیلمای اونجوری نشونتون بدم! بعدشم راجب پسر عمه ی من چه فکری کردی؟ ها؟ فکر کردی اونجوریه! متوجه ی ناراحتی مبینا شد و سعی کرد لبخند بزند. سری تکان داد و با وجود اینکه هنوز سوظن داشت، برای اینکه دلخوری دوستش رفع شود، ناچار به صفحه خیره شد. مبینا دکمه ی پخش را فشرد. اولش کوروش را نشناخت. چون هم فیلم برای خیلی سال ِ پیش بود، هم اینکه با آن گریم قیافه اش خیلی تغیر کرده بود. موهای بلندش تا روی شانه هایش می رسید. تیپ عجیبی زده بود. مبینا با هیجان راجب تیپ او حرف زد و گفت چون مثلا توی فیلم خواننده ی راک اندرول است به همان سبک تیپ زده. با این تعاریف دقتش را بیشتر کرد و یکبار دیگر به تیپ سرتا پا مشکی او خیره شد. داشت به زبان انگلیسی یک چیزهایی می خواند. آن هم ایستاده روی یک سکوی که مقابلش پر از جمعیت دختران و پسران جوانی بود که توی هم می لولیدند. نمی توانست باور کند این پسر همان کوروش کامران باشد. پسری که درون فیلم می دید شادابی عجیبی داشت و با گیتار برقی اش مدام بالا و پایین می پرید و می خواند. هر چند که نمی دانست چه می خواند، هر چند که همیشه از سبک راک بدش می آمد و فکر می کرد یک نوع موسیقی اعصاب خرد کن است. اما نمی دانست چرا از این آهنگ خوشش می آید. هم از موسیقی، هم صدای خواننده، حتی شعری که نمی دانست معنی آن چیست! وقتی خواندن کوروش تمام شد، در میان تشویق های پی در پی جمعیتِ حاضر در سالن به همراه گروهش از روی سِن به پشت صحنه رفتند. یک اتاقک تاریک و جمع و جور بود. بین کوروش و یکی از اعضای گروه دیالوگ هایی رد و بدل شد. باقی اعضا هم شاد بودند و تحرک داشتند. اما با ورود دختری به اتاق ناگهان همه دست از کار و هیاهو کشیدند و سکوت کردند. با اشاره ی یکی از اعضای گروه همگی بیرون رفتند و آن دو را تنها گذاشتند. کوروش از بهت درآمد، عصبانی چیزی گفت و گیتارش را محکم روی میز کوباند. داشت به سمت در می رفت که دختر از پشت درآغوشش کشید. به اینجای فیلم که رسیدند مبینا انگار که بار اولش است می بیند با هیجان وایی گفت و فاطمه با چشمانی گرد شده به نگاه کردن ادامه داد. هر دو دستش همانطور که روی زانوانش قرار داشت مشت شد. دختر از پشت کوروش را چسبیده بود و قصد نداشت رهایش کند. کوروش نیز با قیافه ای بی احساس به دیالوگ های دختر گوش می کرد. اما بالاخره با یک حرکت هر دو دست دختر را از پهلویش جدا کرد. به سمتش چرخید و او را به آرامی به سمت عقب هل داد. حالا نوبت او بود که چیزی بگوید. نمی دانست چه چیزی بلغور می کنند. اما مشخص بود که خیلی احساساتی شده اند. اصلا باورش نمی شد تمام اینها یک فیلم باشد! بالاخره حرف های کوروش هم تمام شد و با همان قیافه ی بی احساس بیرون زد. اما دختر همچنان در اتاق ماند و اشک ریخت. دوربین کوروش را نشان می داد که از در بیرون می آید. ولی این چهره با آن چهره ی بدعنقی که داخل اتاقک بود خیلی فرق می کرد. اینجا قیافه اش مچاله شده و درهم بود. انگار به خود فشار می آورد تا اشک نریزد. اما بالاخره یک قطره اشک روی گونه اش غلتید. فاطمه تمام مدت گنگ و بی حرکت به فیلم نگاه می کرد. ولی مبینا نمی توانست با دیدن هر سکانس ابراز احساسات نکند و مدام یک تیکه ای می پراند. چیزی از صحنه های بعدی فیلم نفهمید. مدام تصویری که دختر از پشت کوروش را در آغوش کشیده بود مقابل چشمانش جان می گرفت. مبینا کمی دیگر از فیلم را جلو زد و توضیح داد: - دیدی که؟! هیچی نداشت. یه صحنه ی دیگه هم هست... صبر کن... باز هم بعد از کمی جلو عقب کردن دکمه ی پخش را فشرد. اینبار در یک فضای دیگر بودند، همان دختر، روبه روی کوروش ایستاده بود و حرف می زد. با وجود لهجه ی غلیظ جمله ی دوستت دارم را تشخیص داد. و بعد از آن در آغوش کشیدن دختر توسط کوروش، دوباره چشمانش گرد شد، اما چیزی نگفت و در سکوت به آن صحنه چشم دوخت. مبینا دکمه ی توقف را فشرد و به سمت فاطمه چرخید. آهِ پر از حسرتی کشید و گفت: - خوش به حالِ دختره! ای کاش من جاش بودم... دیدی هیچی نداشت؟! فقط بغلش کرده بود حتی همدیگه رو نبوسیدن! اینجا خیلی کوچومولوئه! تو این فیلمه همش 24 سالشه جوجو... وایی قربونش بشم! فاطمه در برزخ ِ عجیبی دست و پا می زد و دقیقا نمی دانست چه احساسی دارد. اما خوشش نیامد. هر چند که با همین تصاویر هم می توانست استعداد کوروش کامران را ببیند، ولی نسبت به آن قسمت های در ظاهر عاشقانه حسِ خوبی نداشت. سعی کرد این حس را به مواردی مثل اینکه یک ایرانی نباید چنین صحنه هایی بازی کند ربط دهد. با اخم به پایین خیره شد و در فکر فرو رفت. مبینا به سمت دستگاه رفت و یک دی وی دی دیگر داخلش گذاشت. همان موقع رکسانا وارد اتاق شد. کنترل را برداشت و روبه رکسانا که به سمت فاطمه می رفت به کنایه گفت: - شبم همونجا می موندی! رکسانا جوابی نداد و کنار فاطمه روی زمین ولو شد. خنکی سرامیک احساس خوبی به تنش بخشید. به صفحه ی تلویزیون نگاه کرد و با بی تفاوت ترین لحن ممکن پرسید: - این چیه می ذاری؟ مبینا پشت چشمی نازک کرد و دکمه ی پخش را فشرد: - یه چندتا کلیپ از کوروش ِ... می خوام ببینید بچه م چقدر با استعدادِ... نبودی یه فیلم برای فاطی گذاشتم مــــاه! حیف ِ که زیرنویس نداشت بفهمیم چی می گن. - پس خوب شد من نبودم. نگاهش روی صفحه قفل شد، کوروش را دید که در حال خواندن است. زیر چشمی فاطمه را پایید، او همچنان با اخم به زمین نگاه می کرد. نوچی کرد و دوباره به مبینا خیره شد، با لحنی معترض گفت: - این چیه گذاشتی؟! جمع کن بابا... نمی خوام ریختش و ببینم. به مبینا برخورد: - وا! به این خوشگلی داره می خونه! تازه تو یکی دیگه یکم هیپ هاپم می رقصه، ولی این آهنگش قشنگ تره... حالا نوبت رکسانا بود که هیجان زده شود. کمی به سمت جلو متمایل شد: - هیپ هاپ؟! جونِ من؟! - آره بابا مگه چیه؟ ولی خیلی کم می رقصه... - یعنی اون آدم آهنی که من دیدم رقصم بلده! پَه چرا تو نامزدی خواهر تو نرقصید؟ - وا! توقع داشتی تو نامزدی خواهر من با آهنگای نی ناش ناناش ایرونی هیپ هاپ برقصه! موهایش را با ناز پشت گوش زد: - تازشم... اونم به خاطر کلیپ و اینا بوده وگرنه به قول ِ خودت مثل آدم آهنی می مونه و بیرون از کار خیلی هم سنگین و آقاس! رکسانا پوزخند زد، پفکی برداشت و همانطور که می خورد گفت: - خوبه حالا بذار ببینم چطوری می رقصه. سقلمه ای به پهلوی فاطمه زد و زمزمه کرد: - تو هم ببین... شاید یه سوژه ای چیزی ازش گیر آوردی و حسابی چزوندیش. کلیپ از چهره ی جدی کوروش با یک گریم جالب توجه شروع شد. تیپ اسپرتی زده و به موهایش مدلی عجیب و غریب داده بود. موهای نسبتا بلندش نیمی از چهره اش را پوشانده بود. راک-پاپ می خواند و شخصیت یک پسر خشن و عصبی را در کلیپ داشت. هر چه سر ِ راهش می رسید می شکست و خرد می کرد. فاطمه که هیجان رکسانا و به به و چه چه مبینا را دید، طاقت نیاورد و به صفحه خیره شد. کوروش بود، در میان جمعی از پسران؛ با همان قیافه ی جدی همیشگی حرکات عجیب و غریبی از خود در می آورد که به آن هیپ هاپ می گفتند. لبخند زد، در نظرش حرکاتِ او بیشتر شبیه ورزش کردن و کتک زدن بود تا رقصیدن! رکسانا که لبخند فاطمه را دید، ضربه ی محکمی به شانه اش زد که باعث شد آخش دربیاید، سپس با هیجان گفت: - می بینی تورو خدا؟! می گن از آن نترس که قِر و فِر داره، از اونی بترس که مثل آدم آهنیا می مونه همینه ها! فاطمه نتوانست جلوی خود را بگیرد و به خنده افتاد، مبینا نیز او را همراهی کرد. رکسانا همانطور که با قیافه ای جدی در حال خوردن بود با لحنی پر از کنایه ادامه داد: - مثلا اومدیم اینجا درس بخونیم... نه مبینا؟! مبینا- ایــش تو که درست از همه ی ما بهتره! حالا یه ذره صبر کن الان آخرِ کلیپ خیلی باحاله... رکسانا- چطور؟ نکنه آخرش بندری می رقصه؟ - نخـــیر! الان یهو یه جیغ باحال می زنه بعد همه چی... آها آها همینجاشه... و با جَو و هیجان انگشت اشاره اش را به سوی صفحه ی تلویزیون گرفت. همانطور که مبینا گفت در آخرین لحظات کوروش را در میان انبوهی از ماشین های درب و داغان دیدند، دوربین از بالای سر او را نشان می داد. همانطور که کوروش هر دو دستش را باز کرده و سرش را به سمت بالا گرفته بود، با تمام وجودش جیغ کشید. دوربین از همان فضا دور و دورتر می شد، فاطمه حس کرد که فیلمبردار دارد به سمت آسمان پرواز می کند. جالب اینجا بود که هر چه نما دورتر می شد بیشتر می توانستند اجزای شهر و ساختمان ها را ببینند. همه ی آن ساختمان و شیشه ها و ماشین ها و خانه ها در حال ترک خوردن بودند. رکسانا- بابا ما این پسر عمه ی تورو خیلی دستِ کم گرفته بودیم جونِ تو! عجب وسعت صدایی داره نامرد! همه شهر و پوکوند! مبینا که انگار دارند از او تعریف می کنند، ذوق کرده و این ذوق و هیجان در حرکات و صدایش مشهود بود: - آره تازه این کلیپ و فیلماش قدیمیه و مالِ چند سالِ پیشه... رکسانا بی توجه به دوستش با همان لحن ِ جدی ادامه داد: - آره! خلاصه بهش بگو 22 بهمن بیاد بیرون یه مرگ بر آمریکایی چیزی بگه به جانِ تو گمونم همه ی مستکبرین با هم به درک واصل شن! لبخندِ روی لبان مبینا خشک شد. با حرص به رکسانا نگاه کرد: - مسخره می کنی؟! - نه جونِ تو خیلی جدی گفتم! - بهتره خودت و مسخره کنی. این را گفت و در حالی که پشت چشمی برای رکسانا نازک می کرد به سمت دستگاه رفت و خاموشش کرد. رکسانا- حالا به جای اخم و تخم اون فیلمه رو هم بذار ببینم چی توش بوده که انقده ذوق مرگی! - نمی خوام. - به درک! بعد از گذشت یک ساعت تفریح و بگو و بخند، فاطمه با نگاه کردن به ساعت مچی اش از جایش برخاست. مبینا سر بلند کرد و متعجب به او خیره شد: - کجا؟ - باید برم وگرنه دیر می کنم... رکسانا مداخله کرد و به جای فاطمه ادامه داد: - ولش کن می خواد بره همون خونهه... مبینا- زنگ بزنم آژانس؟ - نه خودم میرم. رکسانا- بذار زنگ بزنه. - نه نمی خواد میرم. شماها هم دنبالم نیاید. با اصرارهای فاطمه هر دو از همانجا خداحافظی کردند و در جای خود نشستند. دوباره مشغول ورق زدن آلبوم ها شدند. فاطمه از اتاق خارج شد و راهِ پله ها را در پیش گرفت. رکسانا به یکی از عکس ها که قسمتی از آن پاره شده بود اشاره کرد و پرسید: - این عکسه چرا پاره شده؟ مبینا اخم کرد و نگاهش را دزدید: - نمی دونم. بی توجه به مرموز بودن مبینا با دقت بیشتری به عکس خیره شد. چهره ی جوان مازیار را تشخیص داد، کنارش کوروش و خانواده اش ایستاده بودند. اما شخصی که ته عکس و کنار کوروش ایستاده بود مشخص نبود. چون چیزی برای تشخیص وجود نداشت. مبینا خواست ورق بزند که رکسانا اجازه نداد و سرش را بیشتر جلو برد. حالا که دقت می کرد می توانست گوشه ی یک چادر سفید را تشخیص دهد. پس می شد حدس زد شخصی که کنار کوروش ایستاده یک دختر یا یک زنِ چادری است. مبینا با حرص آلبوم را جمع کرد و به طرف خود کشید: - ولش کن دیگه! بیا درس بخونیم. از آن لحظه تا دقایق آخر جرات نداشت به چشمان پر از سوظن رکسانا نگاه کند. * * * * * پ.ن: آهنگ وقتي که نباشي/احسان خواجه اميري موضوعات مرتبط: رمان با من حرف بزن [ یکشنبه 7 اسفند1390 ] [ ] [ Hiva.b ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |